تبليغاتX
انتشارات جوان پویا
این وبلاگ علاوه بر انعکاس فعالیت های انتشارات در زمینه های فرهنگی علمی و طنز نیز حرف تازه دارد
                   

در حالى كه زبان فارسى را دارد آب مى برد، فرهنگستان زبان فارسى را خواب برده است! اين نتيجه اى است كه از خواندن مقاله رضا ولى زاده با عنوان «شهر مملو از ديكته پرغلط» (كه با روتيتر «سرگذشت زبان فارسى در كوچه و خيابان» همراهى و هجدهم دى ماه در صفحه ۱۲ روزنامه همشهرى چاپ شده بود)، مى توان گرفت. در مقاله ريزبينانه و نكته سنجانه مذكور به غلط هاى مشهورى اشاره شده است از تابلوهاى پرتعداد شهر گرفته تا نوشته هاى پشت شيشه مغازه ها، دستورالعمل نصب شده در ايستگاه هاى مترو و... سر درآورده تا جايى كه بينندگان و خوانندگان را به گمان مى اندازند كه نكند اصلاً فارسى نويسى و درست نويسى همين ها است! اين حجم عظيم غلط هاى درست نما آن قدر تأثيرگذار بوده و هست كه نويسنده محترم مقاله همشهرى به درستى نتيجه گيرى كند «بسيارى از كسانى كه به غلط بودن كاربرد اين واژگان اشراف دارند نيز شكل صحيح آنها را به كار نمى برند، چرا كه ممكن است از سوى ديگران به بى سوادى متهم شوند.» نگارنده نيز تاكنون طى دو مقاله در همين صفحه رسانه (۱۲ مهر و ۲۷ آذر سال جارى)، چند مورد از كاربردهاى نادرست و شيوع  يافته در نگارش فارسى (به ويژه در رسانه ها) را نشان داده است تا حداقل كسانى كه در كار نوشتن خبر مقاله و گزارش و... براى روزنامه و خبرگزارى هستند، جز رعايت ساير استانداردهاى نگارش براى رسانه مطبوع خود، به «درست نوشتن» آن چه كه مى نويسند نيز توجه داشته باشند. اما انگار گوش هاى شنوا كم شده يا زبان اجدادى ما آن قدر كم اهميت، كه كمتر كسى در كوران رساندن خبر به صفحه/سايت به تركيب و استفاده درستِ واژگان و جملات توجه مى كند. هنوز هم «آخرين فيلم فلان كارگردانِ زنده روى پرده ها مى رود»، «پيشنهادات تازه اى درباره فلان موضوع مطرح مى گردد»، «معلمين حقوق عقب افتاده خود را طلب مى كنند»، «فلان سازمان بهمان برنامه فرهنگى را برگزار مى نمايد»، «فلان چيز فلان طور مى باشد»،... و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. بعضى از اين نمونه ها را ببينيد: «فيلم سينمايى تقاطع آخرين ساخته ابوالحسن داودى در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر حضور مى يابد.» (ايرنا، ۲۰ آذر)، «قرار بود تا همه كشورها پيشنهادات و درخواست هاى خود را براى آزادسازى در بخش هاى مختلف ارائه كنند.» (شرق، ۱۸ دى)، «آرد تهيه شده از گندم بهترين ماده غذايى در ايران محسوب مى گردد.» (كيهان، ۳۰ آذر)، «آيا محل عابرين پياده پاركينگ موتورسيكلت ها است كه كارى با آنها ندارند؟» (ايران، ۶ دى)، «پارلمان عراق ۲۷۵ كرسى دارد و به مدتى سال فعاليت مى نمايد.» (همشهرى ديپلماتيك، ۳ دى)، «آريل شارون نخست وزير اسرائيل روانه بيمارستان شد و گزارشات از وخامت حال وى حكايت دارند.» (جام جم، ۱۸ دى) و «در امر جابه جايى يا مهمان كردن دانشجويان بومى بودن مراجعين حائز اهميت مى باشد.» (ايسنا، ۹ آذر). وقتى وضع رسانه ها به اين صورت است، از فلان سازمان و اداره و دستگاه و فلان كارمندى كه بر فرض مى خواهد يك گزارش يا نامه ادارى با قالب هاى كليشه ايِ پيش فرض بنويسد و به زعم خودش مدير بالادستش را راضى نگه دارد، چه انتظارى مى توان داشت؟
اما چرا فارسى نويسى به اين وضع اسفناك افتاده است؟ آقاى ولى زاده زحمت كشيده و پس از نشان دادن تعدادى از غلط ها در گوشه و كنار شهر، به ساختمان فرهنگستان زبان و ادب فارسى رفته  است تا شايد پاسخى براى اين پرسش بيابد. اما نيازى به جست وجو نيست. جايى كه در واقع و به حكم جايگاه و وظيفه بايد نگهبان زبان فارسى باشد، آن قدر دل مشغول ساختن معادل براى واژه هاى فرنگى است كه نگاهى حتى به درون خود نمى اندازد. آقاى ولى زاده مى نويسد: «در طبقه ششم فرهنگستان و پيش از آن كه به روابط عمومى وارد شوم، نامه هاى داخل تابلوى اعلانات را مى خوانم: «از همه همكاران عزيز دعوت مى شود كه در جشن كوچك صميمانه اى كه به مناسبت انتشار جلد اول دانش نامه زبان و ادب فارسى برگزار مى شود شركت فرمايند.» و نامه بعدى: «كارگروه ورزش فرهنگستان در نظر دارد به مناسبت دهه فجر يك دوره مسابقات در رشته هاى فوتسال، شطرنج و... و نيز گردش يك روزه برگزار نمايد، همكارانى كه مايلند در اين برنامه ها شركت كنند با ما تماس حاصل نمايند.» در نامه نخست، حرف اضافه «كه» دو بار بدون دليل آمده است و فعل «نمايد» و «نمايند» نيز در نامه دوم كاربرد صحيحى ندارد. در ساير نامه نگارى ها و پاره اى از مطالب خبرنامه فرهنگستان نيز استفاده نادرست از فعل «مى گردد» و برخى ديگر از واژه ها به وضوح ديده مى شود. اما اين عبارت كه: «اين آسان بر فقط در اين طبقات توقف مى كند» نشان مى دهد كه فرهنگستان چنان محو ضرب واژگان جديد و معادل سازى شده است كه ساده ترين اصول درست نويسى فارسى را در متون خود رعايت نمى كند؛ وسواسى كه براى استفاده نكردن از كلمه آسانسور وجود دارد براى انتخاب درست فعل ها در متون اين نهاد وجود ندارد.» حالا احتمالاً شما هم به اين نتيجه رسيده ايد كه زبان فارسى را آب برده و فرهنگستان را خواب!
اما چه مى توان كرد؟ آيا دست روى دست بگذاريم و پرپر شدن زبان بيش از هزارساله مان را تماشا كنيم؟ از اصلاح اين خطاها نااميد و همرنگ جماعتى شويم كه غلط نويسى هايشان به قول آقاى ولى زاده «نشان از فرهيختگى ادارى و كارمندمآبانه» دارد؟ يك «نه» محكم و كوبنده البته پاسخ اين پرسش هاى مأيوسانه است. اما چگونه مى توان اين علف هاى هرز را كند و شاخه هاى زائد را هرس كرد؟ به نظر مى رسد كه گفتن و بازگفتن اين مطالب و نشان دادن شيوه صحيح نگارش مى تواند تا حدى زنگ خطر را در ذهن هاى به  خواب  رفته به صدا درآورد. روزنامه ها و مجلات مى توانند با پرداختن به اين مباحث و صدالبته به كار بستن آنها در نوشته هاى خود، آموزشى مستقيم/ غيرمستقيم به خواننده هاى خود بدهند. اما اين رسانه ها ناگزير گستره پوشش و ضريب نفوذى كمتر از رسانه هاى ديدارى و شنيدارى (راديو و تلويزيون) دارند. چندين سال پيش تلويزيون ميان برنامه هايى با عنوان «فارسى را پاس بداريم» نشان مى  داد كه در مجموع حركت خوبى بود كه ادامه نيافت. اما به نظر مى رسد كه بيش و پيش از «پاس داشتن»، بايد زبان فارسى را «دوست بداريم» كه اگر اين طور باشد، ديگر نمى توانيم در برابر حتى كوچك ترين خطاها نگران نشويم و دلمان نسوزد. «فارسى را پاس بداريم» برنامه خوبى بود اما ساختار چندان جذب كننده اى نداشت و به هر حال مال دوران خودش بود. (نمى دانم چرا؛ اما آن برنامه به جاى آموزاندن، بيشتر دستاويزى براى طنازى و لطيفه سرايى شده بود. ساختن عباراتى نظير «فارسى را پاس كارى كنيم» از نمونه هاى جدى نگرفتن آن برنامه بود.) الان اگر كمى همت باشد و غيرت، مى توان «فارسى را دوست بداريم»ى آن قدر جذاب ساخت كه گفتارها و هشدارهايش نقل محافل شود. مى توان در لابه لاى تبليغات پرتعداد پفك و پف فيل و مايع دستشويى و رختشويى و...، وقت كوتاهى هم به تبليغ براى زبان فارسى داد. باور كنيد راه دورى نمى رود، و البته صداوسيما با ساخت برنامه هايى نظير «مستند ايران» (كه به واقع نگينى در ميان برنامه هاى اين رسانه است) نشان داده كه هم ذوق و سليقه اش را دارد و هم اگر بخواهد پول و امكاناتش را.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:42  توسط عباس منصورنژاد  | 

