تبليغاتX
انتشارات جوان پویا
این وبلاگ علاوه بر انعکاس فعالیت های انتشارات در زمینه های فرهنگی علمی و طنز نیز حرف تازه دارد
                                                      سیاست برای همه

دکتر محمد منصورنژاد

درس ششم: من اقتدار، مشر وعيت وحاکميت را نمی فهمم:

 

او مدتها بود که پشت چراغ راهنما مانده بود، و از طرفی حتماً می بايست دارويي را به موقع به بيمارستان می رساند, در حاليکه حتی مجبور شده بود ماشينش را که در کلاف سر در کم ترافيک گير کرده بود، خاموش کند و منتظر بماند که چه می شود. اندک اندک تحمل او طاق شد و آستين بالا زد که خودش به اوضاع سرو سامانی بدهد. از ماشين پياده شد و به وسط چهار راه رفت. ابتدا شروع کرد به رانندگان امر و نهی کردن! آقا تو بيا عقب،خانم يک کمی بياييد سمت راست. ولی کسی کوشش به در خواستهای او بدهکار نبود. از عصبانيت و از دلهره ی دير رساندن دارو به مريض، يک بار نزديک بود مشتش را به کاپوت ماشينی بزند که احساس می کرد راننده اش عامل اين مشکلات است.

 

اما يکدفعه به خود آمد ديد که ايستادن او وسط اين معرکه نه تنها فايده ای ندارد، بلکه ممکن است فاجعه ای نيز بيافريند. به سمت ماشينش حرکت کرده بود، ناگاه صدای آژير ماشين پليس و صدای بلندگوی آن ماشين توجهه اش را به خود جلب کرد. بلافاصله يکی از پليس ها چراغ راهنمای مسير شمال به جنوب را قرمز کرد و يکی ديگر از ماشينهای قسمت عقب تر ضلع شمالی خواست که مقدار  به عقب بروند. برگ جريمه اش را نيز بلافاصله در دست گرفته و معلوم بود که منتظر است تا نافرمانی بشنود و جريمه ای بنويسد. رانندگان هم شروع کردند به جابجا شدن. مدت زيادی نکشيد که ماشين شرق به غرب و بالعکس فرصت جا بجا شدن پيدا کردند. با اينکه تعدادی از وسايل اين مسير عبور کرده و وضعيت عادی ميشد، اما چراغ شمال به جنوب و بالکعس آن همچنان قرمز نگه داشته شده بود و کسی جرأت نمی کرد از آن تخطی کند.

 

 او با خود می انديشيد که چرا پليس می تواند به چراغ راهنما دست ببرد و او نمی تواند؟ چرا رانندگان به فرمان پليس گوش می کردند, اما حرف او را جدی نمی گرفتند؟ وقتی همين موضوع را با يکی از دوستان که دارای تحصيلات بالايي بود در ميان گذاشت، به اين نکته پی برد که بستن و باز کردن چهار راهها و دخل و تصرف در چراغ راهنما را قانون به پليس واگذار کرده و حتی از جهت قانونی فرمان پليس بر چراغ راهنما مقدم است. يعنی چراغ  سبز هم باشد اگر پليس فرمان داد که بايستد، بايد بايستد. اما اين اختيار را حتی رئيس جمهور يک کشور هم ندارد که در چراغ راهنمايي دخل و تصرف کند و يا رانندگان موظف باشند که به فرمان اين مقام عاليه بايستند يا حرکت کنند چه برسد به اينکه هر فردی به خود اجازه مداخله در هر امری را داده و توقع  نيز داشته باشد که ديگران اطاعت کنند,  گر چه ممکن است رئيس جمهور و يا فرد باج گير و گردن کلفتی، با خشونت و تهديد و با استفاده از زور و قدرت, چهار راهي را ببندند.  پس رئيس جمهور قانوناً حق بستن جاده ای را ندارد، گر چه ممکن است قدرتش را داشته باشد. نتيجه آن که

 

۱) در مواردی قدرت داشتن با حق داشتن همراه است. پليس که هم قدرت بستن جاده را دارد (وسيله نقليه مجهز دارد، مسلح است و برگ جريمه دارد و ...) و هم قانون به او اجازه کنترل جاده ای را می دهد. به قدرت مشروع و موجه و مقبول، اقتدار گويند.

