تبليغاتX
انتشارات جوان پویا
این وبلاگ علاوه بر انعکاس فعالیت های انتشارات در زمینه های فرهنگی علمی و طنز نیز حرف تازه دارد
 
سیاست/مقالات گزيده / امنيت ملي و آزادي سياسي(2)/ دكتر محمد منصور نژاد

امنيت ملي و آزادي سياسي(2)

نويسنده: دكتر محمد منصور نژاد*



منبع: فصلنامه علوم سياسي – شماره 33

 

3) قانون­گذاري معقول و عادلانه

3-1) در نظام­هاي مردم­سالار، اگر قواعد بازي پذيرفته شده و رعايت شود، علي­الاصول همه امور مدار قانون مي­گردد و همه ازصدر تا ذيل موظف به اعمال قانون­اند. با فرض سپري­ شدن فرآيند قانون­گذاري مردمي، نكته مهمي را كه قانون­گذاران و نمايندگان مردم بايد رعايت كنند تا اين كه هم حريم آزادي پاس داشته شده و هم امنيت ملي مصون بماند آن است كه قوانين را با كارشناسي دقيق مسئله و مشكل و نيازهاي جامعه و عصر، تصويب و تضمين كنند تا هم حقوق همه آحاد را به شكل عادلانه در بر گيرد و هم از آن­رو كه با كار كارشناسي دقيق همه ابعاد موضوع مورد ملاحظه قرار گرفته است، نسخه مناسبي براي حل مشكلات آحاد جامعه باشد. در اين­صورت چون در قانون حدود آزادي و خط قرمزهاي آن پيش بيني شده، در نتيجه امنيت ملي به بهانه آزادي مخدوش نمي­گردد و چون تهديدات امنيت ملي و متوليان تأمين اين مسئله مهم نيز تحديد و معرفي شده­اند، به بهانه حفظ امنيت ملي آزادي­هاي سياسي آحاد جامعه ناديده گرفته نمي­شود، زيرا نمايندگان مردم براي هر دوي اين امور با هم و به صورت مكمل، متناسب با عصر و كارشناسانه، تعيين حدود كرده­اند.

3-2) قانون­گذاري مي­تواند دو آسيب عمده در خود داشته باشد: يكي آن كه قوانين ظالمانه و غير منصفانه تصويب شده و به تضييع حقوق اقشار و طبقاتي از جامعه منجر گردد. در چنين صورتي نمي­توان توقع رعايت قواني از سوي آحاد جامعه را داشت، زيرا چه بسا آناني كه حقوق خود را پايمال شده مي­بينند دست به تعرضاتي بزنند كه در آن صورت هم ديگر در حريم و حصار آزادي سياسي تلاش نكنند و هم به امنيت ملي آسيب بزنند. شايد يكي از دلايل قانون گريزي جوانان نيز در موارد كثيري به آن جا بازگردد كه اين بخش از جامعه بايد قوانيني را تبعيت بكند كه عمدتاً توسط نسل ديگري، كه لزوماً نيازهاي آنها را در تقنين رعايت نمي­كند، تصويب شده و نسل جوان احساس مي­كند كه به او ستم روا داشته مي­شود. وگرنه جداي از عده­اي قانون شكنان كه در همه جوامع وجود دارند، دليلي براي قانون شكني نسل جوان لزوماً وجود ندارد(13) هم­چنين قوانين غير تخصصي، و بدون كارشناسي دقيق نيز در مظان شكست و قانون شكني قرار دارند. زيرا در اين صورت نيز محصول ديدگاه امثال اوهلين نيز در راستاي برداشت ياد شده قابل تفسير است كه حتي معتقد است كه در ميان جوانان بزهكار اغلب يك احساس بي­عدالتي به چشم مي­خورد. اينان كساني هستند كه توقع داشتند فرصتي بيابند و خودي نشان دهند، زيرا مطمئن بودند كه از لياقت بالقوه و كافي، مبتني بر ضوابط ارزيابي رسمي و نهادي جاري، برخوردار بوده­اند. اگر جوانان از چنين فرصتي بهره­مند شوند آنان سيستم را مقصر مي­شمارند. سيستمي كه به­ر­غم ادعاهاي برابر گرايانه­اش بيشتر با زد و بند، پارتي بازي، فساد و رشوه­خواري، اختلاس و فشار اداره مي­شود. (14) كار يا ظالمانه است و يا حداقل غير مفيد و ناكارآمد. (15)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:23  توسط آرش سعیدی  | 

محمد منصورنژاد

               متغيرها و شاخصه‏هاى جريان‏شناسى سياسى‏

خبرگزاري فارس: اگر در «مقام توصيف»، شناخت درستى از جريان‏ها و جناح‏ها و تشكل‏ها نداشته باشيم، چگونه مى‏توانيم در «مقام تعليل»، توفيق و عدم توفيق آنها را تبيين كنيم؟ اين نوشتار با هدف ارايه الگويى براى معرفى تشكل‏ها، نوشته شده است.

براى ورود به مباحث سياسى و مسايل جامعه‏شناسى سياسى، نمى‏توان از موضوع جريانات سياسى، خصوصاً در قرن اخير غفلت نمود، زيرا بخشى از منازعات سياسى، بلكه عمده بازى‏هاى سياسى توسط جريان‏هاى سياسى صورت مى‏پذيرد. آنچه كه در ادبيات سياسى ايران به شدت مغفول مانده است، ارايه الگويى براى شناخت جريانات سياسى است. منابع موجود نگاهى توصيفى به پيدايش و فعاليت‏هاى جريانات سياسى داشته‏اند، بدون اينكه در يك قالب بندى منطقى و عملى به ارزيابى و اندازه‏گيرى آن تشكل‏ها بپردازند و تنها در برخى منابع به برخى از متغيرهاى مرب وط به تشكل‏ها پرداخته شده است. نوشتار حاضر نه تنها براى جريان‏شناسى متغيرهاى مهم و ضرورى را بر مى‏شمارد:
(از پيدايش و عوامل موثر بر شكل‏گيرى گروه گرفته، تا منابع قدرت و مشروعيت گروه و...) بلكه براى هريك از متغيرها شاخصه‏هايى را بر مى‏شمارد كه براساس آنها به صورت مقايسه‏اى مى‏توان هر گروه و حزب سياسى را بدقت ارزيابى نمود. اين الگو كمك مى‏كند تا در شناخت جريان‏هاى سياسى تا حد بالايى از دخالت نگرش‏ها و ارزش‏هاى تحليل‏گر جلوگيرى شود.

واژه‏هاى كليدى: جريان‏شناسى، روش‏شناسى، طبقه بندى جريان‏ها، احزاب در ايران، جامعه‏شناسى احزاب.

مقدمه‏ ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:19  توسط آرش سعیدی  | 
                                                           بنام او

دکتر محمد منصورنژاد

     ما خلاف علی (ع) و در ورود ممنوع رانندگی می کنيم، پس هستيم

 

 مسلمانان، دين و سنت و سيره معصومين سه گونه برخورد می توانند داشته باشند: اول : تلاش داشته باشند که در افعال و اقوال مطابق اين منابع و مراجع عمل کنند؛ دوم: تلاش داشته باشند که در افعال و اقوال مخالف اين منابع مراجع عمل نمايند؛ سوم: نه اصرار بر تطبيق قول و فعل داشته باشند و نه درست مخالف آنها جهتگيری نمايند؛

 

به نظر می رسد که در بسياری از زمينه های مسلمانان علی رغم ادعاهای دينداری و محبت به پيامبر علی، فاطمه و... درست در طرقی که آنها ممنوع اعلام نموده  و از آن نهی کرده اند، (گونه دوم فوق الذکر) عمل می کنند.  اين عملکردها هم در دو سطح قابل طرحند: ابتدا در مسايل فردی شخصی و آثار د مسايل جمعی و گروهی؛ يکی از مصاديق اين مدعا در اين نوشتار کوتاه مورد تذکر قرار می گيرد و آن کلامی علوی است. قال علی (ع) لا تنظر الی من قال انظرالی ما قال؟؟؟ امتياز اين بيان آن است که هم به صراحت آنچه نبايد کرد آمده است و هم به صرحت آنچه را که بايد انجام داد. آن هم در قالب نهی (که با لاصاله دلالت بر حرمت دارد) و امر (که بالاصاله دلالت بر وجوب دارد). يعنی مسلمان و خصوصاً شيعه نبايد به ملاک صحت و سقم و  انفال و ضعف را اشخاص قرار دهد بلکه بايد خود کلام و سخن را ملاک ارزيابی قرار دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:31  توسط آرش سعیدی  | 

 

16ـ اگر خواستی جايگاه و نقش خود  يا ديگران و يا چيزی  اندازه بگيری و بدانی، بهترين راه ،مقايسه موضوع مورد بحث با افراد و يا اشياء ديگر بالاتر و پايين تر از آن است. بد نيست خودت را با موقعيت سابقت هم مقايسه کنی.

 

17ـ يکی از شاخصه های اندازه گيری شخصيت خود یا ديگران  ارزيابی ميزان مقاومت در مقابل مشکلات کوچک يا بزرگ است. شخصيت بزرگ مشکلات کوچک را نمی بينيد و شخصيت کوچک پشت هر مشکل در جا می زند، به استرس می افتد و نوميد می گردد. سعی کن ظرفيت  وجوديت را با دست پنجه نرم کردن با مشکلات توسعه بده؛

 

18ـ بدان که با اتکاء به زر و زور حتی بی عرضه ها هم می توانند به جايي برسند، اما بدون پيوند با صاحبان  زرو زور و پارتی، تنها با عرضه ها و با همتها به جايي می رسند.

 

19ـ تو هم مثل ديگران بر اساس توجيهات ذهنی زندگی می کنی. اما اگر توجيهات و پيش فرضهايت تنها باعث در جا زدن و مانع رشد تو می شوند، توجيهاتت را نسبت به خود و يا ديگران و چيزها عوض کن.

 

20ـ قطعاً تو تنها يک آرمان و هدف در زندگی نداری، پس برای اينکه داخل مسايل متعدد گم نشوی هم خواسته های متعددت را به حسب اولويت و اهميت رتبه بندی کن تا در مواقع حساس مهمتر را پای مهم، پراهميتر را پای کم اهميتر ذبح نکنی و هم زمان شناس باشی بتوانی تصميم بگيری که الان همين لحظه بايد به کداميک از خواسته هايت بپردازی

 

21) بدانکه آنچه آدمی را به حرکت و تلاش وا می دارد نياز است و نياز. اما درک افراد از نياز ضروری و فوری فرق می کند. اگر بتوانی نيازهای مهم را برای خودت فوری، اساسی و ضروری بکنی، آنوقت يک لحظه هم آرام و قرار نخواهی داشت.

 

22ـ می خواهی بدانی حضورت تا چد حد با اهميت است؟ اگر به هر دليل نباشی در آنها که با آنان مرتبطی گروه، سازمان و...) چه تحولی رخ می دهد؟ اگر جای خالی به اين سادگی پر نمی شود، معلوم است در آن فضا کسی هستی، و هر چه جايت به اين راحتی پر نشود مهمتری.

 

23ـ اگر ديدی که هميشه و يا اغلب در کارها عقب هستی و برای حضور به موقع به تب و تاب می افتی. بدان که در تنظيم برنامه و يا اجرای آن مشکل دارد. خوب است برای خودت تقويم کاری ديگری بنويسی و با جديت آن را پياده کنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط فاطمه رحیمی  | 

 

به نام او

چشیده ها

 

قصد است اگر خدا بخواهد در قالب کلمات و گذاره های کوتاهی تجارب ذهنی و عینی ام را بنگارم ، تا بلکه مفید افتد :

1-برای ایجاد تغییرات اساسی همیشه به امکانات فراوان نیاز نداریم. چه بسا با کمی تدبیر می توان از امکانات موجود، بهره های بسیار برد. پس بد نیست  بار دیگر امکانات موجود خود را( مادی و معنوی ،فردی و جمعی) به دقت باز بینی و باز نگری کنیم؛

2-با تاسیس یک اصل خوب ذهنی و با یک مفروض حسابشده فرصت حل مشکلات عدیده و پاسخ سوالات فراوان ایجاد میگردد و بکو شیم با اصول  و پیش فرضهای کلیدی زندگی کنیم نه با روزمرگی و چراغ خاموشی؛

3-می خواهی به انصافت نمره بدهی؟ ببین حرف کسی که او را نمیشناسی ولی سخنش درست است را بر گرفتار اقوام ،بستگان، سرشناسان، خداوندان زرو زور و حتی کلام خودت ترجیح می دهی یا خیر؟ به همان میزان که به حق تن در میدهی ، منصفی!

4- نسبت به کسب دانش حریص وفعال باش ، اما نگذار از توان توشه و قدرت عقلی و علمی ات دیگران سوء استفاده نموده و علیه تو و یا دیگران به کار گیرند.

5- به همه اطرافیان بدبین مباش که بیش از هر کس در این فضا خودت را می آزاری. اما ساده لوح و خوشباور نیز نباش که هر کسی بتواندتو را بفریبد. هشیارانه در همه جا حضورداشته باش .