سميه صيادي فر، علي دوستي
چرا روي آوردن جوان ها به شادي هاي كاذب آسيب شناسي نمي شود؟ چرا هميشه قبل از كشف علت و برطرف كردن آن تنها به معلول و حذف موقتي آن فكر مي كنيم! جو جامعه ما تحت تاثير برخي از حوادث غم انگيز، همچنان غمگين و عبوس است.گاه شادي و شاد بودن را مخالف جديت تلقي مي كنيم و رابطه شادي را با افزايش انگيزه كار و تلاش معكوس فرض مي كنيم.اين گزارش سعي دارد مسأله حبس شادي را از  ۳  ديدگاه روانشناسي، جامعه شناسي و اسلام مورد بررسي قرار دهد.
شادي لازمه حيات اجتماعي
اگر با دقت احوال انسانهاي شاد و ناشاد را بررسي كنيم، متوجه مي شويم كه اندوه مادي متاعي شيطاني و شادي هديه اي رحماني است. از ابتداي تمدن بشر غم و اندوه مايه توقف و انزجار و شادي و نشاط عامل تحرك و نظم بوده است.
انسان از اندوه، غم و تاريكي مي گريزد و به شادي و نور پناه مي برد. شاد زيستن آرزوي ديرينه آدمي است. دنياي بدون غم، خشم و جنگ. سرشار از مهرباني و شادي، آرزويي است كه ريشه در خلقت و نهاد آدمي دارد. آرزويي كه مقدمه غلبه بر تمام ناكامي هاست. شادي، اين معجزه دروني، گره گشاي بسياري از رنج هاست.در ميراث كهن ما ايرانيان، شادي، پديده اي الهي محسوب مي شود. به گونه اي كه مي گويند نخستين معجزه زرتشت خنديدن وي در بدو تولد بوده است. پارسيان شادي را آفريده خداوند و اندوه و غم را آفريده اهريمن مي دانستند. مردم ايران باستان حدود  ۶۰  روز از سال را جشن مي گرفتند و به ستايش مي پرداختند.گذشتگان ما براي ارج نهادن به پيدايش انسان جشن بزرگ نوروز را با شكوهي بسيار زياد برپا مي كردند. ايرانيان سعي مي كردند به هر بهانه اي روزگار را به شادي و شكرگزاري سپري كنند.
پيشينه تاريخي كشورمان نشان مي دهد كه نشاط در همه ادوار مورد توجه ايرانيان بوده است.
چو شادي بكاهد، بكاهد روان
خرد گردد اندر ميان ناتوان
مده دل به غم تا نكاهد روان
به شادي همي دار دل را جوان
متاسفانه در بافت جوان جامعه ما،آنگونه كه بايد شادابي و پويايي يك جامعه فعال و سخت كوش به چشم نمي خورد. به نظر مي رسد كه براي بررسي معضلات اجتماعي قبل از هر چيز بايد به شناخت و بررسي عوامل مهم پرداخت و بعد به مقابله انديشيد.
بايد پذيرفت كه شادي و غم در زندگي اجتماعي انسانها، تأثيرات عمده اي دارد. متأسفانه گاه در جامعه امروزي ما بنا به تعبيرهاي غلط و بدون استدلال، تفكر شادي متروك شده و علي رغم آنكه در فرهنگ ديني ما شادي و نشاط از آموزه هاي محكم و انكارناپذير است، برخي به غلط اندوه و گوشه نشيني را جايگزين شادي و نشاط نموده اند. تا جايي كه آثار زيانبار آن هر روز بيشتر از پيش نمايان مي شود.
لازمه شادي و شادبودن چيزي نيست جز مثبت انديشي و جستجوي خوبي ها و زيبايي ها. انسان با نگرش منفي به دنيا چيزي جز روحيه اي افسرده، چهره اي غمگين و حالتي خشمگينانه ندارد و اين نگرش منفي، تخريب گر جامعه است. نبايد فراموش كرد كه رخدادهاي اجتماعي، راه حل هاي اجتماعي دارد و راهكارهاي جمعي در برخورد با چنين مشكلاتي مي تواند بسيار كارساز باشد. به ياد بسپاريم كه پيشگيري كارآمدتر از درمان است.
در جامعه غم زده، انرژي افراد صرف برطرف كردن اندوه و ناراحتي شده و ديگر فرصتي براي توليد و توسعه باقي نمي ماند. به تجربه ثابت شده شادي و نشاط، ماده اوليه تغيير جامعه و تحول و تكامل دروني انسانهاست. در جامعه خوشحال و خرسند، توليد بهتر، اشتغال بيشتر و اقتصاد، سالم تر خواهد بود. بدون شك در چنين محيطي امنيت اجتماعي و فردي راحت تر به دست مي آيد. در محيط شاد، ذهن انسان پويا، زبانش گويا و استعدادش شكوفا مي شود.بايد توجه داشته باشيم، نسل غم زده، محكوم به شكست است و از اين بابت بر دلسوزان جامعه واجب است، روح شادي و نشاط را در رگ حيات جامعه تزريق كنند.
ديدگاه صاحبنظران
دكتر امان الله قرايي مقدم _ عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت معلم- مي گويد:شادكردن و شاد بودن جامعه موجب پيشرفت و توسعه اجتماعي، اقتصادي و سياسي و فرهنگي و خانوادگي جامعه مي شود؛ از بسياري مسائل و بروز انواع آسيب هاي جامعه، جرم و بزهكاري، طلاق، نابساماني خانوادگي و ساير مسائل جلوگيري به عمل مي آيد؛ اختلالات روحي در جامعه كمتر مي شود و ميزان رغبت تحصيلي و دل به كار دادن و توليد، افزايش پيدا مِي كند. شادي يك نياز اساسي انسان است، افراد اگر در جامعه خود نتوانند اين نياز را برآورده كنند، روبه جوامع ديگري مي برند ، در نتيجه به تدريج از فرهنگ ملي خود دور مي شوند، بتدريج فرهنگ و ارزش هاي غربي در جامعه رواج يافته و جامعه مسخ مي شود.دكتر قرايي مقدم مي افزايد: بايد تا آنجا كه مي توانيم در برگزاري جشن هاي ملي و ميهني چه از طريق راديو و تلويزيون و مطبوعات و چه از طريق چراغاني كردن معابر و ميادين و توزيع هدايا و شيريني در خيابانها كوشش كنيم.
جشن هاي باستاني خود را در ميادين يا پايگاههاي مخصوصي برگزار كنيم. به واقع به نوعي جامعه را شاد نگه داريم و بساط شادماني را براي مردم فراهم كنيم تا از بروز هزاران مشكل جلوگيري كنيم و با صرف هزينه هاي كم براي شادي از پرداخت هزينه هاي هنگفت آسيب هاي اجتماعي در امان باشيم. خوشبختانه در ايران علاوه بر جشن هاي باستاني، اعياد مذهبي زيادي داريم كه مي توان براي شاد نگه داشتن جامعه از آنها سود برد. بهتر است همان كاري را كه براي اعياد مذهبي انجام مي دهيم، به ساير اعياد ملي نيز، تعميم دهيم و به آنچه در رابطه با شادكردن جامعه فكر مي كنيم، عمل نماييم چرا كه شادي موجب افزايش دلبستگي و علاقه به كشور، فرهنگ، دين و مذهب مي شود و انسجام فرهنگي و ملي ميهني افزايش پيدا مي كند.قرايي مقدم در پايان گفت: همانطور كه بابت ايجاد پارك و سينما و غيره هزينه مي كنيم، بهتر است صدچندان بيشتر در زمينه شادي آفريني جامعه به وسيله برگزاري اعياد نيز سرمايه گذاري كنيم كه سرمايه گذاري در اين مورد هزاران برابر بازده اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي دارد و از بروز انواع بيماري هاي روحي و رواني جلوگيري مي كند و در نتيجه بهداشت رواني جامعه را در پي خواهد داشت.
دكتر علي اكبر رحماني _ استاندار سابق تهران _ پذيرش فرهنگ شادي از سوي مسئولان را ضروري ترين عامل تغيير نگرش به جوانان مي داند و مي افزايد: ما متأسفانه در فضايي كه به مسأله شادي با ديده ترديد و نفي نگريسته مي شود بسر مي بريم. تلاش هاي صورت گرفته براي ايجاد محدوديت در شادي جوانان از قبيل برخوردهاي نادرست ناشي از نگاه هاي منفي نسبت به شادي هاي جمعي جوانان است. اين در حاليست كه نه تنها براي هيجانات جواني برنامه اي مشخص در نظر گرفته نشده، بلكه گاهي اوقات با بدعت هاي نابجا اسلام را ديني عبوس معرفي كرده اند.
غلامحسين مظفري- عضو فراكسيون اقليت مجلس شوراي اسلامي _ گفت: بهتر است ايام جشن را گرامي بداريم، چون در فرهنگ شيعه ما ايرانيان هم روزهاي عزاداري وجود دارد، هم جشن. اما در روزهاي جشن مراسم خوبي براي شادي برگزار نمي كنيم و در مجموع به مراسم اعياد به اندازه روزهاي عزاداري توجه نكرده ايم.