 

۲) قدرت داشتن، لزوماً با حق داشتن ملازم نيست. ممکن است کسی قدرت انجام کاری را داشته باشد، اما از جهت قانونی حق انجام آن کار را نداشته باشد  و اگر بر اساس زور عملی را انجام و فرمانی را صادر کند، کارش نامشروع و غير قانونی است.

 

۳) پس در هر اعمال اقتداری, قدرت هست ولی در هر اعمالی قدرتی, اقتدار و مشروعيت نيست به تعبيری هر گردويي گرد است ولی هر گردی گردو نيست.

 

۴) درعلوم سياسی مراد از مشروع بودن (مشروعيت[1] ) همان قانونی بودن و مقبوليت نزد مردم داشتن است.

 

۵) اقتدار (قدرت مشروع) سطوح مختلف دارد و در همه جا (از خانواده، تا گروههای اجتماعی و سياسی ... . تا دولت) می توان آثار و شواهدی از آن را ديد. به بالاترين سطح اقتدار که در حيطه نظام سياسی اجتماعي و دولت قابل فرض است و منشاء قانونگذاری و اعمال قانون برای همه آحاد جامعه است، حاکميـت گويند. پس اقتدار، قدرت مشروع است و حاکميـت بالاترين سطح اقتدار.

 

۶) در پی فهم اقتدار است که اطاعت داوطلبانه آحاد مختلف و ميليونی جوامع از ضوابط، قوانين و فرامين قليلی از دولتمردان و مجريان,  قابل فهم می گردد. اينکه چرا در مقابل قوانين دولت تمکين می شود دو پاسخ بيشتر ندارد: اول برای اينکه اگر اطاعت نکنند تنبيه می شوند و از ترس قدرت حاکم مطعيند؛ (اطاعت ناشی از قدرت)؛ دوم برا ی اينکه خود مردم  امور نظام سياسی  کشور و اختيار قانون گذاری و تصميم گيری رابه زمامداران داده اند و آنها نمايندگی آحاد جامعه را به عهده دارند ( اطاعت ناشی از اقتدار) و در برخی توجيهات دينی نيز ممکن است مردم زمامدارن را از سوی خدا و آسمان برای تصميم گيری و تقنين محق ببينند و اطاعت از فرامين آنها را بر خود فرض و لازم بدانند، به عبارتی ريشه مقبوليت دولتها به سنتها و يا جذبه خاص رهبران و يا به عقلانيت و قانون گرايي  باز می گردد.



[۱] ) از نگاه دينی و اسلامی، خاستگاه مشروعيت، شرع و شارع است و معمولاً وقتی امری و موضوع و مدعايي و عملی را مشروع می دانند که ريشه در شرع و نصوص دينی و آسمانی داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:49  توسط عباس منصورنژاد  | 
                                     سیاست برای همه

درس پنجم) قدرت مثل کيک شيرين است:

 

فردی با يک ظرفی پر از کيک های متنوع و خوشمزه وارد اطاقی شده و قرار است  آن کيک ها را ميان چند نفر که در اطاق منتظرند تقسيم کنند. اين تقسيم به سه صورت امکان پذير است:

اول: آن فرد کيک را جلوی تک تک افراد که در اطاق نشسته اند گرفته و آنها نيز هر يک با احترام و تعارف و با رعايت اينکه بيش از يکی بر ندارند، پذيرايي می شوند؛ در حاليکه مختارند هر تعداد و هر نوع که می خواهند کيک بگيرند و بخورند.

 

دوم) آن فرد کيک را به صورتی که تشخيص می دهد، و با انتخاب خود، ميان حاضرين تقسيم می کند. در اينصورت افراد حاضر در اطاق حق انتخاب نوع و تعداد کيک را نخواهند داشت. حرف اضافه هم ممنوع.