 

نویسنده :دکتر منصورنژاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط فاطمه رحیمی  | 

بنام او

                     عناصر جنبش نرم افزاری در روش انديشه استاد مطهری

 

الف) مدخل بحث: جا دارد ابتدا دو مفهوم کليدی بحث جنبش  ونرم افزار بر اساس ويژگيهای اساسی تعريف و تحديد گردند و مورد تأمل قرار گيرند:

1)      جنبش: (movement) معمولاً در کنار جنبش، مضاف اليه اجتماعی اضافه شده (جنبش اجتماعی) و چنين پديده وقتی پديد می آيد که گروهی از افراد به گونه ای سازمان يافته در صدد تغيير يا حفظ برخی از عناصر جامعه بر آيند. جنبشهای اجتماعی با صورتهای ساده رفتار اجتماعی اين تفاوت را دارند که بسيار سازمان يافته تر و عمری بسيار طولانی دارند. ويژگيهای عمده جنبش اجتماعی وجود هدفهای مشترک، برنامه ای برای تحقق اين هدفها و وجود ايدئولژی است جنبش اجتماعی در انواع مختلف ( ارتجاعي، بيشتر و اصلاحی، آرمانگرا ...) ظاهر می شوند.([1])

ويژگی عمده و بلکه جوهره اصلی و کليدی جنبش، اعتراض جمعی و گروهی است که يا نسبت به وضع موجود معترض بوده و خواهان تغيير آن است.([2]) ( مثل جنبش مشروطيت ايران) و يا در جهت تثبيت وضع موجود بوده مخالف ظهور تغيير در ابعاد مختلف می باشد. (جنبش تنباکو در ايران).

در فلسفه جنبش اجتماعی نيز می توان گفت که مبنای جنبش نارضايتی است که منجر به اعتراض می گردد. برای اينکه جنبش به ثمر برسد بايد در قالب مجموعه و نظامی که دارای اجزاء خاص، اهداف معين و بازيگران شفاف است جلوه کند. از اين رو است که می توان برای جنبش اجتماعی و در اينجا جنبش نرم افزاری عناصر و اجزايي را در نظر گرفت؛

2)      نرم افزار (  soft ware): نرم ا فزار در مقابل " سخت افزار" (hard ware) ،کار برد معنايي اوليه اش در علوم غير انسانی و به صورت مشخص، کامپيوتر است و به دستگاههاي الکتريکی،الکترونيکی و مکانيکی که در قالب مانيتور، دسک تاپ، موس و ... ظاهر شده و قابل لمسند و محسوس به حواس پنجگانه، "سخت افزار" گويند  و در مقابل به برنامه ها، محتوا و متن که دارای انسجام، غايت و کار آمدی است مثل برنامه های اقسام و يندوز (95, 98, xp)، يا فتوشاپ، پری ماير و ... که محسوس و ملمسوس نيستند، نرم افزار گفته می شود. کار برد نرم و سخت برای حيطه های انسانی به صورت مجازی و استعاری است که کم کم  به صورت اصطلاح متداول و مستعمل گرديده است([3])

حاصل آنکه امروز حيطه مباحث نرم افزاری به مباحث انسانی کشيده شده که خود شامل فرهنگ، فکر، انديشه، مفاهيم، نظريه ها از سويي و سبکها، روشها، متدلوژی و شيوه های انديشه و منطق فکر از سوی ديگر می شود که در اين نوشتار (خصوصاً ابعاد روش جنبش نرم افزاری) را نيز مورد توجه قرار می گيرد.

ب) مطهری و جنبش نرم افزاری: از آنجا که بحث از جنبش نرم افزارهای در سالهای اخير در ادبيات اير انی ظاهر گرديده از اين رو اين متفکر اسلامی به صورت مستقيم و تحت عنوان جنبش نرم افزاری به موضوع نپرداخته است ولی از آنجا که ايجاد اين جنبش، زمينه، بسترها، اجزا و عناصر خاص را می طلبد، از اينرو برخی عناصر اين جنبش را با مراجعه به آراء استاد مطهری می توان جست، رسالتی که در حد توان در اين مکتوب مورد اقبال قرار می گيرد.

1) طرح مساله)  پيش از طرح بحث جا دارد مقدمتاً به عنوان طرح مساله نکته و پرسشی مهم مورد توجه قرار گيرد. نکته مهم آن است که چرا بايد نسبت به ايجاد جنبش نرم افزاری در ايران اسلامی حساس بود؟ پاسخ به اين پرسش مکتوب مستقل می طلبد. ولی اجمالاً و در حد موجز می توان ادعا نمود که تمدن اسلامی که خود واجد عصر طلايي بوده از توليد کنندگان علم و دانش بوده است قرنهاست که خشکيده است و از شواهد شفاف و بارز دهه های اخير و مويد اين مدعا در ايران آن است که حتی توان توليد متفکرانی مثل شهيد مطهری که نه به صورت نهادينه، بلکه به صورت مورد ی در فرهنگ اسلامی جوشيدند را نيز ندارد و از اينرو با اينکه قريب سه دهه است که حيات ايشان متوقف شده، اما هرگز راه ايشان از سوی متفکرانی در حد صلاحيت، گستره و خلاقيت و نو آ وری اين انديشمند، تعقيب نشده، بلکه مغفول و مهجور مانده است.

طرح بحث از جنبش نرم افزاری در حقيت پاسخ بدين پرسش است که تا کی بايد در ميدان علم مصرف کننده باقی بمانيم؟ تا چه زمان بايد در ابعاد فرهنگی و تمدنی در سطح جهانی جايگاه قابل توجه نداشته باشيم؟ آيا می رسد آن زمانی که از يکسو جرقه های جدی توليد علم به صورت نهادينه زده شده و از سوی ديگر از تک درختهاي حوزه انديشه در علوم مخنلف که گاه در اين سامان و يا مرتبط  به اين سرزمين می جوشند، بدرستی پاس داشته شود؟ گفته شده که جنبش آنجا می جوشد که نارضايتی وجود دارد و در جنبش نرم افزاری، نوع اعتراض به موقعيت فرهنگي ـــ تمدنی حاضر است که خواهان تحول و تغبير و دگرگونی نسبت به وضع موجود است. مدعای نوشتار حاضر نيز اجمالاً آن است که انديشه و سبک و سياق و متدلوژی مطهری در اين راه می توانند معّد و ممّد ما باشند؛

2) تأکيد بر روش تا محتوا: مطهری از جمله معدود متفکران اسلامی است که هم در حيطه های محتوای و توليد انديشه سخنان فراوان برای گفتن دارد و محصولات مطهری در اين بعد ارزش توجه، بهره گيری و نقد و انتقاد را دارند؛ و هم در حيطه های روش و متدلوژي نيز می توان بدين متفکر استشهاد نمود.

اما در اين نوشتار به دلايل زير بر ابعاد روشی انديشه مطهری اهتمام ويژه معطوف گرديده است: اولاً مباحث محتوايي استاد به راحتی قابل دستيابی اند (به صورت کتاب يا cd) و حال آنکه نکات روشی انديشه مطهری به راحتی قابل حصول نيست و مثلاً کسب آزاد انديشی استاد برای فرد ديگر به مدتها ممارست و تکرار و توجه نياز دارد؛  و از اينرو نياز به بستر سازی و تبيين مطلب دارد؛ ثانياً مباحث محتوايي همواره در حال تکميل و تصحيح شدن اند و انديشه مطهری نيز از اين قاعده استثناء نبوده و نبايد و تنها بر ادله مطهری تحجر و تعصب ورزيد، ولی مسايل و طرقهای روش تفکر ماندگارتر و پايدارترند و از اينرو کاربرد مستدامتری دارند؛ ثانياً در انسانهای با انديشه های بلند و عميق مباحث متدلوژی و روشی در شيوه شکار مطالب محتوايي موثرند، و به همين دليل بر آنها تقدم زمانی دارند. با اين نگاه در طرح بحث از جنبش نرم افزاری به جای توجه به ابعاد محتوايي انديشه مطهری عناصری که سازنده منطق و روش تفکر مطهری اند در اين مقال کوتاه مورد بررسی قرار می گيرند.

3)      عناصر جنبش نرم افزاری: سابقاً اشاره شد که مسايل ـ روشی برخی از عناصر جنبش نرم افزاری اند که اگر از ابعاد محتوايي جديتر نباشند، در نهضت توليد علم، نقش کمتری از مباحث محتوايي ندارند. در اين قسمت برخی از عناصر جنبش ياد شده با مراجعه به سبک و سياق تفکر مطهری مورد تجزيه و تحليل قرار می گيرند:

3ـ1)روش عقلی ــ برهانی: روشهای تحقيق در يک نگاه به نقلی و عقلی تقسيم می گردند که روشهای عقلی نيز در يک نگاه موسع به دو شيوه قياسی و تجربی قابل تقسيم است. در بين شيوه های ياد شده عمده آثار مطهری با روش عقلی، آنهم شيوه قياسی و برهانی (و يا فلسفی و کلامی) طرح و يا مورد نگارش در آمده اند.([4])

در تعليل مطلب می توان به کلام استاد استشهاد نمود که چون ايشان پاسخگويي به مشکلات و مسايل مستحدث را داشت، از اينرو برای اقناع و توجيه ذهن ديگران شيوه عقلی ـ برهانی، در گفتمان دينی را بهتر از شيوه های ديگر نتيجه بخش می دانستند. ايشان در مقدمه کتاب عدل الهی می نويسند: " اين شيوه که از حدود بيست سال پيش قلم بدست گرفته، مقاله، کتاب نوشته ام، تنها چيزی که در همه نوشته هايم آن را هدف قرار داده ام، حل مشکلات و پاسخگويي به سوالاتی است که در زمينه مسايل اسلامی در عصر ما، مطرح است؛

   نویسنده :دکتر محمد منصورنژاد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:57  توسط عباس منصورنژاد  | 

درس دهم:

اينها ديگه چی اند: فلسفه سياسی انديشه سياسی، کلام سياسی و ...

قرار بود ده شب برای جمعی به مدت يکساعت سخنرانی کند و علی القاعده مزد کار را شب آخر در يافت می کرد، او عادت نداشت که مبلغی که به او پرداخت می شود را در جلوی ديگران چک کند و آ ن را کسر شأن خود مي دانست. گر چه دلش با ديدن پاکت بسته بندی شده آب می شد و برای باز کردن مهر و مومش لحظه شماری می کرد. آن شب آخر وقتی با تعارف و با يک دست در پيش، دست ديگردر پس پاکت حق الزحمه را تحول گرفته و به ماشينی که تهيه کرده بود سوار شد حسابی سر حال بود و اميد وار بود با پشتوانه اين دستمزد يکی دو ماهی خانواده دغدغه نان نداشته باشند و برخی بدهکاريها را هم صاف کند  . با اندکی حرکت ماشين در پاکت را گشود و اما با کمال تعجب اسکناسی که به اندازه پول تنها 10 روزنامه می شد را در آن يافت( يک پانصد تومانی) با دقت نگاه کرد، چيز ديگر خبری نبود. خواست به راننده بگويد برگردد و داستان را بپرسد اما ديد خيلی جالب نيست. يادش آمد شماره تلفنی از آنها دارد. با صاحب مجلس تماس گرفت و داستان را پرسيد که آيا اشتباهی رخ داده او گفت خير، اتفاقاً شورای اين مجموعه در باره حق الزحمه جنابعالی ساعتها بحث کردند و  به اين نتيجه رسيدند که  چون شما روزها يک روزنامه می خريدی و مسايل سياسی آن را مطالعه و شبها تحويل ما می داديد. نتِيجه ده جلسه بحث سياسی هم همان معادل هزينه 10 روزنامه است.  در حاليکه سر جايش خشکش زده بود ، عرق سردی بر پيشانيش نشست. مکالمه را قطع کرد.