جوانان چه مِي گويند
* براي اينكه شاد باشيد، چه كارهايي انجام مي دهيد؟
- فاطمه(۲۲  ساله، دانشجو) ، خودم را سرگرم مي كنم، تلويزيون نگاه مي كنم، كتاب مي خوانم، به گردش و مهماني مي روم، به پارك و سينما مي روم.
- نسترن  (۲۱  ساله، دانشجو) ، با خانواده ام تماس مي گيرم، پياده روي مي كنم.
- مريم(۲۴  ساله، دانشجو)، موسيقي گوش مي دهم، به پارك، سينما و يا بازار مي روم.
- پريسا  (۲۴  ساله، دانشجو)، به منزل دوستانم مي روم، موسيقي گوش مي دهم، با خانواده ام به گردش مي روم.
- احمد(۳۱ساله، هنرمند)، بهترين چيز كه واقعاً مرا شاد مي كند زماني است كه بتوانم شخص ديگري را شاد كنم. در حقيقت شادي من شادي ديگران است. البته شادي هايي كه جنبه بيروني داشته باشد، در جامعه ما كمتر وجود دارد. من كمتر جايي را مي شناسم كه بتوانم با كمترين هزينه بروم و شاد باشم. مگر انسان ثروتمند باشي تا بتواني از فضاهاي تفريحي سالم استفاده كني.
- آروين  (۲۵ساله، كشيش)، شاد بودن بستگي به شرايطي دارد كه ما در آن قرار داريم، بعضي اوقات براي اينكه انرژي هايي كه از دست داده ايم دوباره به دست آورده و از ناراحتي درآييم، نياز به تنهايي داريم. مثلاً من به فضاهاي باز و طبيعت مي روم. من هر وقت بخواهم به صورت جمعي شادي كنم و شاد باشم ترجيح مي دهم در جمعي حضور پيدا كنم كه با من همفكر باشند. به نظر من اين بهترين نوع شادي مي باشد. حتي ممكن است حضور در يك ميهماني آنقدرها كه گذراندن اوقات در كنار همفكرانم مرا شاد مي كند، برايم شادي بخش نباشد!
- علي  (۲۷  ساله، كارمند)، علاوه بر پياده روي كردن و رفتن به پارك، سعي مي كنم خودم را با محيط اطرافم منطبق كنم. سعي مي كنم مثل يك مومي باشم كه خودم را با محيط اطرافم حتي اگر ناشاد و غمگين باشد، وفق دهم. به نظر من آ دم هايي كه با موقعيت ها و محيط هاي مختلف تطبيق پيدا نمي كنند، اغلب غمگين و ناراحت و گوشه گير هستند.
- ابراهيم  (۲۶  ساله، كارمند)، سعي مي كنم جايي بروم كه با روحياتم سازگار باشد. مثلاً طبيعت و سكوت و آرامش را خيلي دوست دارم.
- محمد  (۳۷ساله، كارمند)، اصولاً با سرگرمي هاي خاصي و يا صحبت هاي خاصي شادشدن امكان پذير است. مثلاً با خانواده يا به تنهايي به تفريح مي روم يا برنامه هاي طنز تلويزيون را نگاه مي كنم.
* آخرين باري كه از ته دل خنديديد، كي بود؟ علت خنده تان چه بود؟
- فاطمه(۲۲ساله، دانشجو) شب يلدا، جوك ها و شوخي هايي كه در اين شب بود.
- نسترن  (۲۱  ساله، دانشجو)، نمي دانم، خنده هايم ظاهري است.
- مريم(۲۴  ساله، دانشجو) يك ساعت پيش با خواندن يك SMS.
- پريسا  (۲۴ساله، دانشجو)، چند ساعت پيش با شنيدن يك جوك كه دوستم تعريف كرد.
آروين  (۲۵ساله، كشيش)، ديشب بود. چون من يك اقليتم و ديشب شب كريسمس بود.
- علي  (۲۶ساله، كارمند)، تقريباً چهار روز پيش كه دوستانم شوخي راه انداخته بودند و همگي با هر حركتي از جانب بچه ها، خنده سر مي داديم.
- ابراهيم  (۲۶  ساله، كارمند)، تقريباً نيم ساعت پيش كه با يكي از اقوام نزديكم صحبت كردم و مطلبي را برايم تعريف كرد و باعث شد بسيار بخندم و شاد شوم.
- محمد  (۳۷ساله، كارمند) چند ساعت پيش يكي از دوستان جوك گفت و همه ما از ته دل خنديديم.
درمصاحبه هايي كه با جوانان به عنوان گروهي بزرگ از جامعه فعلي ما انجام شد، ديديم كه شاديهاي آنان بسيار محدود هستند. تفريحاتي كه مي تواند باعث شادماني شان شود بسيار كليشه اي و خالي از هيجان لازم جواني است، اين امر باعث مي شود كه روحيه جامعه، تحليل رفته و به سوي افسردگي و اندوه و در نتيجه كاهش بهره وري از جهات مختلف پيش برود. جامعه اي كه درصد بالايي از آن را جوانان تشكيل داده اند، جواناني كه نسل فرداي مديران، سياستمداران و پدران و مادران جامعه ما را تشكيل مي دهند. آيا وقت آن نرسيده به موضوع شادي اين نسل و ساماندهي مناسبت هاي شاد در جامعه جدي تر بينديشيم. آيا وقت آن نرسيده كه روح نشاط و شادي را در اين نسل خسته و افسرده بدميم و از انرژي آنان براي كار و تلاش جهت ساختن آينده كشور بهره ببريم.
در ادامه بررسي مسئله حبس شادي در جامعه، از ديدگاه روانشناسي و مبحث تحليل رفتار متقابل، به سراغ آقاي منصور بهرامي (روان شناس و عضو انجمن بين المللي تحليل رفتار متقابل) رفتيم. ايشان در گفتگويي صميمانه، به سؤالات ما پاسخ دادند.
* تعريف شادي از نظر روان شناسي چيست؟
-اجازه دهيد من اين مقوله را در مبحث تحليل رفتار متقابل بيان كنم. در تحليل رفتار ساختار شخصيت را به  ۳  بخش تقسيم مي كنند(كودك، بالغ، والد ). اين نظريه تكامل يافته نظريه فرويد است. كودك به مفهوم خردسالي نيست. آن قسمت از ساختار شخصيت ما است كه دنبال احساسات، عواطف، شادي، شادماني و خشم است.(البته شادي و خشم ذاتي نه اكتسابي) و در حقيقت بخش كودك در شخصيت ماست كه شادي آفرين است و اصولا اين امر بستگي به سن ندارد. دقيقا! يك مرد و يا زن مسن  ۷۰  يا  ۸۰  ساله هم با فعال بودن بخش كودك وجودش مي تواند شاد بوده و احساس شادماني كند. وقتي كسي كودك درونش فعال نيست، اين فرد به صورت دلمرده و غمگين است. ما خيلي از آدمها را مي بينيم كه به دنبال ارزشها و تعصبات خود هستند و كودك درون خود را طرد كرده اند. يعني اين آدمها نيز كودك درون دارند اما با پيروي از تعصبات خشك، اين بخش از شخصيت آنها غير فعال شده و كودك درون آنها افسرده است. به طور مثال وقتي فرد مسني را مي بينيم كه در مراسمي مانند چهارشنبه سوري با شادي فراوان از روي آتش مي پرد، اين حركت در حقيقت ناشي از فعال بودن كودك درون اوست كه توليد شادي مي كند. يا مثلاً پدربزرگ يا مادر بزرگي كه با شادي فراوان با نوه كوچك خود بازي مي كند، اين دقيقاً بازتاب حضور كودك درون اوست. پس ما بايد شادي ها را در بخش كودك درون خود، پيدا كنيم.
* به نظر شما راز خنديدن چيست؟ خنده واقعي چه مي تواند باشد؟
- ما يك خنده ذاتي يا خنده دروني داريم و يك خنده مصنوعي يا اكتسابي. خنده دروني مربوط به كودك درون ما مي شود. ما زماني كه عميقاً نسبت به يك مسئله اي شاد شويم، شروع مي كنيم به خنديدن. كما اينكه عكس اين قضيه نيز صادق است. وقتي كه ما غمگين مي شويم، شروع به گريستن مي كنيم. پس اين هيجانات به واقع مكمل شخصيت ما هستند. خنده دروني (خنده واقعي)، بخشي از عملكرد شادي كودك درون ماست. مگر اينكه ما بخواهيم لبخند اكتسابي بزنيم. لبخند اكتسابي لبخندي است كه مثلاً من در عين ناراحتي با ورود يك شخص تازه وارد به محيط، لبخند مي زنم و سعي مي كنم خودم را شاد نشان دهم كه از آمدن او خوشحال شده ام. ولي اگر بخواهيد خنده واقعي را ببينيد، بايد به سراغ كودكان برويد ، بازي ها و ارتباطهايي كه با هم دارند و خنده هايي كه از ته دل سر مي دهند. در حقيقت خنديدن نوعي ابراز هيجان شادبودن و شادماني است.
* طرز تفكر چقدر مي تواند در شاد بودن افراد دخيل باشد؟
- ما تفكر را از بخش كودك خارج مي كنيم و به بالغ ربط مي دهيم. زماني هم كه ما كار درماني انجام مي دهيم كاري مي كنيم كه بالغ مجري رفتار كودك درون باشد نه مسلط بر آن.
مسئله اي نيز درمورد تفكر مثبت و منفي وجود دارد. ما اگر تفكر مثبت داشته باشيم، مطمئناً اين تفكر مي تواند در شادي و شادماني ما تأثير گذار باشد و متقابلاً تفكر منفي نيز شادي را دور مي كند. من اين نظريه را رد مي كنم كه ما بايد بسته به خوشبين يا بدبين بودنمان، هميشه نيمه پر يا خالي ليوان را ببينيم، بلكه ما بايد واقع بين باشيم. در اين صورت، مي توانيم عملكردي متعادل و درست داشته باشيم. ما اگر فقط مثبت گراي صرف بوده و جنبه هاي منفي خود را نبينيم، آن هنگام شادماني ما نيز شادي واقعي نبوده، بلكه نوعي شادي اكتسابي است. شايد اين موضوع را شنيده باشيد كه گاهي اوقات توصيه مي كنند، جلوي آينه بايستيد و به زيبايي ها و سلامتي خود توجه كنيد. من اين موضوع را نيز رد مي كنم؛ چرا كه ما در اين حالت فقط مشغول تجزيه و تحليل ظاهر خود هستيم. آدمي كه ظاهر بسيار خوبي دارد، ممكن است درون آشفته و ناآرامي داشته باشد. پس اين شعار نمي تواند مؤثر باشد، چون درون انسانها ممكن است هر يك از حالات شادي يا غم را داشته باشد. ضمن اينكه اندوه و شادي دقيقاً دو روي سكه هستند و هر دو آنها لازمه زندگي اند. فرضاً اگر ما عزيزي ر ا از دست مي دهيم نمي توانيم غمگين بودن خود را ابراز نكرده و بگوييم اين اتفاقي است كه افتاده است! بايد فراموشش كنيم! اصلاً اين ايده درست نيست. شادي و اندوه بايد هر كدام جاي خود را داشته باشند. وقتي ما واقع بين باشيم، تصورات و خواسته هايمان به تعادل مي رسد. در اينج ا بايد مطلب مهمي را خاطر نشان كنم. بعضي مي گويند شادي انسان در گرو خوشبختي اوست. حال بايد گفت: خوشبختي چيست؟ هركس تعريف خاص خودش را بازگو مي كند. به طور مثال در كارگاههايي كه براي شناخت بيشتر از شخصيت فرد تشكيل مي دهيم از او مي خواهيم تا آرزوهايش را بنويسد. خيلي از اين آرزوهايي كه ذكر مي كند، بسيار دور و دست نيافتني هستند. ساده ترين تعريف خوشبختي اين است كه خواسته هاي ما، تعادل و ميزاني با امكاناتمان داشته باشد. يعني اگر من خواسته اي دست نيافتني داشته باشم، آدم خوشبختي نخواهم بود و اگر خوشبخت نباشم، شاد نيستم. پس اگر خواسته هايم با امكاناتم هماهنگ باشد خوشبخت و شاد هستم. در حقيقت ما اگر واقع بين باشيم، به سراغ روياهاي بزرگ و خواسته هاي ايده آلي و دست نيافتني، نمي رويم.