 

سوم) از آنجا که افراد می دانند قرار است کيکی توزيع شود، قبلاً خودشان را آماده می کنند که چگونه سهم بيشتری از کيک نصيب آنها شود. برای بدست آوردن سهم بيشتر می توانند به صورت فردی برنامه ريزی کنند و يا به صورت گروهی، با چند نفر ساخت و پاخت کنند که چگونه بر روی فرد توزيع کننده اثر بگذارند؟ چگونه و با چه ابزاری ظرف کيک را بقاپند؛؟ در صورتی تنها يا با گروهشان  نتوانند سهم مناسبي ببرند، با افراد ديگر حاضر در جلسه چه جوری گاو بندی کنند و با هم کنار بيايند؛

 

۱)  در مثال فوق اگر کيک را مظهر قدرت سياسی بگيريم، قدرت سياسی در علم سياست قطعاً به شکل اول توزيع نمی گردد که هر کس بنشيد، تا سهم خود را محترمانه به او بدهند و او هم با تعارف بگيرد؛

 

۲)   اگر کيک قدرت بدون دخالت آحاد جامعه شکل دوم بالا برای افراد در نظر گرفته شده و آنها حق سهم خواهی بيشتر نداشته باشند، اين نوع سيستم توزيع قدرت را استبدادی گويند؛  تنها نکته قابل توجه در اين شيوه توزيع کيک آن است که اگر مجری و توزيع کننده کيک، را خود مردم  (افراد اطاق) انتخاب کرده باشند، اين نوع حکومت مطلقه, نوعي مشروعيت نسبت به آنجايي که فرد توزيع کننده منتخب مردم نباشد دارد.

 

۳)   اما اگر قرار باشد که هر کس سهم خود را از قدرت، با توجه به ميزان برنامه و تلاش خود بدست آورد.( با فرض اينکه توزيع کننده کيک هم منتخب جمع باشد)، اين نوع نظام را دمکراتيک می خوانند. در اينگونه تقسيم کيک، هر کس يار بيشتر و برنامه دقيقتر دارد، سهم بيشتری می برد و افرادی که می دانند به تنهايي اصلاً  و يا به صورت قابل توجه سهمی به آنها نمی رسد و لذا به سوی تشکيلات کشانده می شوند. به اين تشکلها که در توزيع قدرت، فعالند,  در علم سياست احزاب، گروهها و جريانهای سياسی گويند. در اينجا فرض بر آن است که اگر گروهی می تواند همه کيک را گرفته و در اختيار داشته باشد، به هيچ کس ديگر باج نمی دهد و کيک مال آنهاست و اگر به ميزان توانايي خود شک دارد با ديگر گروهها وارد معامله و داد و ستد می شود و به صورت ائتلافی کيک را تقسيم می کنند و بالاخره عده ای سرشان بی کلاه می ماند.

 

۴)   برای اينکه اين تقسيم کيک در اين جور نظامها و جوامع (شق سوم و دمکراتيک اطاق) به خشونت، بی نظمی, کشتار و خونريزی منجر نگردد، جمع حاضر می پذيرد و توافق می کنند که اين رقابت به هم را طبق قاعده ای انجام دهند. مثلاً همه می پذيرند   هر کس که بيشتر  توانست کيک بگيرد، سهم او را ديگران بپذيرند اما در شيوه بدست آوردن نبايد از مشت و لگد استفاده کنند، نبايد به همديگر فحش بدهند. ولی هل دادن به هم اشکال ندارد و ... معنای عمل بر مبنای قانون در نظامهای سياسی دمکراتيک اينگونه قابل فهم می گردد. و مراد از برابری نيز يکسان بهره مند شدن همه افراد شرکت کننده از قواعد مقرر شده است.