اما اين واقعه برای او اين امتياز را داشت که از خوابی سنگينی بيدارش کند و ناخواسته به مطالعه دقيق سياست کشانده شود. به جای اينکه نتيجه  بگيرد که حرفهای سياسی نبايد تحويل مردم بدهد، عزم جزم کرد که يک پس مطالعه عميق سياسی بکند و ايندفعه حرفهای جديتر بزند و با زتابش را ببيند. با اين انگيزه وارد بازار کتاب شد و پس از کند وکاوی، کتابی خريد که با بحثی پيرامون شرح انديشه سياسی، فلسفه سياسی، نظريه سياسی، ايدئولژی سياسی و... آغاز می شد و با ملاحظه اوليه متوجه شد که آن بندگان خدا زياد بی ربط نمی گفتند. او مباحث سياسی می گفت اما به جای توجه به ريشه ها، ساقه ها، شاخه ها ، برگ ها و... سياسی تنها به ميوه های سياست که عمدتاً در روزنامه ها منعکس می شد بسنده کرده است که بسياری از اين ميوه ها هم يا نارس و يا اصلاً فاسد و کرمو بودند. تازه داشت متوجه می شد که درخت سياست عجب عمق، غنا، سابقه شاخه های پيچيده ای دارد . به سخنی داشت رابطه مثلاً مفاهيمی مثل فلسفه سياسی را با فلسفه سياست می فهيمد و فرق اين  دو را با کلام سياسی و ... اما او اين عزم  جزم را در خود سراغ داشت که کم نياورد. از اينرو به جدّ کار را پی گرفت. و پس ماهها مطالعه دقيق اين نکات را برای خودش ياد داشت کرد:

1)      عام ترين شيوه فکر کردن راجع به دولت حکومت، قدرت و سياست، انديشه سياسی است که می تواند در شيوه های مختلف نثر، نظم، قالبهای هنری مثل داستان و رمان، فيلم، تأتر و ... ظاهر شود. با اين نگاه معلوم است که فلسفه سياسی، نظريه سياسی و ... زير مجموعه انديشه سياسی هستند. (از مصاديق بارز انديشه سياسی در قالب نثز در انديشه های ايرانی ، سياست نامه امثال خواجه نظام الملک است)

2)       فلسفه سياسی: گر چه هر فلسفه سياسی انديشه سياسی است ولی هر  انديشه سياسی، فلسفه سياسی نيست. در فلسفه سياسی اولاً مسايل و موضوعات سياسی به صورت کلان و عام آن ( نه به صورت خاص، موردی، مصداقی و  مربوط به زمان، مکان، و افراد خاص) مورد توجه قرار می گيرند؛ ثانياً به جوهره و کنه مباحث سياسی انديشده می شود که مثلاً غايت حکومت چيست؟ ماهيت قدرت کدام است، توزيع قدرت چه فوايدی دارد؟ رابطه سياست با عدالت و سعادت چيست؟ اقسام حکومتها کدامند و کداميک بهتر آدميان را به مقصود می رسانند؟ ثالثاً در فلسفه سياسی، مثل ساير مباحث فلسفی مطالب  در قالب برهانی، يقينی و قطعی مطرح می شوند و جای گمانه زنی و احتمالات و ... نيست؛ رابعاً  معمولاً مباحث سياسي در ادامه نگاه فلسفی يک فيلسوف  به عالم و آدم و هستی و انسان است و بر اساس مبانی هستی شناسانه و انسانشناسانه، روابط سياسی و حکومتی را نيز تحليل می کند. و از اينرو اگر به عمل سياسی هم می پردازد، به آن رنگ و بوی فلسفی می دهد و نگاه به افعال در مرحله بعدی است (مثل جمهورافلاطون يا آراء اهل مدينه فاضله  فارابی)

3)      ايدئولژی سياسی: در ايدئولژی سياسی اولاً: بر خلاف فلسفه سياسی که عمل افراد محور اصلی نيست، اين جا انديشه سياسی به گونه ای طراحی می شود که از پيروان اطاعت، تعهد و عمل را می طلبد و ثانياً: باورهای سياسی به نوعی طراحی می گردند که در پی جلب ايمان و اعتقاد افرادند و  ثالثاً:ً رهبران و پيروان در صدد در انداختن طرحی نو و تحولی اساسی در حيطه های سياسی اند. نهايتاً به نفع خوديها و به ضرر اغيار به شدت موضعگيری شده و افراد را با نوعی جزميت، به جبهه گيری در مقابل مخالفان فرا می خواند. مثل ايدئولژی فاشيسم.

4)      نظريه سياسی: با تاسيس و تقويت مراکز دانشگاهی و پژوهشکده ها و روش علوم مختلف و از جمله علوم سياسی در قرون جديد، انديشه سياسی در قالب نظريه های سياسی نيز عرضه می شود. در باره اينکه نظريه سياسی چيست؟ ِِِِِپاسخها متفاوت است ، به جهت اينکه پيرامون اينکه نظريه چيست؟ وحدت نظر وجود ندارد . ولی حداقل نکته ای که به اجمال می توان گفت آن است که آن انديشه سياسی، نظريه سياسی است که ابطال پذير باشد. يعنی مدعا، تز و گزاره سياسی اين قابليت را داشته باشد که در يک زمان، مکان و موقعيـت خاص، باطل گردد. نظريه های سياسی می توانند با توصيف پديده ای سياسی، از سويي آن را تبيين و تحليل کنند و از سوی ديگر پيش بينی داشته و به نوعی برا ی آينده نسخه ای تجويز نمايند؛

5)      اما اگر خواستيم از نگاه دينی به مباحث و موضوعات سياسی بپردازيم،خصوصاً در نگاه اسلام، به دو حيطه ديگر سياسی يعنی کلام سياسی و فقه سياسی می رسيم. فرق اين شق از انديشه سياسی نسبت به فلسفه سياسی، نظريه سياسی و... آن است که متفکر قبل از ورود به بحث چار چوبه  هايي را پذيرفته که از سويي بايد نتايج مباحثش خروج از اين چار چوبه ها نباشد (مثلا توحيد، نبوت، معاد و کتاب آسمانی و ...) ثانياً سعی دارد موضوعات وارده در سياست ( قدرت، دولت ، حکومت و ...) را بر اساس آن مبانی مورد قبول تحليل کند.

اما فرق کلام سياسی با فقه سياسی در آن است که اولی (کلام سياسی) به مباحث اصالتاً نظری، ذهنی و فکری سياسی از منظر دينی می نگرد. و اما فقه سياسی موضوع اصليش عمل سياسی مومنان است. از اينرو گفته می شود که کلام سياسی شاخه ای از علم کلام است که در صدد تبيين دفاع مواضع و عقايد دينی در قلمرو سياسی و اجتماعی است . مثلاً اعتقاد به خدا چه نقشی در نگاه به قدرت و حکومت دارد؟ چه ارتباط بين قانون گذاری در مجلس با قوانين تشريعی و الهی دارد؟ آيا نبوت و امامت در خود بار سياسی و حکومتی دارند يا خير به نحوی که بر اساس آن بتوان به الگوی حکومتی خاص رسيد.؟

اما فقه سياسی تلاش دارد اعمال بازيگران عرصه سياست (دولتمردان، احزاب مردم، گروههاي سياسی و ...) را تفسير و احکام آنها را استنباط و اجتهاد کند. مثلاً آيا شرکت در انتخابات در نظام دينی واجب است، مباح است و يا مستحب؟ آيا پيروی از احکام حکومتی بر همه واجب است يا خير؟

6)      در کنار همه مفاهيم ياد شده که شيوه بررسی موضوعات سياسی را به صورت متمايز از هم بيان می کند. واژه ديگری در دهه های اخير و  متناسب با رشد و نمو فلسفه علم پيرامون علم سياست نيز مطرح شده است و آن اصطلاح "فلسفه سياست" است که کاملاً نگاه متفاوت  از فلسفه سياسی و ساير نگاههای فوق به موضوع دارد. در فلسفه سياسی ( و نيز نطريه سياسی ،کلام سياسی و ...) يک فيلسوف مثل بازيکن يک تيم، فعال بوده جهتگيری خاص خود را داشته و نسبت به دفاع از رويکرد خود خود حساس است و  حال  آنکه متفکری که در فلسفه سياست نسبت به مباحث سياسی به ارزيابی می نشيند، عيناً نقش داور مسابقات و اينجا مسابقه فلسفی ( فلسفه سياسی) علمی (نظريه سياسی) و يا نگاه عمومی به سياست ( انديشه سياسی ) و ... را دارد و فراز و فرودهای ديدگاههای آنها و علت اوج و حضيض نظريه ها و خاستگاه آنها را در کنار هم طی فرآيندی بررسی می کند. به عبارت ديگر در فلسفه سياست به تاريخ علم سياست، فلسفه سياسی، انديشه های سياسی و ... و دليل استقرار، استحکام و يا ضعف آنان می پردازد. و نهايتاً اگر در ساير حيطه بندی مباحث سياسی (5 بند قبلی) نگاه از درون به علم سياست بوده در فلسفه سياست نگاه بيرونی به همه موضوعات ياد شده دارد.

نویسنده :دکتر محمد منصورنژاد

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:50  توسط عباس منصورنژاد  | 

 

درس نهم

 

آزادی هم برای خود داستانی دارد.

والدين خيلی دوست داشتند بچه ها يشان درست تربيت شوند و باعث افتخار آنها باشند. يکی از بچه ها تازه به زور راه افتاده بود و يکی ديگر وارد سنين نوجوانی می شد. اما آن دو فرزند با بزرگ تر شدنشان روز به روز  برتشويش خاطر والدين می افزودند. زيرا فرزند کوچکشان هنوز غذا خوردن را ياد نگرفته بود. وقتی سر سفره می نشست از يکسو اصرار داشت ديگران درکارش مداخله نکنند  و ا ز طرفی لباسهايش را کثيف می کرد و پس از صرف غذا تميز کردنش پروژه ای بود. راه که می رفت، تعادلش را از دست می داد  و به زمين می خورد و روز قبل هم سرش به ديوار خورده و زخمی شده بود. پدر و مادر بر روی اين نکته که به پزشک بروند و يا نروند مجادله کردند. سر هر مساله کوچکی جيغ می کشيد و اعصاب اعضای خانواده را به هم می ريخت. کافی بود به جايي مهمانی بروند، اسباب بازی بچه های ديگر را يا می گرفت و به آنها نمی داد و در نتيجه جنگ و دعوای حسابی راه می انداخت و يا از حرص، آن را به در و ديوار می کوبيد و می شکست که مشکل ديگری ايجاد می نمود. در هوش و زيرکی، تحرک و زيبايي کودک حرفی نبود، ولی آنقدر مشکل هم درست می کرد که داد اطرافيان را در مياورد.

بچه  ديگر که تازه فکر می کرد کسی می شود و هويتش را می يابد نيز علی رغم شاگرد زرنگ مدرسه بودن و علاقه به ورزش و خوش اخلاق بودن، کم دردسر ايجاد نمی کرد. گاهی همسايه ها از اينکه تحرک ورزشی او برای آنها مشکل ساز بود گلايه می کردند. برخی اوقات با دوستانی قدم می زد که والدين ،آن دوستان را نمي پسنديدند و نگران بودند که اخلاقش به جهت دوستان ناباب فاسد شود. در خانه هم که بود زياد دقت نداشت که لباسش را سر جايش بگذارد. اگر چيزی می خورد، آنها را نيمه کار رها کرده و ريخته و پاش می کرد. در کل بی نظم و بی برنامه بود. گاهی هوس می کرد که در پشت بام پرسه بزند، که والدين اين اخلاقش را نمی پسنديدند و خلاف عرف اجتماعی می دانستند. اگر می خواستند او را تنها در خانه بگذارند و جايي بروند، همواره نگران بودند که نکند  دست گل تازه ای به آب بدهد و ...      

        

يکبار که جان والدين به لب رسيده تصميم گرفتند که از اين بی نظمی ها و بی نزاکتيهای فرزندانشان جلو گيری کنند و حسابی آنها را آدم کنند. در يک برنامه ريزی به اينجا رسيدند که يک هفته ای بر بچه ها سختگيری کنند تا ببينند که چقدر می توانند بر آنها موثر بيفتند. از اينجا بود که مداخله آنها در کار بچه ها شروع شد. ديگر بچه کوچکشان حق نداشت خودش هر جور می خواهد غذا بخورد. مادر با قاشق غذا به دهن بچه می گذارد تا لباسش را کثيف نکند. برای اينکه تحرکش کمتر درد سر ساز باشد، فضای کوچک يک متر در يک متر داشتند که او را در آن محيط محصور کردند. اگر جيغ می کشيد سيلی گوش نواز پدر بود که خفه اش می کرد و بچه با وحشت صدايش را قورت می داد و ...

بچه بزرگتر از ارتباط با دوستانش منع شد و يکبار که با دوستان سابقش ديده شد، به شدت مورد تنبيه قرار گرفت. رفتن به پشت بام، ممنوع اعلام گرديد. موظف بود وقتی وارد خانه می شد، ابتدا جورابش را قبل از ورود به اطاق در بياورد و پايش را بشورد. وارد اطاق که شد پس از سلام و عليک، محترمانه لباسش را در آورده و سر جايش به صورت منظم قرار دهد. کيف مدرسه جای مخصوص  پيدا کرده بود. تلفنهايش می بايست محدود و در صورت ضرورت و تا حد امکان در مکالمات کوتاه باشد، آن هم معمولاً کلماتش با حضور يکی از والدين کنترل و شنود می شد.

 

پس از يک هفته پدر و مادر به ارزيابی اخلاق بچه ها پر داختند. به وضوح ديدند که از نشاط، خلاقيت و نوآوريهای بچه ها خبری نيست. آثار غم، افسردگی در آنها مشهود است .جالب اين بود که بچه زرنگشان ديگر آن علاقه سابق برای ادامه تحصيل را نداشت و حتی از مدرسه نامه ای آمده و نسبت به شرايط پيش آمده توضيح می خواستند. احساس می کردند از جسارتهای بچه ها کم شده و حتی به نحوی ترسو شده اند و با ديدن والدين رفتار عاديشان به هم می ريزد. وقتی آنها را از دور کنترل می کردند نيز رفتارشان نگران کننده بود. زيرا فرزند بزرگـتر بی جهت فرزند کوچکتر را می زد. دوست داشتند وسايل خانه را آسيب بزنند. و حتی به صورت تصادفی از فرزند بزرگشان کاغذی در کيف يافتند که به والدينش اهانت کرده بود و ...

 

والدين درمانده شده بودند و نمی دانستند چه کنند. اگر بر آنها سخت بگيرند، و آزاديشان را سلب کنند، بچه ها ديگر نبوغ،خلاقيت و تحرک و پويايي  سابق را  نخواهند داشت. اما اگر آزادشان بگذارند، بی نظمی هايشان کلافه کننده بود و امکان داشت که از جهت فردی و اجتماعی مسير انحرافی را بپيمايند!.