*لازمه شاد بودن چيست؟
- من لازمه شاد بودن را ايجاد تعادل در زندگي مي دانم. كسي كه زندگي متعادلي دارد چه از نظر مالي و چه از نظر رواني، در نهايت مي تواند آدم شادي نيز باشد. هركسي براي شاد بودن آستانه اي دارد. ممكن است عاملي باعث شادي من شود اما شما را شاد نكند. ممكن است عاملي شما را اندوهگين كند اما باعث شادي من شود. اين نوع شادي، شادي كاذب است. شادي واقعي آن نوع شادي است كه مكان و زمان در آن تأثيري نداشته باشد و بهترين مثالي كه مي تواند نشان دهنده اين نوع شادي باشد، ارتباط شادمانه كودكان با يكديگر است. نوعي شادي كه توأم با خلاقيت است.
كودكان به محض اينكه زير پوشش تربيت والدين قرار گرفته و والد درونشان شكل مي گيرد، حالا ارزشها، تعصبات، اعتقادات، فرهنگ، سنت، مليت، تمامي اين موارد بر شادي و ابراز آن تأثير مي گذارد. در حقيقت شادي براي كودك در چارچوب خاصي تعريف مي شود و شادماني خارج از اين چارچوب سبب ايجاد حس گناه در او مي شود. والدين براي اينكه كودك را در چارچوب ارزشها و اعتقادات خودشان نگه دارند، با تنبيه كودك، احساس گناه را در او بوجود مي آورند. يا حتي بدتر از اين قضيه، به كودك گفته مي شود، اگر تو بخندي و پدرت را از خواب بيدار كني، خدا از تو ناراحت مي شود!
در غير اين صورت، كودك درون افراد در ميان تعصبات، ارزشها و اعتقادات (بعد والد وجودي)، حبس مي شود. هر قدر بعد ارزشي منفي (تعصبات و...) پر رنگ تر شود، شادي كودك نيز كم رنگ تر مي شود. در حقيقت مجموعه تعصبات، باورها و برخي ارزشها عاملي مي شود براي كنترل رفتار فرد. والد كنترل گر به ما مي گويد كه كداميك از كارهايمان خوب يا بد است. مثلاً وقتي كودك شروع به خنديدن مي كند، ما به او مي گوييم نخند! بچه خوب كه نمي خنده!. آلوده شدن بالغ با والد، توجه به همين ارزشها و تعصبات است. مجموعه اين عوامل باعث مي شود شادي كودك درون ما مخفي يا كمرنگ شود. چه اشكالي دارد، شادي هايي را در محيط خانواده ايجاد كنيم.
* چطور مي توان به بالا بردن سطح شادي در جامعه كمك كرد؟
-از ديدگاه تحليل رفتار، ساختار جامعه مانند ساختار خانواده است و ساختار خانواده نيز شبيه ساختار فرد است. در نتيجه ساختار جامعه شبيه ساختار فرد است. جامعه اي كه شاد نيست، درست مانند انساني است كه شاد نيست. در خيلي از جوانها مي بينيم كه يك حالت دوگانگي بوجود آمده است. يعني در بيرون لبخند نمي زنند اما به محض دور شدن از محيط، شروع به خنديدن مي كنند. متأسفانه، تفاوت رفتار فرد در محيط هاي مختلف مانند مدرسه، اجتماع و خانه آنقدر زياد است كه سبب تزلزل شخصيت او مي شود و نهايتاً اين تزلزل شخصيتي به جامعه نيز سرايت مي يابد. ما براي اينكه در سطح جامعه ميزان شادي را بالا ببريم، بايد از افراد و خانواده ها شروع كنيم. اگر افراد و خانواده ها شاد باشند، نهايتاً جامعه شادي نيز خواهيم داشت. آمار جالبي ، شادترين كشور دنيا را هندوستان نشان مي دهد. اين مسئله براي من غير قابل تصور بود. چون فكر مي كردم كه همه افراد در اين كشور مشكل مالي دارند. پس اين نشان مي دهد كه داشته ها عامل ايجاد و ابراز شادي نيستند، بلكه بودن ها هستند كه عامل شادي اند. افرادي كه با وجود مشكلات زياد، همچنان شادي هاي خود را ابراز مي كنند، كودك درونشان رهاست. در حقيقت ترمزهاي شادي در چنين جامعه اي وجود ندارد و هركسي شادي هاي مخصوص به خود را انجام مي دهد. تا هنگامي كه كودك درون شادي اش را ابراز كند، افراد، دل زنده اند. دل مردگي ناشي از پنهان شدن كودك درون است. پس براي بالا بردن شادي در سطح جامعه ، ابتدا بايد خانواده هاي شادي داشته باشيم. اگر ما زندگي را يك مثلث تصور كنيم كه يك ضلع فعاليت (كار) باشد، ضلع دوم آن تفريح باشد و ضلع ديگر ارتباطات، اگر ما بتوانيم به هر سه اين ابعاد به قدر كافي توجه كنيم، آنگاه اين مثلث زندگي به صورت متوازي الاضلاع خواهد بود، اين مساوي بودن نشان دهنده همان تعادلي است كه ما از آن سخن مي گوييم.
* از ديدگاه روانشناسي تأثيرات شادي بر روابط اجتماعي افراد چيست؟
- انسان دو نوع نياز دارد، ۱- نياز جسماني (بيولوژيكي) ۲- نياز به توجه و نوازش (شادي).
اگر ما از انسان نياز به توجه و نوازش را بگيريم و به آن توجه نكنيم، خود به خود شادي را از او گرفته ايم و سبب ايجاد انزوا در او خواهيم شد. ارتباطات انساني (من خوب هستم، تو خوب هستي)، يك ارتباط متقابل است كه نوازش بي قيد و شرط به يكديگر مي دهيم. يعني من به كسي توجه كنم چون .....، اين توجه، توجهي شرطي است. ارتباطات نبايد شرطي باشد. ارتباطات بين انسانها باعث مي شود ذخيره نوازشي افراد افزايش پيدا كند. و حتي مي تواند از اين ذخيره نوازش و شادي، در موقعيت هاي مختلف و حتي در هنگام تنهايي، استفاده كرد و احساس خوبي داشت. به صورتي ديگر نيز مي توان اين قضيه را بررسي كرد. افرادي كه رابطه اجتماعي با ديگران برقرار نمي كنند، انسانهايي افسرده و منزوي هستند. اما چرا آنها اينگونه اند؟ به اين خاطر كه در محيط اطراف خود شادي نديده اند. وقتي انسان شادي را درك نمي كند، خود به خود به سوي افسردگي كشيده مي شود.
* شادي زبان بسيار نافذ و عالم گيري است (زباني كه به ابزار خاصي براي فهم آن نياز نداريم)، پس چرا صنعتي شدن جوامع باعث فراموش شدن و حبس شادي شده است؟
- فرض را بر اين مي گذاريم كه من و شما زبان يكديگر را نمي دانيم، چرا كه كدهاي ارتباطي ما با يكديگر همخواني ندارد. پس كلام، براي برقراري ارتباط نمي تواند مؤثر باشد. حالا مي توانيم از زبان غير كلامي يا رفتاري استفاده كنيم. شروع مي كنيم به يك سري اشارات به يكديگر. اين اشارات هم ممكن است معاني متفاوتي براي هر كدام از ما داشته باشد. اگر من دست شما را فشار مي دهم، حتماً نمي خواهم بگويم، شما را دوست دارم، شايد مي خواهم به شما بگويم، آيا زور شما هم زياد است؟ در حقيقت ما در اينجا از طريق ارتباط احساسي با هم ارتباط برقرار مي كنيم. در تحليل رفتار  ۳  نوع ارتباط مي توانيم برقرار كنيم. ۱. ارتباط كلامي (شامل كلام و نوشتار) ۲. ارتباط رفتاري  ۳. ارتباط احساسي. من براي ارتباط با يك نوجوان، ابتدا ارتباط كلامي برقرار مي كنم و اگر درك نكرد، شروع مي كنم به برقراري ارتباط رفتاري. ولي اگر بخواهم با يك نوزاد ارتباط برقرار كنم فقط مي توانم از طريق احساسي با او ارتباط برقرار كنم. در اينجا مي فهميم كه اين احساس در همه ما وجود دارد، اما اين لايه هاي ارزشي است كه مي آيد روي احساس قرار مي گيرد و آن را پنهان مي كند. اگر ما بتوانيم اين درك احساسي را حفظ كنيم و يا پرورش بدهيم، نياز به اين نداريم كه با هم به صورت كلامي ارتباط برقرار كنيم. اين درك احساسي همه آن ابراز هيجان ها (شادي، غم و ...) را شامل مي شود. با انقلاب صنعتي، عواملي به وجود آمد كه احساس، پنهان و در نتيجه شادي نيز حبس شد. در اينجا به دنبال بايدها و نبايدها (سنجيدن منطقي همه چيز) مي رويم، در نهايت، نمي توانيم احساس و بالتبع شادي داشته باشيم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:24  توسط عباس منصورنژاد  | 