 

۵)   ازآنجا که در عمل برخی افراد به هر دليلی علاقه و يا فرصت شرکت در گروهها را برای بدست آوردن قدرت ندارند, لذا در جامعه فعالان و علاقه مندان کيک خور در افراد، گرو ههای خاص و محدود, منحصر می گردد. از اين رو می گويند فرق بين نظامهای استبدادی با غير استبدادی در اين است که آيا در ميان جامعه يک گروه برای کيک قدرت به آب و آتش می زنند (استبدادی اليگارشی) و يا چند گروه با هم دست به رقابت بزنند ( غير استبدادی و پوليگارشی) و در اينصورت دمکراسی به معنای مداخله همه آحاد جامعه در تعيين سرنوشت اصلاً امکان ندارد و در هيچ جای دنيا نيز امروزه پياده نمی شود. اين اقسام شيوها ی کيک خوری را توزيع قدرت در علم سياست نامند.

 

۶)   در کنار  گروههايي که به صراحت و به صورت شفاف و در سطح وسيع خواهان کسب، حفظ و توزيع قدرتند ( احزاب و جريانهای سياسی) ممکن است فرد يا گروههای کوچکتری وجود داشته باشند که به دلايلی (علمی و يا عملی) صاحب قدرت و تأثيرند و از اينرو بدون اينکه مستقيماً و با صراحت در منارعات قدرت مداخله نموده و خواهان بخشی از قدرت باشند، بر سياستهای حاکم اثر می گذارند. به چنين فرد و طرفدارانش و يا گروههای کوچک, گروههای فشار يا گروههای نفوذ می گويند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:43  توسط عباس منصورنژاد  | 

                                                   سیاست برای همه

 

 نویسنده دکتر محمد منصورنژاد

۱درس چهارم) قدرت چيست و چه آثاری دارد؟

 

داستان ۱

پدری که وضع اقتصادی چندان مناسبی ندارد، شبی قصد می کند که خانواده را خوشحال کند و از اين رو دل به دريا زده و يک کيلو موز خوب را با قيمت بالايي می خرد و در يخچال می گذارد تا پس از شام وقتی همه اعضای خانواده جمع شده اند اين چهار پنج دانه موز را به هم بخورند. پسر يا دختر دانش آموزش خسته و تشنه از مدرسه بازگشت و بی خبر از همه جا يکسر به سراغ يخچال می رود و با ديدن موز دهنش آب افتاده و بی اختيار يکی از آنها را می خورد و تازه يادش می آيد که خوب بود با والدين هماهنگ می کرد.

پدرش پس از خواب عصر وقتی برای نوشيدن آب به سراغ يخچال مي رود ناگاه می بيند که يک دانه موز کم شده و از آن رو که نمی داند اين اقدام  نابهنگام،  کار دختر و يا پسرش است، با حالتی برآشفته و رگهای گردن بر آمده و صورتی سرخ به سراغ اطاق بچه ها می رود و پسرش يا دخترش را می بيند. بی اختيار و با صدای بلند، فرياد می کشد که "حسين" و يا نرگس ، تو موز يخچال را خوردی؟ بچه که جانش در خطر ديده و خودش را در چند قدمی مشت و لگد پدر احساس می کند، با اينکه موز را خورده است، با عجله و با لکنت زبان و با استرس فراوان می گويد نه.

۱) اين اقدام مستبدانه پدر، چندين فساد به همراه دارد که در رشته های مختلف علمی (روانشناسی، اخلاق ، فقه،حقوق و ...) جای بررسی دارد:

اول) فرزندش را به دروغگويي وادار نموده و به حاکم شدن فرهنگ دروغگويي در بين اعضای خانواده کمک  نمود.

دوم) به اعتماد به نفس فرزندش آسيب زد و او از اين  پس متوجه می شود که در مواردی بايد خودش، يافته ها و گفته هايش را انکار کند و در صحت راهش مردد باشد:

 

سوم) از شخصيت فرزندش صراحت لهجه، جسارت و شفافيت را گرفته و به جای آن نفاق و دورنگی را جايگزين نموده است.

 

چهارم) به شجاعت، مقاومت و ايستادگی دختر يا پسرش در مقابل ديگران آسيب زده و او را به سوی محافظه کاری و سازشکاری سوق داده است.