 

1)      داستان فوق به خوبی مشکل جمع بين آزادی و  نظم و امنيـت را در سطح خانواده نشان می دهد. در علم سياست اين مساله همواره مورد توجه بوده و برخی از متفکران به بهانه دفاع از آزادی، نظم و امنيت را دست کم گرفته و گرايشات آنارشيستی را توصيه کردند در مقابل متفکران ديگری به بهانه دفاع از نظم و امنيت که در جوامع نياز اساسی است، به نفی آزادی و يا محدود کردن آن دست يازيده اند.

2)      پرسشی که جای طرح دارد آن است که آيا می توان رفتار والدين را با مواضع دلتمردان و حکام و حکومت مقايسه نمود؟ پاسخ آن است که اگر اين داستان رابطه دولت و مردم را در جوامع دمکراتيک توضيح ندهد، اما می تواند تا حدودی بيانگر روابط بين مردم و حکام در جوامع غير دمکراتيک باشد که در طول تاريخ بشريت تجربه کرده اند و مي کنند. در حکومت پادشاهی که سلطنت بر مبنای سنتهای اجتماعی به صورت ارثی از پدر به فرزندان منتقل ( و يا حکومتهای اشرافی که حاکمان از قشر خاص بودند) حاکم نقش پدر را برای آحاد جامعه داشت که برای آنها دلسوز ی نموده، مصالح آنها را تشخيص می داد و برای همه چيز آنها تصميم می گرفت. اگر تشخيص می داد تا حدی آزادشان می گذاشت و اگر فکر می کرد هر چه ميدان را به مردم ندهيم بهتر است و نظم و امنيت بيشتری را خواهم داشت همان کار را می کرد.

در اين مورد فرض بر  آن است که حکام صالحند و دلشان هم به حال مردم می سوزد. ولی مشکل اينجاست که از کجا که اولاً خود اين حکام فاسد نباشند. ( از اول قبول حکومت فاقد صلاحيت باشند و يا در حين حکمرانی و در اوج قدرت به فساد کشانده شدند.) و ثانياً: حتماً در تصميماتشان منفعت ديگران را لحاظ کنند؟ اينجاست که از نگاه حکام، علی القاعده آزادی مردم نفعی برای آنها ندارد و مردم بايد محدود باشند و تمسک به نظم و امنيت بهانه ای برای سرکوب ديگران و ادامه حکومت حاکمان بوده است. از اينروست که مساله آزادی و حقوق آدميان در قرون اخير کم کم به صورت پر رنگتری ديده شده که از محصولات آن محدود شدن قدرت حکومتها و حکمرانان بوده است و حذف حکومتهای مورثی و تاسيس حکومتهای دمکراتيک.

3) از آن طرف با فرض اينکه حتی حکومتهای نمايندگان مردم باشند و موظف باشد که مصالح مردم را لحاظ کنند، آيا در آن شرايط هم می توان بر آزادی مطلق حکم کرد؟ مشکلی که اين فرض دارد آن است که همه آحاد مرم و همه اقشار جامعه معلوم نيست به وظايفشان آشنا بوده و حرمت حريم ديگران را نگه دارند. ممکن است اشراری در فضای آزاد برای ديگران خطر ساز باشند. (مشکل سرقت، اعتياد، مزاحمت برای ديگران و ... ) ممکن است کسانی در جامعه (هر چند محدود) يافت شوند که در ا رتباط با بيگانگان بوده و برای امنيت جامعه مشکل آفرين باشند! ممکن است در صورت وجود آزادی بی قيد و شرط، حتی رقبای سياسی و احزاب به تخريب و اهانت و حتی خشونت عليه يکديگر کشانده شوند! و ....

اينجاست که با فرض وجود دولتمردانی که از مردم برخاسته و قرار است سالم باشند، نيز نمی توان به بهانه آزادی مطلق دولت را از ايجادقوانينی که در برخی ابعاد اجتماعی و سياسی محدوديت ايجاد می کند، کاملا منع نمودو از اينرو آزادی مطلق نيز مشکل آفرين است و عقل سليم حکم می کند که برای سرکشان، حد و مرز شکنان، قلدران، و آنها که رعايت قواعد بازی سياسی و اجتماعی را نمی کنند  محدوديتهايی در نظر گرفت تا نظم و امنيت جامعه در خطر نيفتاده و آسايش مردم مخدوش نگرديده  و حقوقشان پايمال نگردد. و حتی در بهترين صورت و با فرض سالم بودن افراد، تعدد علائق و سلايق، خصوصاً در رقابت برای کسب قدرت، پتانسيل منازعه و بی نظمی را دارد و نياز به وضع قواعد بازی است که خود به خود محدويت آفرين است .

4)      مشکل ايجاد تعادل بين نظم و امنيت با آزادی همواره برای متفکران سياسی دغدغه آفرين بوده است. ولی به نظر می رسد که گرايش کلی و اساسی در علم سياست به اين روست که از بين آزادی و نظم، آزادی را اصل گرفتن و نظم را بر اساس آن تعريف کنند. زيرا بايد معلوم شود که از دو  اصل آزادی و نظم کدام اصل باشد ديگری فرع. اگر آزادی اصل باشد، از نتايجش آن خواهد شد که چون دولت مسلط و قدرتمند، آزادی ها را پاس نمی داد ، پس اگر قدرتی برای دولت و قوای حاکم فرض شود، به نحوی اين قدرت قابل نظارت، کنترل، تحديد و موازنه باشد تا به استبداد منجر نگردد و ديگر آنکه در آحاد جامعه، اصل بر محدود بودن آنها نباشد. بلکه روال آن باشد که مردم در همه زمينه و خصوصاً در ميدان نقد از دولت و قدرت آزادند، مگر آنکه مخل به نظم و امنيت افراد ديگر و يا کشور و جامعه باشد که در آن صورت نيز هم مراد از اخلاگری برای نظم در قانون تعريف شده و به تشخيص اين و آن بستگی ندارد و هم افرادی که متهم اند برابر قانون می توانند در صورت غلط بودن اين مدعا عليه دولتمردان و صاحبان قدرت اعاده حثيت نمايند. و نهايـتاً آسيب به نظم و امنيت محدوده اش به آحاد جامعه محدود نمی گردد، بلکه بيشتر بازيگران عرصه قدرتند که می توانند با عملکرد سوء و با ارتباطات نامناسب برای جامعه مشکل ايجاد کنند که در اينصورت موضع اينها نيز تحت نظارت است تا  مخل نظم و امنيت نباشند.

5)      با اين حال بايد گفت که هنوز حتی در جوامع باصطلاح دمکراتيک (جوامع غير دمکراتيک که جای خود دارند) تجمعات عليه دولت ( دانشجويي، کارگري، جنبشهای زنان، سياهان و ...) به بهانه اخلال در نظم مورد سرکوب قرار گرفته و دولتمردان نشان داده اند که به بهانه دفاع از امنيت، آزاديها را پاس نمی دارند. احزابی را منحل، متفکرانی را ممنوع القلم، اشخاصی را به بهانه هايی  محدود نموده و ... اينها همه می رسانند که سياست و قدرت تمايل دارد که به بهانه های مختلف  و از طرق گوناگون سيطره اش را بر همه مجاری و مسايل  جامعه حفظ کند، گر چه شيوه های  حکومتی ويا قالبهای قدرت نسبت به سابق تفاوت های بنيادين نموده است. اين گونه عملکرد در آن جوامع می رساند که رابطه و نسبت بين امنيت و آزادی هنوز از جهت نظری نيز  کاملاً تعريف و تحديد نگرديده است و موضوع جای مناقشه دارد.

6)      شايد دليل ديگر  ادامه يافتن اين مباحثه آن است  ضرورت اساسی وجود امنيت در جامعه است. زيرا اگر واقعاً جامعه به بی نظمی، آشوب، هر ج و مرج  و نا امنی کشانده شود، در آن فضا همه چيز دچار اختلال شده و فضای رعب، وحشت، بی اعتمادی، ناهنجاری، جرم و جنايـت، اخلال در امور و ... حاکم خواهد شد. در آن صورت آزادی به معنای واقعی خود که آزادی انديشه و عمل افراد صاحب فکر و خادمان و فعالان عرصه های سياسی و اجتماعی است نيز مخدوش شده و درخت آزادی به معنای اصيل و موثر آن رو به خشکی می گذارد. از اينرو جمع بين آزادی و امنيت و تعيين حدود و ثغور هر يک که در عين حفظ امنيت، آزادی آحاد جامعه نيز محفوظ بماند، در نظر و عمل کار سهلی نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:47  توسط عباس منصورنژاد  | 

درس هفتم: چه جای حکومت تشکيل می شود؟

وقتی به هوش آمد خودش را در ساحل جزيره ای ديد. اطراف را می ديد که از يکسو امواج خروشان دريا به او لبخند می زد و از پشت سر جزيره ای که درختان فراوانی داشت. کم کم يادش آمد که در حال مسافرت کشتی اش غرق شده و او از آن حادثه بدين نحو جان سالم به در برده است. به سختی سر پايش ايستاد و به هر قسمت که نگاه می کرد کسی را نديد. چند قدمی راه رفت.کوفتگی شديد در خود احساس می نمود. گرسنگی هم به سراغش آمد بود. شروع کرد به فرياد زدن و کمک خواست. اما کسی نبود که بدادش برسد.

                                                 

 

از آن داستان مدتها گذشته بود و او متوجه شده بود که با اين وضعيت فعلاً امکان عبور از دريا را ندارد و بايد به تنهايي در اين جزيره بماند. و با غذاهای موجود و گاه با شکار حيوانات، زندگی را سپری کند. به ذهنش آمد که سابقاً در شهرش، برای هر چيز قانون و مقرارتی بود و روابطش ضابطه مند بود. خواست همان موقعيت را در اينجا نيز تکرار کند. با خود قرار گذاشت که کسی حق ندارد به ملک ديگری تعدی و تجاوز کند. اما فکر کرد که اين قانون اينجا چه بدرد می خورد؟ باخود گفت که ساعت کار اداری 8 صبح است و متخلف تنبيه می شود .فردا صبح ساعت 10 بود که بر اثر حرارت آفتاب، بيدار شده بود اما نمی دانست چه جوری بايد با اين تأخير از بيداری برخورد کند و ديد انگار مجازات ، تنبيه و قانونگذاری در اين جزيره و به تنهايي معنايي ندارد وا مکان به کار گيری قدرت عليه انسانهاي ديگر وجود نداشته و اقتدار و حاکميـت معنايي ندارد... گر چه به يک معنا احساس راحتی می کرد، اما از تنهايي خسته شده بود و  دلش برای خانواده و دوستان تنگ شده بود و کم کم مصمم شد که به نحوی از اين محيط رها شود.

 

1) در اين داستان می بينيم که اگر جمعی از انسانها در جايي مستقر نباشند، قانونگذاری، اجرای قانون، ضمانت اجرا و ... برای يک نفر معنايي ندارد. پس حضور جمعيت شرط لازم قانون گرايي، قانون پذيری و اعمال قانون است. از اين روست که مثلاً در قطب جنوب ما  کشور و يا حکومتی را نداشته و نمی شناسيم.

 

2) واضح است که اين جمعيـت نمی توانند در خلاء و يا در فضا باشند، بلکه بايد در منطقه ای مستقر باشند. پس شرط تحقق قانون بر انسانها آن است که سرزمين، خاک و قلمرو مناسبی نيز برای جمعيت وجود داشته باشد.

 

3) برای آنکه قانون به اجرا در آمده و متخلف از قانون تنبيه شود و قوانين در صورت ضرورت، تجديد نظر شده و به روز شوند، نياز به ساز و کاری است که سابقاً از آن به ضرورت وجود دولت و حکومت ياد شد. يعنی برای اينکه روابط آدميان قانونمند شده و اين قوانين نيز بدرستی و برای همه اجرا شوند، علاوه بر سرزمين و جمعيت، نياز به دولت و حکومت است.

 

4) برای اينکه افراد با جان و دل قوانين را بپذيرند و يا حداقل در صدد قانون شکنی بر نيايند و قانونگذاران را بپذيرند، نياز به اعمال حاکميـت است. يعنی بايد مرجعی وجود داشته باشد که اولاً اقتدار ( قدرت مشروع) داشته باشد و ثانياً بالاترين مرجع تصميم گيری در زمينه همه سياستهای کلان باشد تا هيچ مساله مهم سياسی، اقتصادی، اجتماعی و ... فرهنگی بدون تدبير باقی نماند.

 

5) اگر در جامعه ای ( جمعيت، خاک و حکومت باشد ولی حاکميـت محقق نشده باشد) امکان شکل گيری حکومت و دولت وجود دارد ولی آن حکومت و دولت مشروع نخواهد بود و مبتنی بر زور خواهد بود.

 

6) اگر حاکميت کشوری در نهادهای بين المللی به رسميت شناخته نشود،  معمولاً استقلال آن کشور مخدوش بود و به عنوان تحت الحمايه يا مستعمره و ... شناخته شده و دولت حاکم دست نشانده قدرتها و يا نهادهای بين المللی است.