جمعه 30 دي 1384  خبرگزاري فارس

طبق اظهارات مقامات مسئول در يونسكو تا آخر قرن 21 بيش از 3000 زبان از بين خواهد رفت.


به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روزنامه لوموند چاپ فرانسه كويت گرين والد زبان شناس موسسه علوم انساني ليون 2 كه در زمينه ملاك هاي بقاي زبانها با يونسكو همكاري مي كند اظهار داشته است تا صد سال آينده بيش از 3000 زبان كه همه اكنون در سطح جهان از آنها استفاده مي شود از بين خواهد رفت.
وي عمده زبانهاي باقيمانده تا سال 2100 را زبانهاي انگليسي، اسپانيولي، عربي دانسته و گفته است: در بين زبانهاي آسيايي نيز زبانهاي چيني و هندي و در بين زبانهاي آفريقايي زبان سواحيلي از رايجترين زبان ها در بين مردم خواهد بود.
اين كارشناس زبان انگليسي را به عنوان زبان دوم در سطح جهان در صد سال آينده بر شمرده و مي گويد زبان دوم مردم زباني خواهد بود كه ساده و مطابق با تجارت و تبادل علوم باشد از سوي ديگر وي توليد يك زبان جديد را به دليل اينكه نيازمند زمان طولاني است بسيار بعيد دانسته و درباره زبان فرانسه افزوده است: زبان فرانسه در آينده وضعيت بهتري خواهد داشت اما فرانسوي ها نيز همانند دانماركي ها بايد به چندين زبان صحبت كنند.
همچنين به گفته وي كودكان توانايي يادگيري سه يا چهار زبان را دارند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:1  توسط عباس منصورنژاد  | 

        
                  سيرى در زندگي خواجه نظام الملك
                  سيروس غفاريان

                  نكته
                  1-ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه
                  نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان
                  حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام
                  الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود.
                  ۲-زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو
                  تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى
                  به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس اينگونه
                  مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه
                  انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج
                  تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم
                  شرقى را بگشايد.

                  بخش اول

                  اشاره:در تاريخ انديشه هاى سياسى، رسم بر اين است كه پژوهشگران
                  ابتدا انديشه هاى يونانى را كاوش مى كنند، افكار افلاطون و ارسطو
                  و... را بررسى مى كنند و به عنوان ريشه مكاتب سياسى به آن مى
                  نگرند. اما خواجه نظام الملك طوسى تابع هيچ مكتب سياسى كه از
                  يونان و روم باستان به ارمغان آورده باشند، نبود. اگر گفته هاى
                  خواجه و خط مشى او را در مدت نزديك به سى سال وزارت در دستگاه
                  سلجوقيان بررسى كنيم، چيزى جز گسترش عدالت اجتماعى، مبارزه با
                  ستم و تشويق به نشر علم نمى بينيم. در كتاب سياست نامه، در همه
                  داستان هاى تاريخى كه براى عبرت آموزى آورده است، با هدف روشن
                  كردن نتيجه عدالت خواهى و عواقب شوم ظلم و ستم در جوامع مختلف را
                  براى ملكشاه سلجوقى به زبان ساده بازگو مى كند. اگر بخواهيم براى
                  او در سياست نامه «فلسفه تاريخ» بسازيم، مى توانيم آشكارا بگوييم
                  كه بر طبق نوشته هاى او مى توان ادعا كرد كه: طبق قوانين و سنت
                  هايى كه عدالت را توصيه مى كند و عدالت به اين معنى است كه هر كس
                  در جايگاه خود قرار گيرد، بايد در فرآيند تاريخ، عدالت خواهان
                  حاكم باشند. به همين انگيزه ابتدا بعد از بررسى تاريخ خطه خراسان
                  و شهر طوس، زندگينامه خواجه طوس را در قالب جريانات سياسى دوره
                  زندگى اش بررسى كرده و سپس با آوردن نكته هايى از كتاب سياست
                  نامه به انديشه هاى او آگاهى پيدا مى كنيم و در آخر كلام، به
                  خدمات فرهنگى او اشاره مى كنيم.
                  خواجه نظام الملك طوسى پسر خواجه ابوالحسن على بن اسحاق بود كه
                  در قريه نوغان از شهر طوس به تاريخ جمعه پانزدهم ذى القعده سال
                  ۴۰۸ ه.ق (۱۰۱۷ م) متولد شد. طوس از شهرهاى عمده و فرهنگ خيز
                  خراسان بود. خراسان (خورآيان) (مشرق) يعنى سرزمينى كه از آن
                  «خورآسد» يعنى خورشيد طلوع كند. به خراسان سرزمين خورشيد طالع
                  نيز گفته اند. خراسان سرزمين بزرگى بود كه بين آمودريا (جيحون)
                  تا كوه هاى هندوكش در افغانستان امتداد داشته است. خراسان كنونى
                  تنها قسمتى از آن خراسان بزرگ است.شهرهاى عمده اين منطقه عبارت
                  بودند از مرو، هرات، بلخ، نيشابور و بالاخره شهر طوس كه از
                  شهرهاى باستانى خراسان محسوب مى شود. وسعت شهر طوس به قدرى بوده
                  است كه دربردارنده مناطقى چون طابررن، سناباد، نوغان، رادكان و
                  بسيارى از قراء ديگر بوده كه بر اثر حمله مغول نابود شده اند.
                  زمانى كه حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد مدفن مطهر آن حضرت در
                  سناباد، هسته مركزى شهر مقدس مشهد شد. به عبارت ديگر طوس در ۲۵
                  كيلومترى شمال غربى مشهد كنونى قرار دارد و سابقاً جزيى از طوس
                  بود. شهر طوس از نظر علمى و ادبى سابقه بسيار روشنى دارد. شعرا،
                  ادبا، دانشمندان، فقها و فلاسفه بزرگ از آن برخاسته اند، كه در
                  طول تاريخ پرتحول ايران بعد از اسلام، همواره پاسدار فرهنگ ايران
                  بوده اند. كسانى مانند دقيقى طوسى، اسدى طوسى، حكيم ابوالقاسم
                  فردوسى، محمد غزالى طوسى، احمد غزالى طوسى، محمدبن حسن طوسى ملقب
                  به شيخ الطائفه و بالاخره خواجه نظام الملك است كه ابتدا در
                  دستگاه غزنويان مشاغل مختلف ديوانى داشت و بعد از چيرگى تركان
                  سلجوقى بر ايران در دربار آلپ ارسلان و ملكشاه شغل وزارت يافت و
                  توانست با تدبير خويش سلجوقيان را به سمت و سويى كه خود مصلحت مى
                  دانست هدايت نمايد. در ۳۸۷ سال بعد يعنى در ۷۹۵ ه.ق (۱۲۰۰ م) مرد
                  دانشمند و سياست پيشه اى چون خواجه نصيرالدين طوسى در اين ديار
                  پا به عرصه وجود گذاشت كه توانست هلاگوخان مغول را مطابق خواسته
                  خويش راهنمايى كند و از خون ريزى و تخريب بيش از حد مغولان از
                  آثار فرهنگى جلوگيرى نمايد. خواجه نظام الملك طوسى و خواجه
                  نصيرطوسى در زمينه وزارت و مشاورت با پادشاهان ترك نژاد و مغول
                  به قدرى مهارت داشتند كه اين نكته را در تاريخ ايران به عنوان يك
                  اصل و حقيقت تاريخى گنجانيدند كه امپراتوران ترك نژاد و خان هاى
                  مغول شمشيرزنان شجاع و پرصلابت بوده و جهانگيرى و گشودن سرزمين
                  هاى ديگر براى آنها بسيار آسان بود. اما قادر به جهاندارى و
                  اداره ممالك مفتوحه نبودند مگر با راهنمايى وزراى ايرانى. اين
                  وزرا آنقدر در تغيير طرز تفكر پادشاهان مهارت به خرج دادند تا به
                  آن حد كه آنان را مشوق فرهنگ و پاسدار زبان و ادب فارسى و حتى
                  دين اسلام كردند. اديبان و سخنوران خراسانى در دورافتاده ترين
                  روستاهاى خراسان بزرگ به ويژه طوس در اين جريان تاريخى سهم بزرگ
                  و قابل توجهى داشتند، چون به وسيله وزراى ايرانى به دربارها راه
                  يافتند. آنان با سرودن اشعار نغز، تركان را شيفته زبان فارسى
                  كردند. رونق نظم و نثر فارسى به وسيله پادشاهان ترك به حدى رسيد
                  كه در زمينه رجزخوانى در جنگ ها نيز از اشعار فارسى و شعراى
                  پارسى گوى سود مى جستند كه نمونه اى از آن را در اين متن مى
                  آوريم. در سال ۵۴۲ ه.ق سلطان سنجر سلجوقى براى سركوب اتسز
                  خوارزمشاه قصد خوارزم كرد و قريه هزار سف را دو ماه محاصره كرد.
                  در اين سفر جنگى انورى در خدمت سنجر بود و رشيد وطواط شاعر پارسى
                  گوى اهل بلخ و فارغ التحصيل نظاميه بلخ در خدمت اتسز به سر مى
                  برد.
                  اتسز و سنجر براى رجزخوانى عليه يكديگر از اين دو شاعر فارسى
                  زبان بهره بردند. به اين ترتيب كه انورى كه در كنار سنجر بود
                  دوبيتى زير را بر تيرى نوشت و در هزار سف انداخت: اى شاه همه ملك
                  جهان حسب تراست / وز دولت و اقبال جهان كسب تراست
                  امروز به يك حمله هزار سف بگير / فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست

                  رشيد وطواط كه در هزار سف در كنار اتسز بود اين شعر را بر تير
                  نوشت و بينداخت: گر خصم تو اى شاه بود رستم گرد / يك خر ز هزار
                  سف تو نتواند برد