پنجم) اينگونه متکی به قدرت بودن پدر ( که اگر پدر نبوده و احساس قدرت نمی کرد، هرگز جرأت چنين داد کشيدن را نداشت) اگر تکرار شود، محيط و فضای خانواده، محيط نفاق و درويي، سازشکاری، عدم صداقت، فقدان اعتماد به نفس خواهد شد.

۲) اما فرض کنيم که همان پدر در خانواده به دليلی ، فاقد قدرت است. نابيناست، يا که نمی تواند کم و يا زياد شدن چيزی در خانه را بيند، و يا فلج است، توان راه رفتن ندارد، لال است و قدرت تکلم ندارد، در اينصورت آيا اين فقدان قدرت و وجود ضعف ، خود مفسده بر انگيز نيست؟ آيا در اعتماد به نفس فرزندان تأثير سوء نمی گذارد؟ طمع ديگران برای تجاوز به حريم اين خانواده را بر می انگيزاند؟ در پرستيژ فرزندان در جامعه تأثير سوء ندارد؟ و...

۳) از اين نکات فهميده می شود که صرف وجود قدرت، نه تنها مفسده برانگيز نيست، بلکه حتی حسن و امتياز است . از اين رو اگر ما با اين سروده سعدی موافق نباشيم که

                       من آن مورم که در پايم بمالند              نه زنبوری که از نيشم بناليد

                      چگونه شکر اين نعمت گذارم               که زور مردم آزاری ندارم

و به قول استاد مطهری در کتاب فلسفه اخلاق،بايد گفت:

                نه آن مورم که در پايم بمالند          نه زنبوری که از نيشش بنالند

               چگونه شکر اين نعمت گذارم       که دارم زور و آزاری ندارم

 

 اما سعدی در جای ديگر درست گفته که

                توانگران را وقف است، نذر و مهمانی           ز کوة و فطره و اعتاق و هدی و قربانی

                تو کی به دولت ايشان رسی که نتوانی              بجز دو رکعت و آن هم به صد پريشانی

 

زيرا از ضعف، توان خدمت به ديگران توليد نمی شود. اما از قدرت و توانگری می توان به امور نيک پرداخت  .گر چه توانگری اين استعداد را به افراد می دهد که طغيان کنند و اينجاست که قدرت مذموم و مطروداست

آنچه که بد است و مفسده واقعی دارد فقدان قدرت و ضعف است، آنچه که بد است و مذموم، به کار گيری سوء، بی جا و خشونت آلود قدرت عليه کسانی است که نبايد عليه آنها اعمال قدرت بدين نحو نمود.( پدر عليه فرزندان در کثيری از موارد)

 

اين قاعده را به سطح کلان و ملی نيز می توان تعميم داد که دولت ضعيف، آسيب پذير بوده و در تأمين امنيت درونی و بيرونی مشکل دارد و دولت قوی امتياز است ولی بايد بداند که اين قدرت را در کجا و چگونه به کار گيرد. اگر قدرت را در خدمت توليد علم و دانش ، تأسيس مراکز فني، خدماتی، اقدامات عمرانی و ... و در يک کلام در خدمت مردم به کار گيرد امتياز است و اگر عليه مردم اعمال خشونت و قدرت کند مذموم، سوزنده بوده و فرهنگ  ناسالم می سازد.

۴) با قدرت خشونت آلود عليه خانواده و با جامعه  به عنوان راه حل نهايي، می توان جلوی شر و بدی را گرفت و مانع از ادامه رفتار سويي شد (مثلاً از اعتيادی جلو گيری نمود) اما قدرت خشونت زا، خلاقيت آفرين و ابتکار ساز نيست و والدينی نمی توانند با تنبيه و تحکم و ... فرزندی المپيادی تحويل جامعه بدهند. به عبارت ديگر گر چه می توان با خشونت ( در صورت ضرورت و از سوی مراجع ذی صلاح) جلوی رذيلتی را گرفت، اما نمی توان بر مبنای آن فضيلتی را ايجاد نمود.