 

7) آنچه که سبب می شود همه کشورها اعم از بزرگ و کوچک، ذره ای تا وسيع، در مجامع جهانی حق رأی برابر داشته باشند، حاکميـت کشورهاست و چنانچه اشاره شد منشاء اين حاکميـت (اقتدار عالی) نيز ممکن است، سنت، کاريز ما و يا عقلانيت باشد.

 

8) در علم سياست، مجموع قوای حاکم (قضايي، اجرايي، قانونگذاری) و تمام ارکان ياد شده  (جمعيت، قلمرو، حاکميت و ...) دولت و يا به تعبير جديدتر دولت- ملت را می سازند و از اينرو هر فرد به محض تولد نيز عضو دولت به شمار می آيد. و به قوه مجريه که کارگزار اجرايي ضوابط اداری و اعمال مقرارت است ،حکومت گويند. ( گر چه عکس اين تعبير نيز در برخی از موارد مستعمل است و از ا ينرو از کار گزاران اجرايي به دولت ياد می گردد.)

 

9) بعد از شکل گيری دولتها  مسايل  بعدی مطرح می گردد که از جمله آنها تعامل قوای حاکم است. مثلاً قوه مجريه در برخی کشورها تک نهادی است (رياست جمهوری) که در آن صورت معمولاً رئيس جمهور نقش تعيين کننده دارد و مردم مستقيماً به او رأی می دهند. اما در  برخی از حکومتها مديريت اجرايي دو نهادی است ،که شامل نخست وزير و رئيس جمهور يا امپراطور و يا ... می باشد. در اينگونه نظامها مجلس (که احزاب در آن تاثير جدی دارند) نقش محوری داشته و معمولاً حزبی که اکثريت آراء مجلس را دارد، رئيس آن به عنوان نخست وزير از سوی رئيس جمهور و يا امپراطور برگزيده می شود و در قوه مجريه نقش نخست وزير ،کليدی است .

 

 

درس هشتم:

کدخدا باشد يا نباشد. انقلابيگران اصلاح طلبی يا محافظه کاری

کدخدای ده[1] در ميان نسلهای پيشين اينقدر طرفدار داشت که بتواند با اقتدار هنوز هم برای همه اهالی تعيين تکليف کند. نقش پر رنگ کدخدا از نامگذاری فرزندان خانواده ها گرفته تا اعزام به سربازی و يا اخذ معافيت از خدمت (که معمولاً با زد و بند هايي همراه بود و معلوم نبود که نتيجه هم بدهد) گرفته تا منازعات مردم و ... ديده می شد و با عناصر سياسی و با رژيم در ارتباط تنگاتنگ بود. و پايش به ژاندارمری و دادگستری باز بود و  با ثروتمندان روستا رابطه حسنه داشت و نيز به بهانه های مختلف با مردم در ارتباط بوده و مطالباتی داشت.

 

در سالهای اخير برخی از نوجوانها و جوانانهايي که پايشان به شهرها باز شده بود و يا کتاب و نوارهايي از اينجا و آنجا برايشان می رسيد و چشم و گوششان باز شده بود، گر چه جرأت نمی کردند حرفشان را همه جا بزنند، ولی در هر فرصتی که پيش می آمد و در هر جا که زمينه را مساعد می ديدند، به صراحت می گفتند که روستا کدخدا نمی خواهد و وجود اين فرد و دارو دسته اش جز ضرر و زيان برای تک تک افراد جامعه سودی ندارد و حتی گاه در مخفيگاههايي، نقشه های بر هم زدن وضع موجود و در دست گرفتن روستا را در سر می پروراندند. اما در شرايط فعلی نه امکانات مناسب را داشتند و نه حتی از سوی خانواده ها و اقوامشان حمايـت می شدند.

 

گروه سومی، نه مانند برخی، از کدخدا و سياستهايش دفاع می کردند و بلکه برخی مواضع او را ظالمانه تشخيص می دادند و بر روی برخی موضوعات با کدخدا محاجه می کردند و در عين حال وقتی با حرفهای نسل جديد تر و چشم و گوش بازتر که خواهان تغيير اساسی و بنيادی وضع موجود بودند مواجه می شدند، اين حرفها و مواضع را تند، غير منطقی و حتی آسيب زا تشخيص داده و از برخی سنتهای موجود دفاع می کردند و فکر می کردند که حفظ سنتهای آباء و اجدادی در گروه حفظ ساختار موجود است.

در عين  حال روند مسايل جامعه نشان می داد که نارضايـتی ها در حال زياد شدن است و از ا ينرو يک بار بر روی ماليات زيادی که کدخدا از مردم گرفته بود، دهقانان و کشاورزان يکسره دست به اعتراض زده و با چنگکها و داسها در جلوی حسينه ده تجمع کرده بودند و از اين حرکت کدخدا و دارو دسته اش خيلی ترسيده بودند و  ژاندارمها نيز در حمايت از آنها مردم را متفرق می نمودند. و آن حرکت نقطه عطفی شد که هر از چند گاه اعتراضات جمعی در حال افزايش بود و در اين گونه فضاها آن گروه که خواهان تغيير اساسی بودند حسابی به تحريک مردم دست می زدند.

 

1) تأثير سياست (قدرت و دولت) بر مردم يکسويه نيست بلکه دو سويه است. همانگونه که سياستهای دولت حتی بر زندگی خصوصی مردم تأثير می گذارد در مقابل مردم نيز می توانند با شيوه موضعگيريهايشان بر دولت تأثير گذاشته مواضع او را تاييد، اصلاح و يا  حتی دگرگون کنند. بلکه در حرکات تندتر، اصل دولت و نظم سياسی و حکومت را تغيير دهند.

 

2) آنها که از وضعيت موجود دولت و سنتهای اصلی جامعه و اجتماع دفاع می کند را محافظه کاران گويند (نسل قديم روستا). اما آنها که خواهان تعويض سريع و جدی و حتی خشونت آميز وضع موجود و ارکان حاکميـت هستند،در اصل طالب انقلابند و در صورت توفيق در کارشان انقلابيون ناميده  می شوند. اما آنها که از سویی به وضع موجود معترضند ولی از سوی ديگر تحول خواهی آنها عميق، شديد و وسيع نيست، بلکه با حفظ ساختارهای اصلی، خواهان تغييرات اجزا و عناصر درون يک ساختار سياسی  و اجتماعی اند را اصلاح طلبان می نامند.

 

3) شيوه حضور مردم برای ايجاد تغيير ،صورتهای مختلف دارد: اگر اعتراض همگانی، خشونت آميز و تند باشد، حرکت انقلابی است. اگر تغيير به وسيله همه مردم نبوده و تنها بخشی کوچک و خصوصاً نظاميان دست به تغيير وضع موجود به صورت اساسی بزنند، شرايط ايجاد شده را کودتا نامند. اگر بخشی عظيمی از همه و يا بخشهايي از اقشار جامعه در حرکتهايي مسالمت آميز عليه سِياستی دست به اعتراض پيوسته بزنند، جنبش اجتماعی و سياسی در جريان است. همچنين طغيان مسلح و سازمان يافته عليه مقام داخلی يا حکومت يک کشور را شورش گويند و اختلال و بی نظمی که هنوز به مرحله شورش نرسيده، اغتشاش نامند؛ آشوب، مختل کردن نظم به وسيله عده ای به منظور اجرای عملی از طريق غير قانونی است و نيز طرق ديگری چون نافرمانی مدنی، قيام و ... از مجاری تأثير گذاری مردم بر سياست و قدرت سياسی است.

 

4) در اصطلاح سياسی به آنها که خواستار تغيير سريع اجتماع و دخالت دولت در اقتصاد و خواهان ايجاد عدالت اجتماعی بودند، جناح و جريان چپ می گويند. آنانی که تفاوت طبقاتی و اقتصادی مردم را طبيعی و عادی می دانند، از سنتهای موجود دفاع نموده خواهان حداقل دخالت دولت در اقتصاد هستند، راست گراها ناميده می شوند. از اينرو معمولاً محافظه کاران، جناح راست و انقلابيون به جناح چپ نزديک هستند. در عمل هم جناح چپ عمدتاً در ميان مارکسيستها وجود داشته اند و در عمده جشنها اجتماعی و سياسی و انقلابها رد پای آنها ديده شده است. گر چه بعدها معمولاً تندروها را در جوامع مختلف چپ و سنت طلبان را راست ناميده اند.

 

5) می توان در قالب مدل زير محافظه کاران و انقلابيون را در مقايسه با ليبرالها به نمايش گذارد. (سنجابی علی رضا: 1384، روش شناسی در علم سياست و روابط بين الملل، نشر قومس، ص 85)



[1] ) امروزه در عصر جهانی شدن و ارتباطات سخن از دهکده جهانی است، زيرا ارتباط بين افراد مثل روستاهای سابق تسهیل و آسان شده  نيز اگر جهان دهکده ای شده است نياز به کدخدايي دارد که نظمی عام و فراگير برای همه تعريف کند. و ادعای نظم نوين جهانی امريکا در اين راستا قابل فهم است!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:28  توسط عباس منصورنژاد  | 
                                                      سیاست برای همه

دکتر محمد منصورنژاد

درس ششم: من اقتدار، مشر وعيت وحاکميت را نمی فهمم:

 

او مدتها بود که پشت چراغ راهنما مانده بود، و از طرفی حتماً می بايست دارويي را به موقع به بيمارستان می رساند, در حاليکه حتی مجبور شده بود ماشينش را که در کلاف سر در کم ترافيک گير کرده بود، خاموش کند و منتظر بماند که چه می شود. اندک اندک تحمل او طاق شد و آستين بالا زد که خودش به اوضاع سرو سامانی بدهد. از ماشين پياده شد و به وسط چهار راه رفت. ابتدا شروع کرد به رانندگان امر و نهی کردن! آقا تو بيا عقب،خانم يک کمی بياييد سمت راست. ولی کسی کوشش به در خواستهای او بدهکار نبود. از عصبانيت و از دلهره ی دير رساندن دارو به مريض، يک بار نزديک بود مشتش را به کاپوت ماشينی بزند که احساس می کرد راننده اش عامل اين مشکلات است.

 

اما يکدفعه به خود آمد ديد که ايستادن او وسط اين معرکه نه تنها فايده ای ندارد، بلکه ممکن است فاجعه ای نيز بيافريند. به سمت ماشينش حرکت کرده بود، ناگاه صدای آژير ماشين پليس و صدای بلندگوی آن ماشين توجهه اش را به خود جلب کرد. بلافاصله يکی از پليس ها چراغ راهنمای مسير شمال به جنوب را قرمز کرد و يکی ديگر از ماشينهای قسمت عقب تر ضلع شمالی خواست که مقدار  به عقب بروند. برگ جريمه اش را نيز بلافاصله در دست گرفته و معلوم بود که منتظر است تا نافرمانی بشنود و جريمه ای بنويسد. رانندگان هم شروع کردند به جابجا شدن. مدت زيادی نکشيد که ماشين شرق به غرب و بالعکس فرصت جا بجا شدن پيدا کردند. با اينکه تعدادی از وسايل اين مسير عبور کرده و وضعيت عادی ميشد، اما چراغ شمال به جنوب و بالکعس آن همچنان قرمز نگه داشته شده بود و کسی جرأت نمی کرد از آن تخطی کند.

 

 او با خود می انديشيد که چرا پليس می تواند به چراغ راهنما دست ببرد و او نمی تواند؟ چرا رانندگان به فرمان پليس گوش می کردند, اما حرف او را جدی نمی گرفتند؟ وقتی همين موضوع را با يکی از دوستان که دارای تحصيلات بالايي بود در ميان گذاشت، به اين نکته پی برد که بستن و باز کردن چهار راهها و دخل و تصرف در چراغ راهنما را قانون به پليس واگذار کرده و حتی از جهت قانونی فرمان پليس بر چراغ راهنما مقدم است. يعنی چراغ  سبز هم باشد اگر پليس فرمان داد که بايستد، بايد بايستد. اما اين اختيار را حتی رئيس جمهور يک کشور هم ندارد که در چراغ راهنمايي دخل و تصرف کند و يا رانندگان موظف باشند که به فرمان اين مقام عاليه بايستند يا حرکت کنند چه برسد به اينکه هر فردی به خود اجازه مداخله در هر امری را داده و توقع  نيز داشته باشد که ديگران اطاعت کنند,  گر چه ممکن است رئيس جمهور و يا فرد باج گير و گردن کلفتی، با خشونت و تهديد و با استفاده از زور و قدرت, چهار راهي را ببندند.  پس رئيس جمهور قانوناً حق بستن جاده ای را ندارد، گر چه ممکن است قدرتش را داشته باشد. نتيجه آن که

 

۱) در مواردی قدرت داشتن با حق داشتن همراه است. پليس که هم قدرت بستن جاده را دارد (وسيله نقليه مجهز دارد، مسلح است و برگ جريمه دارد و ...) و هم قانون به او اجازه کنترل جاده ای را می دهد. به قدرت مشروع و موجه و مقبول، اقتدار گويند.