                  • خواجه نظام الملك از كودكى تا وزارت سلجوقيان
                  ابوعلى فرزند خواجه ابوالحسن على بن اسحاق كه يك دهقان زاده طوسى
                  بود در كودكى در اين شهر مقدمات علوم عقلى و نقلى را فراگرفت و
                  در سن يازده سالگى حافظ قرآن كريم شد. او سپس به شهرهاى بزرگ
                  خراسان رفت و علوم زمان خويش را فراگرفت. پدرش ابوالحسن على در
                  خدمت ابوالفضل سورى كه از جانب محمود غزنوى حكمران خراسان شده
                  بود قرار گرفت و ابوعلى در يك خانواده ديوانى (ادارى و حكومتى)
                  رشد كرد و چون پدرش به اداره مالى و حكومتى طوس رسيده بود و در
                  آن زمان بيشتر مشاغل موروثى بود، لذا ابوالحسن على فرزند خود را
                  براى امور ديوانى تربيت كرد. در زمان استيلاى سلجوقى ها بر
                  خراسان كه از ۴۲۸ ه.ق آغاز شد و حكومت بلخ با ابوعلى بن شاذان
                  بود، خواجه كه بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود به خدمت حاكم
                  بلخ درآمد و چون ابوعلى بن شاذان بعد از استيلاى چغرى بيك سلجوقى
                  بر بلخ به وزارت او رسيد، خواجه هم از اين طريق در خدمت سلجوقى
                  ها درآمد و در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر خراسان، خواجه به سال
                  ۴۵۱ ه.ق (۱۰۵۹ م) به وزارت او در آن خطه منصوب گرديد. اين در
                  حالى بود كه طغرل سلجوقى (۴۵۵ _ ۴۲۹ ه.ق) (۱۰۶۳ _ ۱۰۲۷ م) به
                  سلطنت رسيد. طغرل پايه قدرت حاكميت سلجوقيان را محكم كرد. وزير
                  او ابونصر عميدالملك كندرى بود. ولى در عين حال خواجه ابوعلى كه
                  بعدها به نظام الملك ملقب شد، آنقدر در دستگاه سلجوقيان نفوذ كرد
                  كه بزرگان سلجوقى به پيروى از خواجه نظام الملك به صوفيان و اهل
                  طريقت و عرفا احترام مى گذاشتند. با آن كه در ۴۴۷ ه.ق (۱۰۵۵ م)
                  طغرل به همراهى عميدالملك كندرى وزير خود به همدان رفت اما با
                  توجه به نظريات خواجه نظام الملك كه به عرفا علاقه مند بود، طغرل
                  به ديدار باباطاهر رفت و در حضور عميدالملك، باباطاهر چند كلمه
                  اى با طغرل صحبت كرد و او را تحت تاثير خود قرار داد.
                  باباطاهر به طغرل گفت: «با خلق خدا چه خواهى كرد؟ سلطان جواب
                  داد: آنچه كه تو فرمايى. باباطاهر گفت كه خدا مى فرمايد «ان الله
                  يامر بالعدل والاحسان» سلطان بگريست و گفت چنين كنم.» باباطاهر
                  پس از اين گفت وگو، سر ابريقى شكسته كه سال ها از آن وضو كرده
                  بود، در انگشت داشت بيرون كرد و در انگشت طغرل كرد و گفت، مملكت
                  عالم را اين چنين در دست تو كردم، بر عدل باش. طغرل بعد از آن كه
                  در رمضان ۴۴۷ (دسامبر ۱۰۵۵) بغداد را فتح كرد و القائم بامرالله
                  خليفه عباسى به او لقب سلطان الدوله داد، به شهرستان رى پايتخت
                  خود بازگشت، در سن هفتاد سالگى در ۸ رمضان ۴۵۵ (۴ سپتامبر ۱۰۶۳)
                  در رى وفات كرد و در محلى كه در آن شهر برجى ساخته بود، مدفون
                  شد. چون طغرل اولادى نداشت و برادرش چغرى بيك هم قبل از وى
                  درگذشته بود، آلپ ارسلان فرزند چغرى بيك در ۴۵۵ ه.ق به سلطنت
                  رسيد. از آنجايى كه آلپ ارسلان به اين نكته پى برد كه عميدالملك
                  كندرى درصدد بوده است كه سليمان نامى از خاندان سلجوقى را به
                  سلطنت برساند، در ذى الحجه ۴۵۶ (۱۰۶۴ م) عميدالملك كندرى را كشت
                  و خواجه ابوعلى را با لقب نظام الملك به وزارت خود برگزيد. خواجه
                  از اين پس در همه سفرها همراه آلپ ارسلان بود. از بزرگترين وقايع
                  دوره آلپ ارسلان، جنگ او با «رومانوس ديوجانوس» (Romanus
                  Dioganus) امپراتور روم شرقى (بيزانس) بود كه در منطقه ملازگرد
                  در شمال درياچه وان در ذى القعده ۴۶۳ (اوت ۱۰۷۱ م) روى داد و
                  رومانوس اسير و با دادن خراج آزاد شد. آلپ ارسلان در ۳۰ ربيع
                  الاول ۴۶۵ (۱۴ دسامبر ۱۰۷۲) در كنار جيحون به دست قلعه بانى به
                  نام يوسف خوارزمى از پاى درآمد و فرزند جوان او جلال الدين
                  ملكشاه كه ۱۷ يا ۱۸ سال بيشتر نداشت به سلطنت رسيده و او همچنان
                  خواجه نظام الملك را در وزارت خويش ابقا كرد.