 

۵) اما اصلاً قدرت چيست و چگونه تعريف می شود، به اجمال می توان گفت که قدرت مفهومی است ذهنی و انتراعی که از روابط بين دو يا چند چيز ساخته می شود. اگر ديديم که يکی( فرد، گروه، دولت...) بر ديگری (فرد، گروه، دولت ...) اثر گذاشته و اعمال نفوذ می کند، اين تأثير گذاری و اعمال نفوذ را قدرت می نامند. واضح است که برای اعمال قدرت بايد به منابع و عناصری مجهز بود که اين عوامل يا ملموسند ( جمعيت، ثروت، جغرافيای وسيع و ...) و يا ناملموس (مذهب، فرهنگ، پرستيژ و ...) و هر کسی منابع بيشتری از قدرت را داشت می توان بر ديگری که از منابع کمتری برخوردار است اثر بگذارد.

 

اين نکته نيز روشن است که صرف داشتن منابع، لزوماً قدرت آفرين نيست؛ بلکه مديريت منابع و به کار گيری درست عناصر قدرت و نحوه بهره برداری آن است که منبعی را به عنوان عوامل قدرت ساز در می آورد، و گر نه چه بسا تدبير سوء منبع قدرت حتماً مشکل ساز نيز باشد.

 

۶) اعمال قدرت و زور در سطح آحاد جامعه به صورت غلط نيز فرهنگ جامعه را فاسد، نفاق آلود و ارعاب آميز می کند . از اينرو در رژيمهای استبدادی، که حکام بنا به سلايق و علائق خود عليه ديگران اعمال قدرت می کنند، قدرت خلاقيت، پويايي، جسارت و ... مي سوزد، که در دراز مدت فرهنگ نفاق ، تملق گويي و چاپلوسي جايگزين آن مِی گردد.

 

7) اين نکته هرگز به معنای نفی اعمال قدرت و زور عليه کليه افراد جامعه نيست . بلکه خاطيان و متجاوزان به حريم ديگران بر مبنای مقرر شده در قانونی که همه بدان آشنايند، به نسبت جرمشان مورد اعمال قدرت قرار می گيرند در اينجا نيز برای يک جرم کوچک، اعمال قدرت سنگين نمی کنند.

 

چنانچه فرد مريض را در مرحله اول پرهيز می دهند ، سپس قرص و کپسول و بستری و استراحت، و اگر همه راههای ديگر آزموده شد، اما جواب نداد، آنگاه ممکن است چاره جويي با چاقوی جراحی باشد و لازم با شد که شکمش شکافته و خونی هم بريزد. اما همه اين گونه اعمال قدرتها، بايد از سوی جامعه پذيرفته شده و مورد حمايت نيز قرار گيرد و صرفاً به خواست فرد يا گروه خاص گره نخورده باشد.

 

۸) پس اعمال خشونت ، اصل نيست، بلکه در موارد استثنايي و برای افراد خاص به کار گرفته می شود و اصل در خانواده جامعه گفتگو و تعامل افراد با هم و حکام و مردم با يکديگر است.

داستان 2 :گفتگو به جای زور

 

 

 فرزند خانواده ای فريخته، از مدرسه وارد  منزل شده و  در باره فحش بسيار رکيکی را که در کوچه از فردی شنيده از  پدرش سؤال می کند و معنای آن را می پرسد. پدر تأملی نموده و سپس رو به فرزندش می کند و می گويد از کتابخانه منزل، لغت نامه دهخدا، جلد ... ماده ... را بياور. و از فرزندش دعوت می کند که با هم معنای کلمه مورد نظر را پيدا نموده و کمک می کند که شرح  دهخدا در باره آن واژه را بخوانند. فرزند در حاليکه شرمگين است و صورتش سرخ شده، به سختی معانی وارده پيرامون آن واژه را می خواند، پس از اتمام مطالعه پدر می پرسد فرزندم، معنای کلمه ای که پرسيده ای را فهميدی. فرزند سرش را تکان می دهد.پدر پرسيد آيا

 

واژه مناسب و زيبايی بود؟او با عجله پاسخ می دهد نه بابا، خيلی هم زشت بود. پدر در حاليکه دستی به سر و روی فرزندش می کشيد گفت از اين پس ديگر اين کلمه را بر زبان نياور. فرزند گفت چشم.