 

۲) قدرت داشتن، لزوماً با حق داشتن ملازم نيست. ممکن است کسی قدرت انجام کاری را داشته باشد، اما از جهت قانونی حق انجام آن کار را نداشته باشد  و اگر بر اساس زور عملی را انجام و فرمانی را صادر کند، کارش نامشروع و غير قانونی است.

 

۳) پس در هر اعمال اقتداری, قدرت هست ولی در هر اعمالی قدرتی, اقتدار و مشروعيت نيست به تعبيری هر گردويي گرد است ولی هر گردی گردو نيست.

 

۴) درعلوم سياسی مراد از مشروع بودن (مشروعيت[1] ) همان قانونی بودن و مقبوليت نزد مردم داشتن است.

 

۵) اقتدار (قدرت مشروع) سطوح مختلف دارد و در همه جا (از خانواده، تا گروههای اجتماعی و سياسی ... . تا دولت) می توان آثار و شواهدی از آن را ديد. به بالاترين سطح اقتدار که در حيطه نظام سياسی اجتماعي و دولت قابل فرض است و منشاء قانونگذاری و اعمال قانون برای همه آحاد جامعه است، حاکميـت گويند. پس اقتدار، قدرت مشروع است و حاکميـت بالاترين سطح اقتدار.

 

۶) در پی فهم اقتدار است که اطاعت داوطلبانه آحاد مختلف و ميليونی جوامع از ضوابط، قوانين و فرامين قليلی از دولتمردان و مجريان,  قابل فهم می گردد. اينکه چرا در مقابل قوانين دولت تمکين می شود دو پاسخ بيشتر ندارد: اول برای اينکه اگر اطاعت نکنند تنبيه می شوند و از ترس قدرت حاکم مطعيند؛ (اطاعت ناشی از قدرت)؛ دوم برا ی اينکه خود مردم  امور نظام سياسی  کشور و اختيار قانون گذاری و تصميم گيری رابه زمامداران داده اند و آنها نمايندگی آحاد جامعه را به عهده دارند ( اطاعت ناشی از اقتدار) و در برخی توجيهات دينی نيز ممکن است مردم زمامدارن را از سوی خدا و آسمان برای تصميم گيری و تقنين محق ببينند و اطاعت از فرامين آنها را بر خود فرض و لازم بدانند، به عبارتی ريشه مقبوليت دولتها به سنتها و يا جذبه خاص رهبران و يا به عقلانيت و قانون گرايي  باز می گردد.



[۱] ) از نگاه دينی و اسلامی، خاستگاه مشروعيت، شرع و شارع است و معمولاً وقتی امری و موضوع و مدعايي و عملی را مشروع می دانند که ريشه در شرع و نصوص دينی و آسمانی داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:49  توسط عباس منصورنژاد  | 
                                     سیاست برای همه

درس پنجم) قدرت مثل کيک شيرين است:

 

فردی با يک ظرفی پر از کيک های متنوع و خوشمزه وارد اطاقی شده و قرار است  آن کيک ها را ميان چند نفر که در اطاق منتظرند تقسيم کنند. اين تقسيم به سه صورت امکان پذير است:

اول: آن فرد کيک را جلوی تک تک افراد که در اطاق نشسته اند گرفته و آنها نيز هر يک با احترام و تعارف و با رعايت اينکه بيش از يکی بر ندارند، پذيرايي می شوند؛ در حاليکه مختارند هر تعداد و هر نوع که می خواهند کيک بگيرند و بخورند.

 

دوم) آن فرد کيک را به صورتی که تشخيص می دهد، و با انتخاب خود، ميان حاضرين تقسيم می کند. در اينصورت افراد حاضر در اطاق حق انتخاب نوع و تعداد کيک را نخواهند داشت. حرف اضافه هم ممنوع.

 

سوم) از آنجا که افراد می دانند قرار است کيکی توزيع شود، قبلاً خودشان را آماده می کنند که چگونه سهم بيشتری از کيک نصيب آنها شود. برای بدست آوردن سهم بيشتر می توانند به صورت فردی برنامه ريزی کنند و يا به صورت گروهی، با چند نفر ساخت و پاخت کنند که چگونه بر روی فرد توزيع کننده اثر بگذارند؟ چگونه و با چه ابزاری ظرف کيک را بقاپند؛؟ در صورتی تنها يا با گروهشان  نتوانند سهم مناسبي ببرند، با افراد ديگر حاضر در جلسه چه جوری گاو بندی کنند و با هم کنار بيايند؛

 

۱)  در مثال فوق اگر کيک را مظهر قدرت سياسی بگيريم، قدرت سياسی در علم سياست قطعاً به شکل اول توزيع نمی گردد که هر کس بنشيد، تا سهم خود را محترمانه به او بدهند و او هم با تعارف بگيرد؛

 

۲)   اگر کيک قدرت بدون دخالت آحاد جامعه شکل دوم بالا برای افراد در نظر گرفته شده و آنها حق سهم خواهی بيشتر نداشته باشند، اين نوع سيستم توزيع قدرت را استبدادی گويند؛  تنها نکته قابل توجه در اين شيوه توزيع کيک آن است که اگر مجری و توزيع کننده کيک، را خود مردم  (افراد اطاق) انتخاب کرده باشند، اين نوع حکومت مطلقه, نوعي مشروعيت نسبت به آنجايي که فرد توزيع کننده منتخب مردم نباشد دارد.

 

۳)   اما اگر قرار باشد که هر کس سهم خود را از قدرت، با توجه به ميزان برنامه و تلاش خود بدست آورد.( با فرض اينکه توزيع کننده کيک هم منتخب جمع باشد)، اين نوع نظام را دمکراتيک می خوانند. در اينگونه تقسيم کيک، هر کس يار بيشتر و برنامه دقيقتر دارد، سهم بيشتری می برد و افرادی که می دانند به تنهايي اصلاً  و يا به صورت قابل توجه سهمی به آنها نمی رسد و لذا به سوی تشکيلات کشانده می شوند. به اين تشکلها که در توزيع قدرت، فعالند,  در علم سياست احزاب، گروهها و جريانهای سياسی گويند. در اينجا فرض بر آن است که اگر گروهی می تواند همه کيک را گرفته و در اختيار داشته باشد، به هيچ کس ديگر باج نمی دهد و کيک مال آنهاست و اگر به ميزان توانايي خود شک دارد با ديگر گروهها وارد معامله و داد و ستد می شود و به صورت ائتلافی کيک را تقسيم می کنند و بالاخره عده ای سرشان بی کلاه می ماند.

 

۴)   برای اينکه اين تقسيم کيک در اين جور نظامها و جوامع (شق سوم و دمکراتيک اطاق) به خشونت، بی نظمی, کشتار و خونريزی منجر نگردد، جمع حاضر می پذيرد و توافق می کنند که اين رقابت به هم را طبق قاعده ای انجام دهند. مثلاً همه می پذيرند   هر کس که بيشتر  توانست کيک بگيرد، سهم او را ديگران بپذيرند اما در شيوه بدست آوردن نبايد از مشت و لگد استفاده کنند، نبايد به همديگر فحش بدهند. ولی هل دادن به هم اشکال ندارد و ... معنای عمل بر مبنای قانون در نظامهای سياسی دمکراتيک اينگونه قابل فهم می گردد. و مراد از برابری نيز يکسان بهره مند شدن همه افراد شرکت کننده از قواعد مقرر شده است.

 

۵)   ازآنجا که در عمل برخی افراد به هر دليلی علاقه و يا فرصت شرکت در گروهها را برای بدست آوردن قدرت ندارند, لذا در جامعه فعالان و علاقه مندان کيک خور در افراد، گرو ههای خاص و محدود, منحصر می گردد. از اين رو می گويند فرق بين نظامهای استبدادی با غير استبدادی در اين است که آيا در ميان جامعه يک گروه برای کيک قدرت به آب و آتش می زنند (استبدادی اليگارشی) و يا چند گروه با هم دست به رقابت بزنند ( غير استبدادی و پوليگارشی) و در اينصورت دمکراسی به معنای مداخله همه آحاد جامعه در تعيين سرنوشت اصلاً امکان ندارد و در هيچ جای دنيا نيز امروزه پياده نمی شود. اين اقسام شيوها ی کيک خوری را توزيع قدرت در علم سياست نامند.

 

۶)   در کنار  گروههايي که به صراحت و به صورت شفاف و در سطح وسيع خواهان کسب، حفظ و توزيع قدرتند ( احزاب و جريانهای سياسی) ممکن است فرد يا گروههای کوچکتری وجود داشته باشند که به دلايلی (علمی و يا عملی) صاحب قدرت و تأثيرند و از اينرو بدون اينکه مستقيماً و با صراحت در منارعات قدرت مداخله نموده و خواهان بخشی از قدرت باشند، بر سياستهای حاکم اثر می گذارند. به چنين فرد و طرفدارانش و يا گروههای کوچک, گروههای فشار يا گروههای نفوذ می گويند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:43  توسط عباس منصورنژاد  | 

                                                   سیاست برای همه

 

 نویسنده دکتر محمد منصورنژاد

۱درس چهارم) قدرت چيست و چه آثاری دارد؟

 

داستان ۱

پدری که وضع اقتصادی چندان مناسبی ندارد، شبی قصد می کند که خانواده را خوشحال کند و از اين رو دل به دريا زده و يک کيلو موز خوب را با قيمت بالايي می خرد و در يخچال می گذارد تا پس از شام وقتی همه اعضای خانواده جمع شده اند اين چهار پنج دانه موز را به هم بخورند. پسر يا دختر دانش آموزش خسته و تشنه از مدرسه بازگشت و بی خبر از همه جا يکسر به سراغ يخچال می رود و با ديدن موز دهنش آب افتاده و بی اختيار يکی از آنها را می خورد و تازه يادش می آيد که خوب بود با والدين هماهنگ می کرد.

پدرش پس از خواب عصر وقتی برای نوشيدن آب به سراغ يخچال مي رود ناگاه می بيند که يک دانه موز کم شده و از آن رو که نمی داند اين اقدام  نابهنگام،  کار دختر و يا پسرش است، با حالتی برآشفته و رگهای گردن بر آمده و صورتی سرخ به سراغ اطاق بچه ها می رود و پسرش يا دخترش را می بيند. بی اختيار و با صدای بلند، فرياد می کشد که "حسين" و يا نرگس ، تو موز يخچال را خوردی؟ بچه که جانش در خطر ديده و خودش را در چند قدمی مشت و لگد پدر احساس می کند، با اينکه موز را خورده است، با عجله و با لکنت زبان و با استرس فراوان می گويد نه.

۱) اين اقدام مستبدانه پدر، چندين فساد به همراه دارد که در رشته های مختلف علمی (روانشناسی، اخلاق ، فقه،حقوق و ...) جای بررسی دارد:

اول) فرزندش را به دروغگويي وادار نموده و به حاکم شدن فرهنگ دروغگويي در بين اعضای خانواده کمک  نمود.

دوم) به اعتماد به نفس فرزندش آسيب زد و او از اين  پس متوجه می شود که در مواردی بايد خودش، يافته ها و گفته هايش را انکار کند و در صحت راهش مردد باشد:

 

سوم) از شخصيت فرزندش صراحت لهجه، جسارت و شفافيت را گرفته و به جای آن نفاق و دورنگی را جايگزين نموده است.

 

چهارم) به شجاعت، مقاومت و ايستادگی دختر يا پسرش در مقابل ديگران آسيب زده و او را به سوی محافظه کاری و سازشکاری سوق داده است.

پنجم) اينگونه متکی به قدرت بودن پدر ( که اگر پدر نبوده و احساس قدرت نمی کرد، هرگز جرأت چنين داد کشيدن را نداشت) اگر تکرار شود، محيط و فضای خانواده، محيط نفاق و درويي، سازشکاری، عدم صداقت، فقدان اعتماد به نفس خواهد شد.

۲) اما فرض کنيم که همان پدر در خانواده به دليلی ، فاقد قدرت است. نابيناست، يا که نمی تواند کم و يا زياد شدن چيزی در خانه را بيند، و يا فلج است، توان راه رفتن ندارد، لال است و قدرت تکلم ندارد، در اينصورت آيا اين فقدان قدرت و وجود ضعف ، خود مفسده بر انگيز نيست؟ آيا در اعتماد به نفس فرزندان تأثير سوء نمی گذارد؟ طمع ديگران برای تجاوز به حريم اين خانواده را بر می انگيزاند؟ در پرستيژ فرزندان در جامعه تأثير سوء ندارد؟ و...