                  • ملكشاه و خواجه نظام الملك
                  جــلال الدين ملكشاه از (۴۸۵ _ ۴۶۵ ه.ق) (۱۰۹۲ _ ۱۰۲۷ م) به مدت
                  ۲۰ سال سلطنت كرد و در اين دوره بود كه خواجه ابوعلى ملقب به
                  نظام الملك از آنجايى كه وزير مقتدر و صاحب اختيار دو سلطان
                  نيرومند يعنى آلپ ارسلان و سپس ملكشاه بود به تاج الحضرتين نيز
                  ملقب شد و در فرامين سلطنتى او به اين عنوان خطاب مى شد: خواجه
                  قوام الدين ابوعلى نظام الملك طوسى (تاج الحضرتين). ابن اثير
                  درباره اهميت خواجه نظام الملك مى گويد كه دولت سلجوقى، الدوله
                  النظاميه است. زمانى كه ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت
                  ايران رسيد، خواجه نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را
                  بر خراسان در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر
                  بگيريم، خواجه نظام الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى
                  (ديوانى) بود. اگر دوران وزارت مطلق خواجه نظام الملك را بر
                  دربار آلپ ارسلان و ملكشاه به طور جداگانه محاسبه كنيم، او نزديك
                  به سى سال (۲۹ سال و ۷ ماه) حكومت كرد و اگر آغاز دوران ديوان
                  سالارى خواجه را در دستگاه سلجوقيان كه از سن ۲۰ سالگى آغاز مى
                  شود محاسبه كنيم مى توانيم بگوييم كه خواجه نظام الملك به مدت
                  پنجاه و هفت سال ديوان سالارى كرد و امور ادارى دولت سلجوقى را
                  به خوبى اداره كرد و بوروكراسى را با تكنوكراسى درهم آميخت. بى
                  جهت نبود كه ملكشاه بى تجربه خطاب به نظام الملك همواره مى گفت:
                  «من امور را از كوچك و بزرگ به تو واگذار كردم، تو به منزله پدر
                  هستى.» به رغم آن كه سوگند خورده بود كه وزير خود را همواره يار
                  و پشتيبان باشد ولى به تحريك ملكه (تركان خاتون) مانع انجام امور
                  مى شد. از آنجايى كه نظام الملك از عاقبت شوم وزراى ايرانى آگاهى
                  كامل داشت، در خلوت اشعارى براى خود مى سرود كه چند بيت آن را در
                  اينجا مى آوريم. او در اين اشعار اين مطلب را مى رساند كه دشمنان
                  او در دستگاه ملكشاه با اهالى طوسى كه به وزارت رسيدند، دشمنى مى
                  ورزيدند: از سر بنه اين نخوت كاوسى را / بگذار به جبرئيل پرطاوسى
                  را
                  اكنون همه صوف هاى طرسوسى را / باز آر و دگر گاو مخوان طوسى را
                  تا از شب من سپيده دم برزد دم / معشوق زشت كشيد بر روز قلم
                  شد آمدن نگار من اكنون كم / زيرا كه شب و روز نيايند به هم
                  چنبر زلفى كه ماه در چنبر اوست / فرمانده روزگار فرمانبر اوست
                  ترسم كه به ناگاه بريزد خونم / كين شوخ دلم به خون من باور اوست
                  اولين وزيرى كه در دستگاه سلطنت بر اين عقيده پافشارى كرد كه
                  سلطان بايد سلطنت كند نه حكومت، خواجه نظام الملك بود، زيرا او
                  از روابط ميان غلامان دربار و ديوان ها (ادارات دولتى) بيشتر
                  نگران بود و بيم آن داشت كه مبادا دربار ملكشاه در سازوكار
                  دستگاه ادارى مداخله كند. مثلاً وى مى گويد به نديمان سلطان هرگز
                  نبايد اجازه داد كه صاحب مقامات ادارى گردند. نامه اى كه از
                  دربار به ديوان ها فرستاده مى شود بايد حتى المقدور اندك باشد.
                  فقط در مواردى كه مهمى پيش آيد بايد از غلامان فقط به عنوان پيك
                  استفاده كرد. در فرمان هاى شفاهى پادشاه بايد احتياطى تمام مبذول
                  داشت. در ارسال آنها بايد نظارت كرد و پيش از آن كه مضمون آنها
                  به اجرا گذاشته شود، لازم است يك بار ديگر از طريق ديوان ها، آن
                  را بر پادشاه عرضه كنند.
                  سيدالوزرا قوم الدين نظام الملك ابوعلى حسن بن على بن اسحاق طوسى
                  (تاج الحضرتين) افسوس مى خورد كه سلاطين سلجوقى از آداب ملك دارى
                  خردمندانه اى كه از سوى اميران و وزراى متقدم مانند خاندان
                  برمكى، آل بويه و سامانيان رعايت مى گرديد، اهمال مى ورزند.بدين
                  ترتيب كاربه دستان ايرانى هرگز نتوانستند خداوندان ملك را در
                  قالب هايى كه خود مى خواستند بريزند و به آنها شكل دلخواه دهند.
                  خواجه براى آنكه بتواند ملك شاه و دست پروردگان او را در قالب
                  هايى كه خود مى خواست بريزد و حكومت را مختص وزيران بنمايد، از
                  ميان دوازده تن از فرزندانش كه براى مشاغل ادارى و ديوانى تربيت
                  كرده بود در اقصى نقاط مملكت به استاندارى و حكومت رساند و به
                  اين ترتيب يك اليگارشى «oligarchy» (خاندان حكومت گر) كه اكثر
                  افرادش از بزرگان و فرزندان خواجه بودند را بر كشور مسلط نمود تا
                  از دخالت هاى بى حد دربار در امور بكاهد. عباس اقبال در مقدمه
                  سياست نامه مى نويسد: «در سال آخر سلطنت ملك شاه مابين شحنه مرو
                  (رئيس پليس مرو) كه از بندگان خاصه سلطان بود و يكى از پسران
                  خواجه نظام الملك يعنى «شمس الملك عثمان» نزاعى بروز كرد، شحنه
                  مرو از استبداد شمس الملك به سلطان ملك شاه شكايت برد و خود به
                  دادخواهى به حضور ملك شاه آمد. شاه سلجوقى از اين پيشامد در غضب
                  شد و دو تن از وزراى زيردست خواجه را كه خصم او بودند پيش او
                  فرستاد و به او پيغام داد كه اگر تابع منى چرا فرزندان و اتباع
                  خود را ادب نمى كنى و اندازه خود نگاه نمى دارى، اگر مى خواهى
                  بفرمايم دولت از پيش تو برگيرم. خواجه از اين پيغام رنجيده و از
                  روى تندمزاجى در جواب سلطان پيغام فرستاد كه دولت آن تاج به اين
                  دوات بسته است. هرگاه اين دولت بردارى آن تاج بردارند.» الحق اين
                  جواب سخت درشت بود و مى رساند كه خواجه خود را بر دولت سلجوقى
                  صاحب منتى عظيم مى شمارد و دوام و ثبات آن را جز به وجود خويش به
                  اساس ديگر قائم نمى داند. دو برخورد ديگر نيز بين خواجه نظام
                  الملك و ملك شاه بر سر ايجاد مدارس نظاميه و توسعه و تجهيز لشكر
                  امپراتورى سلجوقى اين صدراعظم را با پادشاه رودرروى يكديگر قرار
                  مى دهد. رقباى نظام الملك وقتى ديدند كه او در امور نظامى در
                  كشور به پيشرفت هايى نائل گشته به او پيشنهاد كردند كه براى
                  تقليل مخارج نظامى تدابيرى بينديشد ولى او زير بار نرفت. يكى از
                  مصاحبين ملك شاه به او القا كرده بود كه چون مملكت در امن و امان
                  و آرامش است نگهدارى چهارصد هزار سپاهى و جيره و مواجب دادن به
                  آنان خرج بيهوده است. اگر اين عده را به هفتاد هزار تن تقليل
                  دهند، مبلغى توفير و تفاوت مخارج مى شود. نظام الملك به اين
                  پيشنهاد چنين جواب مى دهد كه البته اختيار با سلطان است ولى اگر
                  به چهارصد هزار تن مواجب و جيره مى دهد، خراسان، ماوراءالنهر تا
                  كاشغر، خوارزم، نيم روز، عراقين، پارس، شام، آذربايجان،
                  ارمنستان، انطاكيه و بيت المقدس همگى در تصرف سلطان است. خواجه
                  با نام بردن مناطق مختلف ايران از كاشغر تا انطاكيه مى خواهد به
                  ملك شاه بفهماند كه نگهدارى مملكتى به اين وسعت به همان چهارصد
                  هزار نيروى ارتش نيازمند است و به اين وسيله سلطان را قانع مى
                  كند.زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از
                  مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته
                  سلجوقى به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس
                  اينگونه مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع
                  فتنه انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج
                  تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم
                  شرقى را بگشايد. جورجى زيدان مورخ مسيحى عرب از قول مورخين
                  اسلامى در اين باره مى گويد، خواجه با صراحت جوابى به شرح زير
                  داد: «خواجه نظام الملك رو به سلطان جلال الدين ملك شاه كرده و
                  مى گويد: «پسرجان من يك پيرمرد هستم. اگر بر ضد من بشورند، پنج
                  دينار هم از خود نخواهم داشت و تو جوانكى هستى كه اگر بر تو
                  بشورند، شايد سى دينار براى خود داشته باشى، تو شب و روز به شهوت
                  رانى مشغول هستى، نافرمانى تو نزد خدا خيلى بيش از فرمانروايى تو
                  است. سپاهيانى كه تو به آن پشت گرم هستى تير پرتاب آنها سيصد زرع
                  است و شمشير هاشان در ازاى دو زرع مى باشد و مانند تو غرق عيش و
                  عشرت مى باشند و با ساز و آواز سرگرم شده اند. من براى تو
                  سپاهيانى گرد آ ورده ام كه آنها را سپاهيان شب مى گويند.همين كه
                  تو و سپاهيانت شب به خواب مى رويد اين لشكريان به شب زنده دارى
                  برمى خيزند، دست راز و نياز به درگاه خداى چاره ساز برمى دارند،
                  تو را از جان و دل دعا مى گويند.
                  تو و سپاهيانت از «بركت دعاى آنان خوش و خرم مانده ايد.» ملك شاه
                  كه اين حرف نظام الملك را شنيد، پسنديد و خاموش شد چون تركان
                  خاتون زوجه ملك شاه مى خواست كه فرزند خردسال خود محمود را به
                  عنوان وليعهد انتخاب نمايد. در صورتى كه خواجه نظام الملك با اين
                  تصميم تركان خاتون موافق نبود. از اين جهت تركان خاتون به اتفاق
                  تاج الملك كه وزير او بود توطئه قتل خواجه نظام الملك را طراحى
                  كردند. آنان ضمن تماس محرمانه با يكى از اعضاى فرقه اسماعيليه كه
                  با نظام الملك عداوت داشتند ترتيب قتل خواجه را دادند و او در
                  شنبه دهم رمضان ۴۸۵ (۱۰۹۲ م) در سفرى به نهاوند و به روايتى ديگر
                  در صحنه نزديك كرمانشاه به وسيله يكى از فداييان اسماعيليه به
                  نام ابوطاهر ارانى با كارد به قتل رسيد. گويند كه جنازه او را به
                  اصفهان منتقل كرده در محله احمدآباد (محله كران) كوچه دارالبطيخ
                  كه سابقاً تربت نظام الملك مى گفتند دفن شده است. يك ماه بعد ملك
                  شاه سلجوقى به طور مرموزى وفات يافت. عده اى گفته اند كه غلامان
                  نظاميه به انتقام خون مخدوم خود نظام الملك، ملك شاه را مسموم
                  ساخته اند. (شوال همان سال)
                  امير معزى شاعردربار سلجوقيان در اشاره به اين دو واقعه كه به
                  فاصله يك ماه اتفاق افتاد چنين مى گويد: دستور و شهنشه از جهان
                  رايت خويش / بردند و مصيبتى نيامد زين بيش/ بس دل كه شدى ز مرگ
                  شاهنشه ريش/ گر كشتن دستور نبودى در پيش.
                  يكى از گويندگان آن زمان از قتل خواجه اظهار تاسف مى كند و مى
                  گويد:
                  عجب مدار كه از كشتن نظام الملك/ سفيدروى مروت سياه فام شود
                  هزار سال ببايد كه تا خردمندى/ ميان اهل مروت چو او نظام شود
                  امير معزى كه اميرالشعراى دربار ملك شاه بود باز در اين باره
                  گويد:
                  شغل دولت بى خطر شد كار ملت با خطر/ تا تهى شد دولت و ملت ز شاه
                  دادگر/ رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير/ شاه برنا از پس او
                  رفت در ماهى دگر/ شد جهان پرشور و شر از رفتن دستور و شاه/ كس
                  نداند تا كجا خواهد رسيد اين شور و شر/ كرد ناگه قهر يزدان عجز
                  سلطان آشكار/ قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر

                  بعد از مرگ نظام الملك و ملك شاه زوجه پادشاه يعنى تركان خاتون
                  پسر خردسال خود محمود را در اصفهان به تخت نشاند. بركيارق پسر
                  ارشد ملك شاه كه از زن ديگر بود، اصفهان را محاصره كرد و تاج
                  الملك را كه همدست تركان خاتون بود دستگير كرد و كشت. تركان
                  خاتون پانصد هزار دينار به او داد كه از تسخير اصفهان منصرف شود.
                  پس از فوت تركان خاتون و پسرش محمود، بركيارق در ۴۸۸ ه ق اصفهان
                  را گرفت و بر تخت نشست و پسران خواجه نظام الملك را به وزارت
                  برگزيد و بدين ترتيب با كشته شدن نظام الملك به علت آنكه
                  فرزندانش به وزارت سلجوقيان رسيدند، مى توان گفت كه شيوه و خط
                  مشى سياسى نظام الملك ادامه يافت.

                  چهارشنبه 14 دي 1384 منيع :  شرق

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:56  توسط عباس منصورنژاد  | 
                        

گفته شده است سید محمد خاتمی رئيس جمهور محبوب و سابق ایران هم به جمع وبلاگ نویسان اضافه خواهد شد .

در خبر ها آمده است كه جمعى از وبلاگ نويسان سايتى را به محمد خاتمى هديه داده اند تا در او انگيزه اى را براى وبلاگ نويسى ايجاد كنند . محمد على ابطحى كه از همكاران و آشنايان وبلاگ نويس خاتمى است و وبلاگ معروفش « وب نوشته ها » كلى خواننده دارد نيز ديروز نوشته بود كه كاش رئيس جمهور سابق ايران وبلاگ نويسى را جدى بگيرد . بايد بيشتر صبر كنيم تا ببينيم آيا اين اتفاق مى افتد يا نه . اما به نظر مى آيد كه وبلاگ خاتمى را كه آدرسش khatamionline.com است خودش ننوشته . البته چون هديه وبلاگ نويسان بوده دليلى هم نداشته كه خود خاتمى آن را نوشته باشد .