 در رابطه با اين داستان و نتيجه سياسی آن می توان گفت:

۱)   نتايجی مربوط به داستان:

 

۱-۱)      فرزند به معلوماتش اضافه شد و  ذخيره لغاتش افزيش يافت؛

 

۱-۲)      فرزند اعتماد به نفسش تقويت شده و جرأت و جسارتش برای طرح پرسش محفوظ ماند؛

 

۱-۳)  رابطه خانواده گی، صميمی تر، عميق تر و قابل اعتماد تر شده و محيط خانه مأمن طرح سؤالات گرديد؛

 

۱-۴)      از انحراف و آسيبی اجتماعی جلوگيری شد؛

 

 

1-5)  در صورتيکه اينگونه ارتباط عقلايي و مبتنی بر گفتگو تداوم يابد، سلامت خانواده را تا حد بالايي تضمين نموده و فرهنگ سازی درست صورت می پذيرد؛

 

همه دستاوردهای ياد شده می توانست با موضعگيری خش، سخت و پرخاشگرايانه والدين نتيجه عکس بدهد.

 

۲) گر چه امروزه برخی امثال "تافلر" در کتاب تغيير ماهيت قدرت معتقدند که اگر روزی قدرت از زور و سلاح توليد می شد و يا برای ديگران پول و اقتصاد ، منبع قدرت بود، اکنون" دانش" خود قدرت است .بلکه خشونت قدرتی با کيفيت نازل و ثروت، قدرتی با کيفيتی متوسط بوده و عاليترين کيفيت قدرت، بهره جويی از علم است و مراد او از علم نيز دانش اطلاعاتی و ارتباطاتی است که از طريق ابزارهايي چون ماهواره ها و اينترنت و ... توليد می گردد.

اما می توان در اين مورد نيز گفت گر چه منبع قدرت ممکن است تغيير کرده باشد، ( که ا لبته دو منبع قبلی نيز هنوز کار برد جدی دارند) ولی اعمال قدرت حتی اگر متکی به دانش ارتباطاتی و رايانه ای باشد نيز لزوماًََََ از خشونت فاصله نمی گيرد. و می تواند اين امکانات در خدمت خشونت، زور، حق کشی و نابودی ديگران بوده و يا بالعکس در خدمت صلح، ملايمت، حق طلبی و احيای ديگران باشد. به عبارت ديگر اگر تغيير در ماهيـت منابع قدرت حتی درست هم باشد، در شيوه اعمال آن که گرايش به فساد يا اصلاح دارد تغيير اساسی ايجاد نمی کند و در سطح بين المللی يا ملی می تواند بدرست يا به غلط مورد بهره برداری قرار گيرد.

۳) پرسش مهم در اين بحث آن است که چه کنيم تا از قدرت ، نيرو و توان در خانواده، جامعه و به تناسب بحث حاضر در دولت و حکومت به جای سوء استفاده و اعمال خشونت، بهره درست و حکيمانه گرفت؟ چه بايد کرد که قدرتمندان سرکشی نکنند؟ چه مسيری را بايد پيمود تا قدرت فاسد نشود؟ پيرامون اين پرسش تأملات فراوان صورت پذيرفته است مهمترين راه حلها را می توان در دو پيشنهاد زير ديد:

 

اول: از جمله راهکارها، پيشنهاد امثال افلاطون بود که بهترين راه جلوگيری از مفاسد قدرت و به کار گيری مصلحانه آن اين است که يا حاکم و دولتمرد،  حکيم شود و يا حکيم و اهل حکمت به حکومت برسد.