۳) از اين نکات فهميده می شود که صرف وجود قدرت، نه تنها مفسده برانگيز نيست، بلکه حتی حسن و امتياز است . از اين رو اگر ما با اين سروده سعدی موافق نباشيم که

                       من آن مورم که در پايم بمالند              نه زنبوری که از نيشم بناليد

                      چگونه شکر اين نعمت گذارم               که زور مردم آزاری ندارم

و به قول استاد مطهری در کتاب فلسفه اخلاق،بايد گفت:

                نه آن مورم که در پايم بمالند          نه زنبوری که از نيشش بنالند

               چگونه شکر اين نعمت گذارم       که دارم زور و آزاری ندارم

 

 اما سعدی در جای ديگر درست گفته که

                توانگران را وقف است، نذر و مهمانی           ز کوة و فطره و اعتاق و هدی و قربانی

                تو کی به دولت ايشان رسی که نتوانی              بجز دو رکعت و آن هم به صد پريشانی

 

زيرا از ضعف، توان خدمت به ديگران توليد نمی شود. اما از قدرت و توانگری می توان به امور نيک پرداخت  .گر چه توانگری اين استعداد را به افراد می دهد که طغيان کنند و اينجاست که قدرت مذموم و مطروداست

آنچه که بد است و مفسده واقعی دارد فقدان قدرت و ضعف است، آنچه که بد است و مذموم، به کار گيری سوء، بی جا و خشونت آلود قدرت عليه کسانی است که نبايد عليه آنها اعمال قدرت بدين نحو نمود.( پدر عليه فرزندان در کثيری از موارد)

 

اين قاعده را به سطح کلان و ملی نيز می توان تعميم داد که دولت ضعيف، آسيب پذير بوده و در تأمين امنيت درونی و بيرونی مشکل دارد و دولت قوی امتياز است ولی بايد بداند که اين قدرت را در کجا و چگونه به کار گيرد. اگر قدرت را در خدمت توليد علم و دانش ، تأسيس مراکز فني، خدماتی، اقدامات عمرانی و ... و در يک کلام در خدمت مردم به کار گيرد امتياز است و اگر عليه مردم اعمال خشونت و قدرت کند مذموم، سوزنده بوده و فرهنگ  ناسالم می سازد.

۴) با قدرت خشونت آلود عليه خانواده و با جامعه  به عنوان راه حل نهايي، می توان جلوی شر و بدی را گرفت و مانع از ادامه رفتار سويي شد (مثلاً از اعتيادی جلو گيری نمود) اما قدرت خشونت زا، خلاقيت آفرين و ابتکار ساز نيست و والدينی نمی توانند با تنبيه و تحکم و ... فرزندی المپيادی تحويل جامعه بدهند. به عبارت ديگر گر چه می توان با خشونت ( در صورت ضرورت و از سوی مراجع ذی صلاح) جلوی رذيلتی را گرفت، اما نمی توان بر مبنای آن فضيلتی را ايجاد نمود.

 

۵) اما اصلاً قدرت چيست و چگونه تعريف می شود، به اجمال می توان گفت که قدرت مفهومی است ذهنی و انتراعی که از روابط بين دو يا چند چيز ساخته می شود. اگر ديديم که يکی( فرد، گروه، دولت...) بر ديگری (فرد، گروه، دولت ...) اثر گذاشته و اعمال نفوذ می کند، اين تأثير گذاری و اعمال نفوذ را قدرت می نامند. واضح است که برای اعمال قدرت بايد به منابع و عناصری مجهز بود که اين عوامل يا ملموسند ( جمعيت، ثروت، جغرافيای وسيع و ...) و يا ناملموس (مذهب، فرهنگ، پرستيژ و ...) و هر کسی منابع بيشتری از قدرت را داشت می توان بر ديگری که از منابع کمتری برخوردار است اثر بگذارد.

 

اين نکته نيز روشن است که صرف داشتن منابع، لزوماً قدرت آفرين نيست؛ بلکه مديريت منابع و به کار گيری درست عناصر قدرت و نحوه بهره برداری آن است که منبعی را به عنوان عوامل قدرت ساز در می آورد، و گر نه چه بسا تدبير سوء منبع قدرت حتماً مشکل ساز نيز باشد.

 

۶) اعمال قدرت و زور در سطح آحاد جامعه به صورت غلط نيز فرهنگ جامعه را فاسد، نفاق آلود و ارعاب آميز می کند . از اينرو در رژيمهای استبدادی، که حکام بنا به سلايق و علائق خود عليه ديگران اعمال قدرت می کنند، قدرت خلاقيت، پويايي، جسارت و ... مي سوزد، که در دراز مدت فرهنگ نفاق ، تملق گويي و چاپلوسي جايگزين آن مِی گردد.

 

7) اين نکته هرگز به معنای نفی اعمال قدرت و زور عليه کليه افراد جامعه نيست . بلکه خاطيان و متجاوزان به حريم ديگران بر مبنای مقرر شده در قانونی که همه بدان آشنايند، به نسبت جرمشان مورد اعمال قدرت قرار می گيرند در اينجا نيز برای يک جرم کوچک، اعمال قدرت سنگين نمی کنند.

 

چنانچه فرد مريض را در مرحله اول پرهيز می دهند ، سپس قرص و کپسول و بستری و استراحت، و اگر همه راههای ديگر آزموده شد، اما جواب نداد، آنگاه ممکن است چاره جويي با چاقوی جراحی باشد و لازم با شد که شکمش شکافته و خونی هم بريزد. اما همه اين گونه اعمال قدرتها، بايد از سوی جامعه پذيرفته شده و مورد حمايت نيز قرار گيرد و صرفاً به خواست فرد يا گروه خاص گره نخورده باشد.

 

۸) پس اعمال خشونت ، اصل نيست، بلکه در موارد استثنايي و برای افراد خاص به کار گرفته می شود و اصل در خانواده جامعه گفتگو و تعامل افراد با هم و حکام و مردم با يکديگر است.

داستان 2 :گفتگو به جای زور

 

 

 فرزند خانواده ای فريخته، از مدرسه وارد  منزل شده و  در باره فحش بسيار رکيکی را که در کوچه از فردی شنيده از  پدرش سؤال می کند و معنای آن را می پرسد. پدر تأملی نموده و سپس رو به فرزندش می کند و می گويد از کتابخانه منزل، لغت نامه دهخدا، جلد ... ماده ... را بياور. و از فرزندش دعوت می کند که با هم معنای کلمه مورد نظر را پيدا نموده و کمک می کند که شرح  دهخدا در باره آن واژه را بخوانند. فرزند در حاليکه شرمگين است و صورتش سرخ شده، به سختی معانی وارده پيرامون آن واژه را می خواند، پس از اتمام مطالعه پدر می پرسد فرزندم، معنای کلمه ای که پرسيده ای را فهميدی. فرزند سرش را تکان می دهد.پدر پرسيد آيا

 

واژه مناسب و زيبايی بود؟او با عجله پاسخ می دهد نه بابا، خيلی هم زشت بود. پدر در حاليکه دستی به سر و روی فرزندش می کشيد گفت از اين پس ديگر اين کلمه را بر زبان نياور. فرزند گفت چشم.

 در رابطه با اين داستان و نتيجه سياسی آن می توان گفت:

۱)   نتايجی مربوط به داستان:

 

۱-۱)      فرزند به معلوماتش اضافه شد و  ذخيره لغاتش افزيش يافت؛

 

۱-۲)      فرزند اعتماد به نفسش تقويت شده و جرأت و جسارتش برای طرح پرسش محفوظ ماند؛

 

۱-۳)  رابطه خانواده گی، صميمی تر، عميق تر و قابل اعتماد تر شده و محيط خانه مأمن طرح سؤالات گرديد؛

 

۱-۴)      از انحراف و آسيبی اجتماعی جلوگيری شد؛

 

 

1-5)  در صورتيکه اينگونه ارتباط عقلايي و مبتنی بر گفتگو تداوم يابد، سلامت خانواده را تا حد بالايي تضمين نموده و فرهنگ سازی درست صورت می پذيرد؛

 

همه دستاوردهای ياد شده می توانست با موضعگيری خش، سخت و پرخاشگرايانه والدين نتيجه عکس بدهد.

 

۲) گر چه امروزه برخی امثال "تافلر" در کتاب تغيير ماهيت قدرت معتقدند که اگر روزی قدرت از زور و سلاح توليد می شد و يا برای ديگران پول و اقتصاد ، منبع قدرت بود، اکنون" دانش" خود قدرت است .بلکه خشونت قدرتی با کيفيت نازل و ثروت، قدرتی با کيفيتی متوسط بوده و عاليترين کيفيت قدرت، بهره جويی از علم است و مراد او از علم نيز دانش اطلاعاتی و ارتباطاتی است که از طريق ابزارهايي چون ماهواره ها و اينترنت و ... توليد می گردد.

اما می توان در اين مورد نيز گفت گر چه منبع قدرت ممکن است تغيير کرده باشد، ( که ا لبته دو منبع قبلی نيز هنوز کار برد جدی دارند) ولی اعمال قدرت حتی اگر متکی به دانش ارتباطاتی و رايانه ای باشد نيز لزوماًََََ از خشونت فاصله نمی گيرد. و می تواند اين امکانات در خدمت خشونت، زور، حق کشی و نابودی ديگران بوده و يا بالعکس در خدمت صلح، ملايمت، حق طلبی و احيای ديگران باشد. به عبارت ديگر اگر تغيير در ماهيـت منابع قدرت حتی درست هم باشد، در شيوه اعمال آن که گرايش به فساد يا اصلاح دارد تغيير اساسی ايجاد نمی کند و در سطح بين المللی يا ملی می تواند بدرست يا به غلط مورد بهره برداری قرار گيرد.

۳) پرسش مهم در اين بحث آن است که چه کنيم تا از قدرت ، نيرو و توان در خانواده، جامعه و به تناسب بحث حاضر در دولت و حکومت به جای سوء استفاده و اعمال خشونت، بهره درست و حکيمانه گرفت؟ چه بايد کرد که قدرتمندان سرکشی نکنند؟ چه مسيری را بايد پيمود تا قدرت فاسد نشود؟ پيرامون اين پرسش تأملات فراوان صورت پذيرفته است مهمترين راه حلها را می توان در دو پيشنهاد زير ديد:

 

اول: از جمله راهکارها، پيشنهاد امثال افلاطون بود که بهترين راه جلوگيری از مفاسد قدرت و به کار گيری مصلحانه آن اين است که يا حاکم و دولتمرد،  حکيم شود و يا حکيم و اهل حکمت به حکومت برسد.

 

اين ايده علي رغم جذاب بودنش اولاً در حد نظري مشخص و آرمان مانده و نسخه ای برای مدينه فاضله افلاطونی  بوده است و ثانياً در حکومت های دينی مثل حکومت علوی و حاکمی چون حضرت امير (س) که در صاحب حکمت بودن او شيعه و سنی همداستانند، ديديم که استانداران و مسؤلان منصوب از سوی ايشان نيز به فساد کشانده شده و به شدت از سوی آن حضرت به انحاء طرق تنبيه شدند و ثالثاً اين نگاه که با سلامت مسؤلان، از فساد قدرت در همه نهادهای سياسی ، اجتماعی، اقتصادی و ... جلوگيری می شود نيز، سخن درستی نيست زيرا به فرض که مسؤلی در ابتدای انتخاب و يا انتصابی سالم باشد از طرفی از کجا که بعداً جذابيتهای قدرت او را نيز آلوده نکند و از طرف ديگر اگر فضای اجتماعی و فرهنگ جامعه ای نا سالم باشد، صرف اقدام مناسب مسؤلان، معجز ه ای را ايجاد نکرده و چه بسا اگر مسؤلان بر خواسته های خود پافشاری کنند در مقابل ساير جريانات، نهادها و سنتهاي جامعه قرار خواهند گرفت و حکومت وحاکم دچار بحران خواهند شد.

 

دوم: در مقابل ديگرانی برای کنترل قدرت و قدرتمندان، ساز و کارهايي را توصيه کردند که از  ازدياد قدرت و تجمع امکانات و نيرو در دست فرد يا افراد و يا نهاد خاص جلوگيری می کند . لذا مثلاً توزيع قدرت در سه قوه مقننه، مجريه و قضاييه در همين راستا قابل فهم است تا شبيه حکومتهای پادشاهی ، همه قوا در دست يک فرد يا نهاد تجمع نکند و ضمن شکستن قدرت مکانيزمهايي پيش بينی گردد تا اين قوا بر يکديگر نيز  نظارت کرده و از تعدی و تجاوز از حريم قانون و حقوق مردم و ... جلوگيری نمايند .همچنين توصيه به وجود احزاب ،تشکلهای سياسی و نهادهای مدنی نيز در راستای نظارت بر قدرت و فرصت، قدرت و جرأت نقد دولت است تا از سرکشی قدرتمندان بکاهد.آزادی مطبوعات و قلم و بيان و ... نيز که امروز از حقوق بشر شمرده می شوند و در قوانين اساسی کشورها آمده اند در همين راستا قابل فهمند.

 

۴) نهايـتاً، اگر قرار باشد که جامعه به سمت و سوی خانواده ای که در آن گفتگو و تعامل مثبت، جای تحکم و زور را گرفته نيز کشانده شود، بايد برای تمرکز قدرت چاره ای انديشيد و تجارب بشری و بدين سمت تمايل دارد که برای کنترل قدرت هم مردم در خاستگاه و تاسيس قدرت مداخله داشته و هم در شيوه اعمال قدرت از طرق مختلف در گير باشند و هم مکانيزمهايي در نهادهاي اصلی قدرت باشد که ضمن جلوگيری از ايجاد قدرت مطلقه در يک فرد و  نهاد، با نظارت قوا بر هم نيز از مفاسد احتمالی قدرت جلوگيری شود. از اينرو نظامهای دمکراسی و ساز کارهای مردمسالارانه در سطح جهان رو به گسترش است.