در وبلاگى كه به خاتمى هديه داده شده است تنها چند جمله اى از رئيس جمهور پيشين آمده است . خاتمى آن را براى هديه اش نوشته و البته چنانكه مى بينيد ادبياتش مشابه ادبيات وبلاگ ها مثلاً آن طور كه محمد على ابطحى در سايتش مى نويسد ، نيست : « بسم الله الرحمن الرحيم  _ عشق به حقيقت و تلاش براى دريافت آن و عشق به آزادى و تعالى و كوشش براى رسيدن به آن جوهر آدمى است و اگر اميد به اين دريافت و رسيدن نبود زندگى پر مرارت آدمى در طول تاريخ ناممكن مى شد . آنچه خواستنى است دوستى و مهر است كه زندگى را طربناك مى كند و آنچه ناخواستنى است خشونت و نامهربانى است كه جهنم جان آدمى است . براى عزيزانى كه هديه ارزنده وبلاگ را به من ارزانى داشتند و براى همه ارجمندانى كه با اظهار نظر خود جان خسته مرا نواختند آرزوى شاد كامى و سلامتى مى كنم . بياييد تا ايمان به حق را با هيچ متاعى سودا نكنيم و بياييد براى آبادانى و اعتلاى ايران عزيز از هيچ كوششى خسته نشويم و بياييد اميدوار باشيم و با همبستگى و بيدارى راه سربلندى را با يكديگر طى كنيم . »

نکته ی جالب آرشیو نظرات این وبلاگ است که در حال انفجار می باشد و فقط یکی از مطالب آن با عنوان بسم الله الرحمن الرحیم ۱۷۱۷نظر به همراه دا شته است ( البته به آرشیو وبلاگ ما نمی رسد !!! ) گرچه گفته می شود آرشیو نظرات این وبلاگ هم ابتدا بررسی و پس از اعمال فیلترینگ در سایت منتشر می شود .

 

                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:27  توسط عباس منصورنژاد  | 

به نام خدا

آسیب شناسی پژوهش در ایران

دکتر محمد منصورنژاد

 

مطالب مختصر حاضر در دو سطح قابل طرحند: الف) چه هست (وضع موجود)؟ ب) چه باید کرد؟ ( وضع مطلوب ) الف) چه هست؟: وضعیت پژوهش در ایران امروز از آسیبهای جدی رنج می برد. اهم مشکلات پژوهش که حاصل تجربه شخصی نگارنده پس از یکدهه پژهشگری و تالیف تحقیق است از این قرارند:

1)              اختلاط کار مدیریتی با کار پژوهشی و کار شناسی: از جمله آفات پژوهش و پژوهشگران در این سامان آن است که مدیران و مجریان وارد جریان پژوهشگری شده و پروژه های علمی را به ثمر می رسانند و حال آنکه فضای و گفتمان و دغدغه های کار علمی با کار مدیریتی متفاوت است و مدیر به جهت رعایت ملاحظات مدیریتی نمی تواند مانند کار شناسان، اظهار نظرهای مستند و جسورانه ( له یا علیه این و آن) داشته باشد.حتی اگر مدیر دارای مدارک آموزشی عالی و فارغ الحثصیل در برخی رشته های تحصیلی هم باشد، اگر واقعاً بخواهد به نیازها و لوازمات مدیریتی پاسخ بگوید، نمی تواند ذهن نقادانه ژرف نگر کارشناسان را داشته باشد؛

2)              بی جایگاه بودن کارشناسان در حد مدیریتها در سازمانهای دولتی و بی توجهی به پژوشگران آزاد در سطح نظام و جامعه نیز پژوهشگران را دلسرد و مایوس و بحران زده می کند، به حدی که برخی افراد به سابقه پژوهش عمیق و وسیع، به شغلهای تجاری و صنفی و اقتصادی روی آورده اند؛

3)              به جهت عدم آمادگی آحاد جامعه نظام سیاسی، تهیه داده های میدانی و زنده برای محققان در مسایل مهم و حساس وجود ندارد و این تمایل به صورت رویه در آمده که داده ها برای پژهشگران عمدتاً محرمانه تلقی می گردد و از اینرو این آسیب اساسی بر پژوهشهای آکادمیک وارد است که در حیطه های حساس تمایل به مباحث نظری و حتی ماندن در مقدمات موضوع دارند و لذا بحرانهای جدی جامعه مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی گیرد

4)              در جذب پژوهشگران چه برای مشاوره با نهادها و ادرات دولتی و چه برای پذیرش مقالات پژوهشگران در همایشهایی  ملی و محلی، مناسبات سلیقه ای و باندی حرف اول را می زند و از این رو به جای اینکه توجه شود که چه گفته می شود، تمرکز بر آن است که کی می گوید و روابط او با ادارات و مجریان همایشها چگونه است. این فرآیند پژوهشگران آزاد و مستقل را به حاشیه راند. و می راند؛

5)              از آسیبهای پژوهشهای موجود، آن است که بسیار از محققین بر جسته ایرانی در سه حیطه از غرب تغذیه می کنند: تعریف مفاهیم؛ تحدید روشها و گفتمانی که در قالب گفتمان مدرن بحث می کنند و از اینرو پژوهشهای موجود با مسایل بومی فاصله گرفته  و در تبیین پدیده های خودی عقیم می مانند.

6)              فقر و خلاء تشکیلاتی که پژوهشگران هر رشته را فراتر از منازعات سیاسی ومطالبات گروهی، به جهت شأن تخصصی شان دور هم جمع کرده و به صورت نهادهای غیر دولتی در رشته های خاص فعال باشند. از آفات این مشکل آن است که کارهای تکرار و موازی (تالیفی، تحقیقی، ترجمه ای) و گاه با نتایجی مخالف یکیدیگر به ثمر می رسد که هم سبب اتلاف انرژی می گردد، و هم بودجه های زاید به خود اختصاص می دهد و هم به اعتبار پژوهشها، متفکران و محصول کار آسیب می زند.

ب) چه باید کرد: از جمله راهکارهای برون رفت از وضعیت نابه هنجار پژوهشی در ایران عبارتند از:

1) آنچه که به محققین باز می گردد،آن است که اولاً در انتخاب موضوع، جسارت به خرج داده و بدنبال موضوعاتی که کاربردی، مبتلا به وبلا تکلیف بروند و از پژوشهای تکراری، و در موضوعات عادی دین مساله گریزان باشند؛ ثانیاً اینان بادی دستاوردهای نظری و عملی خود را لزوماً مکتوب نموده و در استراتژی خود داشته باشند که برای به ثمر نشستن، به نشریات و مراکز ذیربط و نیازمند ارسال کنند؛

ثالثاً: و نیز این جرات را داشته باشند که قالب شکنی ( خصوصاً در متدلوژی تحقیق) داشته و سخن های تازه ای را به عرصه فکر و اندیشه عرضه دارند. رابعاً در شیوه عرضه مطالب نیز اگر استعداد تلاشهای هنری ( فیلمنامه نویسی، داستان نویسی، رمان، شعر و ...) را دارند، مطالب جدی و سنگین را در قالبهای ساده و جذاب عرضه کنند!

خامساً اهمیت تحقیق و ضرورت پژوهش را به صورت مختلف ( سخرانیها، مقالات، ارتباطات با دیگران و ...) بیان نموده و فرهنگ پژوهش محوری را به صورت جامعه پذیر در آورند!          و نهایتاً با خدا و خود عهد کنند که به حقیقت خیانت نکرده، علم را به فروش نکذارند، استفتاده ابزاری از تحقیق نگرده، در خدمت این و آن نباشد و برای اعاده حقیقت حاضر باشند فشار ها و سختی های راه را نیز تحمل نمایند؛

2) آنچه به نهادهای دولتی مربوط است: اولاً هزینه های مناسب برای امر پژوهش پیش بینی کنند و ثانیاً کار را به کار شنای و آهلش و اگذارند و ثالثاً گروهی ماموریت داشته باشند که محصول همایشهای برگزار شده  (و یا در دست اجرا) را عملیاتی کنند و نتیجه مباحث را در برنامه های سال آینده پیش بینی کنند؛ رابعاً: زمینه های لازم را برای تسهیل ارتباط بین پژوشگران فراهم کنند ( در قالب همایشها، در بستر اطاقهای فکر، خانه محققین و ...) خامساً در تمام مراحل آموزش قبل وبعد از آموزش عالی، نظارت و شناسایی بر روند آموزش داشته باشند، تا نیروهای بالقوه محقق را شناسایی و با اجرای دوره و کار گاهها، این قابلیتهای بالقوه را به فعلیت در آورد و بر میزان و سطح کار شناسی و کارشناسان بیفزایند؛ و نهایتاً دولتیان باید سعه صدر لازم را داشتته و به محققین فرصت لازم را بدهند که محصول کارشان را خواه موید سیاستهای دولت و یا در ردّ آن باشد آزادنه عرضه کنند و از این پژوهشها در جهت اصلاح برنامه ها حداکثر بهره را بگیرند؛ امنیت شغلی محقیقن مساله مهمی ا ست که در صورت نادیده گرفته شدن، چه بسا که بر تولید فکری آسیب وارد آورده و باعث پریشانی خاطر پژوهشگران می گردد که  محصول آن یا لطمه به قابلیتها و خلاقیتهاست و یا سبب فرار و گریز محقیقن به صورت مجازی و یا حقیقی از کشور.

3) تشکلهای سیاسی و مدنی نیز می توانند معد زمینه ها و بسترهای لازم برای پژهشگری باشند. اینان با بهره گیری از رسانه های مختلف می توانند در فرهنگ سازی برای پژوهشگری، حمایت از محققین و تن دادن به محصول کارشناسی کمک کنند: اینان با ایجاد کار گاههای پژوهشگری می توانند بر تربیت نیروهای محقق و نویسنده موثر افتند. این مراکز می توانند محل تلاقی اندیشه ها و اندیشه ورزان باشند و ارتباط تشکیلاتی و نهایدنه بین پژوهشگران را تقویت نموده و بلکه ایجاد نمایند. اینان می توانند قالبها، روشها و محتوای پژوهشهای موجود و سیر پژوهش محوری در کشور را به نقد کشانده و آسیبها و مشکلات راه را به مسولان و آحاد جامعه برسانند . اینان می توانند طراحان قالبهای خاص برای پژوهشهای بومی و متناسب با شرایط ایران باشند و تأثیر گذاری خصوصاً نهادینه غیر دولتی به میزان قدرت آنها بستگی دارد که از عوامل قدرت آنها تاسیس تشکلهای مدنی و ارتباط و بسط این تشکلها در تعامل با یکدیگر است،

 

   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:23  توسط عباس منصورنژاد  |