 

اين ايده علي رغم جذاب بودنش اولاً در حد نظري مشخص و آرمان مانده و نسخه ای برای مدينه فاضله افلاطونی  بوده است و ثانياً در حکومت های دينی مثل حکومت علوی و حاکمی چون حضرت امير (س) که در صاحب حکمت بودن او شيعه و سنی همداستانند، ديديم که استانداران و مسؤلان منصوب از سوی ايشان نيز به فساد کشانده شده و به شدت از سوی آن حضرت به انحاء طرق تنبيه شدند و ثالثاً اين نگاه که با سلامت مسؤلان، از فساد قدرت در همه نهادهای سياسی ، اجتماعی، اقتصادی و ... جلوگيری می شود نيز، سخن درستی نيست زيرا به فرض که مسؤلی در ابتدای انتخاب و يا انتصابی سالم باشد از طرفی از کجا که بعداً جذابيتهای قدرت او را نيز آلوده نکند و از طرف ديگر اگر فضای اجتماعی و فرهنگ جامعه ای نا سالم باشد، صرف اقدام مناسب مسؤلان، معجز ه ای را ايجاد نکرده و چه بسا اگر مسؤلان بر خواسته های خود پافشاری کنند در مقابل ساير جريانات، نهادها و سنتهاي جامعه قرار خواهند گرفت و حکومت وحاکم دچار بحران خواهند شد.

 

دوم: در مقابل ديگرانی برای کنترل قدرت و قدرتمندان، ساز و کارهايي را توصيه کردند که از  ازدياد قدرت و تجمع امکانات و نيرو در دست فرد يا افراد و يا نهاد خاص جلوگيری می کند . لذا مثلاً توزيع قدرت در سه قوه مقننه، مجريه و قضاييه در همين راستا قابل فهم است تا شبيه حکومتهای پادشاهی ، همه قوا در دست يک فرد يا نهاد تجمع نکند و ضمن شکستن قدرت مکانيزمهايي پيش بينی گردد تا اين قوا بر يکديگر نيز  نظارت کرده و از تعدی و تجاوز از حريم قانون و حقوق مردم و ... جلوگيری نمايند .همچنين توصيه به وجود احزاب ،تشکلهای سياسی و نهادهای مدنی نيز در راستای نظارت بر قدرت و فرصت، قدرت و جرأت نقد دولت است تا از سرکشی قدرتمندان بکاهد.آزادی مطبوعات و قلم و بيان و ... نيز که امروز از حقوق بشر شمرده می شوند و در قوانين اساسی کشورها آمده اند در همين راستا قابل فهمند.

 

۴) نهايـتاً، اگر قرار باشد که جامعه به سمت و سوی خانواده ای که در آن گفتگو و تعامل مثبت، جای تحکم و زور را گرفته نيز کشانده شود، بايد برای تمرکز قدرت چاره ای انديشيد و تجارب بشری و بدين سمت تمايل دارد که برای کنترل قدرت هم مردم در خاستگاه و تاسيس قدرت مداخله داشته و هم در شيوه اعمال قدرت از طرق مختلف در گير باشند و هم مکانيزمهايي در نهادهاي اصلی قدرت باشد که ضمن جلوگيری از ايجاد قدرت مطلقه در يک فرد و  نهاد، با نظارت قوا بر هم نيز از مفاسد احتمالی قدرت جلوگيری شود. از اينرو نظامهای دمکراسی و ساز کارهای مردمسالارانه در سطح جهان رو به گسترش است.



[۱]  در نگاه اسلامی و شيعی از حضرت علی در منزل ذی قار و در فضای جنگ صفين از ابن عباس نقل شده که ايشان در حال وصله کردن کفششان بودند و از اين عباس پرسيدند ارزش اين کفش پاره چقدر است؟ و من گفتم هيچ. امام سوگند خوردند که ارزش اين کفش بی ارزش نزد من از حکومت کردن بر شما بيشتر و محبوبتر است مگر آنکه از طريق حکومت اقامه حقی و يا دفع باطلی بکنم (نهج البلاغه / خطبه 33)   و هم ايشان در ضرورت حکومت معتقدند که مردم ناچارند حاکمی داشته باشند، خواه آن مسؤل خوب باشد يا بد.( خطبه 40 نهج البلاغه) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط عباس منصورنژاد  |