[۱]  در نگاه اسلامی و شيعی از حضرت علی در منزل ذی قار و در فضای جنگ صفين از ابن عباس نقل شده که ايشان در حال وصله کردن کفششان بودند و از اين عباس پرسيدند ارزش اين کفش پاره چقدر است؟ و من گفتم هيچ. امام سوگند خوردند که ارزش اين کفش بی ارزش نزد من از حکومت کردن بر شما بيشتر و محبوبتر است مگر آنکه از طريق حکومت اقامه حقی و يا دفع باطلی بکنم (نهج البلاغه / خطبه 33)   و هم ايشان در ضرورت حکومت معتقدند که مردم ناچارند حاکمی داشته باشند، خواه آن مسؤل خوب باشد يا بد.( خطبه 40 نهج البلاغه) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط عباس منصورنژاد  | 

بنام خدا

 

                      آسیب شناسی مناسک و مراسم حسینی

 دکتر محمد منصورنژ اد

 

 

1)با ایام عزاداری حضرت امام حسین مواجهیم . در این ایام شيعیان هر یک به نحوی در روشن نگه داشتن مراسم سوگواری اباعبدالله الحسین مشارکت نموده و می خواهند این شعله را فروزانتر نمایند. اما برای  اینکه گرمای شعله ای بماند ، از دو مسیر می توان اقدام نمود: یکی آنکه خار و خاشاک و علف خشک و چوبهای نازکی از اطراف جمع آوری نموده و بر روی آتش بر پا شده ریخت ، این سبک کار گر چه اشتعال زیادی تولید می کند و شعله آتش به صورت  مشهودی بالا می آيد، اما حرارت زایی اش موقت و زود گذر است و بلافاصله باید مجدداً هیزم رساند، و گر نه ممکن است منبع حرارت رو به سودی بگرايد. راه دیگر آن است که کنده ای، چوب محکم و کلفتی و اشياء جديتری را به آتش رساند. عیب اینگونه تلاش آن است که دیر آتش گرفته و حتی ممکن است تا خود تبدیل به منبع آتش شوند، منبع قبلی و اصلی آسیب بخورد. اما حسن کار آنجاست که اگر چنین هیزمهایی آتش بگیرند آثار ماندرگارتر و پایاتر داشته و البته می توان در راه حل سومی خار و خاشاک را همراه با چوبها و منابع ماندگار همزمان به آتش رساند.

 

در رابطه با حادثه کربلا و شعله حسینی نیز در ایام محرم عمدۀ تلاش بر آن است که شعله ها فروزانتر شود و از اینرو به اقسام اقدامات دست زده می شود.(از پذيرایی صبحانه و ناهار و شام تا مداحیهای جانسوز و احیاناً وعظهای تکراری و تاریخی محض و ... ) و کمتر کسی از علاقه مندان فرصت می کند که به صحبت و سقم کارش توجه کند و یا شاید کمتر کسی جرأت می کند که نگاهی آسیب شناسانه به موضوع داشته و بگوید که برای پایایی نهضت کربلا، نياز به اقداماتی ماندگارتر است وبسیاری از اقدامات سطحی هم زود گذرند و چه بسا به جهت پالایش نشدن ، آسیب زا.

 

این نوشتار کوتاه از منظر آسیب شناسانه به موضوع می پردازد، گر چه ممکن است مورد اقبال قرار نگرفته و حتی مهجور و مغفول  افتد. ولی همه سخن این است که بسیاری از تلاشهای ما در ایام محرم و مربوط  به امام حسین سطحی  است و در این بین چه بسا اقدامات آسیب زای برای جوهره این نهضت  نیز وجود دارد و توصیه آن است که به اقدامات عمیقتر و ماندگارتر روی آوريم.

 

2) برای طرح آفت، نگاهی تطبيقی در موضوع رهگشا ست. در هفته های اخیر درغرب کتابی در باره اسلام نوشته شده و از طراحان خواستند که برای طرح روی جلد پیشنهاد بدهند. کارشناسان مختلفی دست به فعالیت زدند و از آن بین طرحی که تصوير پیامبر اسلام را به شکل موهن وجنگ طلب جلوه می داد در برخی نشريات دانمارک چاپ شد. این اقدام نشریات غربی، عکس العمل مسلمانان را از اندونزی (شرق) تا عمده کشورهای عربی در خاورميانه و افريقا و حتی غرب در پی داشت. بازتابهایی که گاه به آتش زدن سفارت دانمارک ( در بیروت) منجر شد و حتی دولت دانمارک را به عذرخواهی کشاند. در مقایسه باسایر کشورها، ایرانیان اولاً دیر نسبت به موضوع مطلع شده و خبر رسانی کردند (همانند داستان سلمان رشدی که با تأخیر نسبت بدان مطلع شديم) و ثانيآً: بسیار عقب تر از دیگران از مردم خواسته شد ( نه اینکه خودجوش مردم مثل سایر کشورهای اسلامی به صحنه بریزند) که در پایان نماز جمعه ای  تظاهراتی داشته باشند .واضح است که کثیری از مناطق کشور نماز جمعه ندارند ودر شهرهاییکه نماز جمعه برقراراست نیز اقلیتی از آحاد جامعه در آن شرکت می کنند و در مراسم پایانی نماز نیز معلوم نیست همه افراد حاضر در نماز در راهپیمایی شرکت کنند . به عبارت دیگر عکس العمل ایرانیان نسبت به موضوع بسیار با تأخیر بوده(ومتاخر تر عکس العمل خشنتر بسیج دانشجویی بود) حکایت از جدی نگرفتن موضوع داشت و حداقل پیام آن این است که در فرهنگ ما ایرانیان، اهانت به رسول مکرم اسلام در حد سایر کشورهای اسلامی جدی گرفته نمی شود، همین کشوری که برای شهادت امام حسین اربعین عزاداری نموده و ده روز قبل از واقعه جانسوز کربلا به سوگواری می پردازد و به خوبی نشان می دهد که حساسيتهای مذهبی بالا دارد.[1]

 

راستی آن  بی تفاوتی (نسبت به پیامبر) و این حساسیت مذهبی ( نسبت به امام حسین ) چگونه قابل جمع است؟ ممکن است کسی این عکس العمل سرد نسبت به پِیامبر را اتفاقی قلمداد کند. اما کافی است بدانیم که ایرانیان هرگز رحلت پیامبر را حتی یک دهم عاشورا و تاسوعا جدی نمی گیرند و در طی آن روز که مصادف با شهادت اما حسن مجتبی است و به روز " قتل امام حسن" شهرت دارد تا روز رحلت پیامبر، به امام حسن و گاه امام رضا پرداخته می شود که در همان یک روز سوگواری نیز پیامبر و یادش در حاشیه می افتد، راستی این پارادکس ایرانیان چگونه قابل جمع و حل است؟ و چرا داستان اینگونه است؟

3 ) در یک نگاه و تحلیل ابتدایی می بینیم که عمده ترین دلیل توجه ایرانیان به امام حسین آن است که شيعه اند و لذا به امامان و از آن بین برای امام حسین حساب ويژه ای باز کرده اند. زیرا شيعه، یعنی پیرو ائمه  و همه فرق و شعب شیعه بر روی امامت تا امام حسین اجماع دارند . امامت از اصول دین شيعه است و شيعيان از منظر امامان دین را می شناسند و به ائمه ارادت می ورزند. لذا در حالیکه شيعيان زیارت عاشورا برای امام حسین دارند و از این طریق در طول سال به ياد اویند و اما زیارت خاص پیامبر که مشهور باشد و عوام در سطح سال آنرا زمزمه کند ، ندارند.

 اما آنها که در سطح جهانی اسلام نسبت به پیامبر حساسیت نشان داده اند، عمدتاً اهل سنت اند( جمعیت سنیان نسبت به شیعیان در سطح جهانی پیش از 9 برابر است) و سنیان که امامت را قبول ندارند ( در عین آنکه به علی و اولادش اکثرا محبت می ورزند) برروی نبوت و پیامبر تعصب دارند، زیرا خود را اهل سنت و جماعت می دانند. و مراد از سنت نیز، پیروی  از شيوه و روش پیامبر است. یعنی اگر شیعی، پیرو امامان است، سنی ، پیرو سنت نبوی است و این نکته از نامگذاری شیعه و سنی نیز قابل استخراج است. از اینرو شیعه برای ائمه حساسیت نشان می دهد و سنی برای پِیامبر. جدای از صحت و سقم اینگونه موضعگیری تا اینجا اجمالا دلیل حسایتهای سنی و شيعه نسبت پیامبر و یا امام روشن شد.

4 ) نکته ای که پارداکسیکال بوده و به صورت مساله باقی می ماند آن است که اگر سنیان برای امامان عزاداریی نکرده و حساسیت شیعیان را ندارند ( که البته در تاسوعا و عاشورا از برخی رهبران مذاهب اهل سنت و سنیان عزاداریی نیز مشاهده شده است!) قابل فهم و ادراک است، زیرا آنان امام حسین را به عنوان امام قبول ندارند، تا در فقدان او نیاز به ابراز عواطف جدی نموده و نسبت به دشمنان آنها اعلام برائت کنند. اما شیعیان چه؟ آیا آنان پیامبر اسلام را به عنوان فردی که حامل وحی، آورنده قرآن و موسس اسلام است قبول ندارند؟ آیا شیعیان نمی دانند که پیامبر جدّ امام حسن و امام حسین و سایر ائمه است؟ آیا شيعیان مقام امام حسین را از پیامبر بالاتر می دانند ؟ آیا آنان حداقل نباید شأن پیامبر را در حد سایر ائمه حفظ کنند؟ اینجاست که اگر یک فرد شیعی پاسخ منفی بدین پرسشها بدهد و بگوید که پیامبر اسلام از ائمه شأن پایین تری دارد که معلوم است با مبانی اعتقادی و مسایل تاریخی و ... آشنایی ندارد. و اگر بدین پرسشها پاسخ مثبت بدهد، یعنی بگوید امام حسین و سایر ائمه هر چه عظمت دارند، گوشه ای از شأن و منزلت نبوی است و از آن چشمه سار سیراب شده اند، آنوقت اشکال آن است که پس چرا شان ائمه در این حد بزرگ و منزلت پیامبر آنقدر حقیر پاس داشته می شود؟ مشکلی که پاسخ گویی بدان هرگز کار ساده ای نیست و حداقل می رساند که یک جای کار گیر دارد و مواضع اعتقادی  و عاطفی سر جای خود نیستند.

 

5) از جمله راههای گريز از این بحران و مشکل آن است که دوباره به امام حسین برگردیم و غایت او را در قيامش جستجو کنیم. به عبارت دیگر به جای اینکه با خار و خاشاک شعله نهضت کربلا را به صورت دفعی و سطحی افزایش دهیم، بدنبال اقدامی ماندگار ، عمقتر و تحلیلی تر بنشینیم. این مدعا استعداد آنرا دارد که در حداقل یک جلد کتاب مورد توجه قرار گیرد، ولی در اینجا به برخی فرازها از کلمات امام حسین در طول نهضتش در سال 1- 60 استشهاد می گردد تا ببینیم آن امام چه می خواست، تا  ما هم به عنوان پیرو آن امام همام،همان خواسته او را تعقیب نموده و حسین را همانگونه معرفی کنیم که خودش مدعی آن بود.

امام حسین در همان اولین لحظه ای که پس از مرگ معاویه از او در مدینه خواستند که با یزید بیعت کند ، در پاسخ به استاندار مدینه در اولین جمله اش فرمود: ایها الامیر انا اهل بیت النبوه و معدن الرساله"[2] امیر ماییم خاندان نبوت و معدن رسالت"  (ص 12) در این فراز امام حسین افتخارش را آن می داند که از خانواده پیامبر است و از جایی است که خاستگاه رسالت است، یعنی شرافتش را به پیامبر گره می زند.

و در همان مدینه در پاسخ مروان بن حکم که او را به بیعت با یزید می خواند پاسخ دادند" و علی الاسلام السلام اذ بلیت امه براع مثل یزید" (ص 18) اینکه باید فاتحه اسلام را خواند که مسلمانان به فرمانروایی مانند یزید گرفتار شده اند. در این فراز دغدغه امام حسین اسلام است و آمدن یزید را مصادف با هدم دین می داند و لذا نهضت را آغاز می کند.

 

 و کم کم آماده حرکت از مدینه می شوند به قبر پیامبر پناه آورده و در کنار آن مزار می گویند: " اناالحسین بن فاطمه فرخک و ابن فرختک و سبطک الذی خلفتنی فی امتک، فاشهد یا نبی الله انهم خذلونی و لم بحفظونی و هذه شکوای الیک حتی القاک " (ص 23) من حسین فرزند تو و فرزند زاده تو هستم و من سبط اکبر و فرزند شایسته تو هستم که برای هدایت و رهبری امت، مرا جانشین خود قرار داده ای و ای پیامبر  خدا ، اینک آنها مرا تضعیف نموده و آن مقام معنوی مرا حفظ ننمودند و این است شکایت من به پیشگاه تو تا به ملاقات تو  بشناسم.

 

چنانچه می بینم اولاً پیامبر تکیه  گاه و ستون محکم حسین است و ثانیاً امام می فرماید که اگر ادعای هدایت و رهبری امت را دارم، این موقعیت را از طریق تو بدست آورده ام. از این کلمات به وضوح عظمت شأن پیامبر از زبان امام حسین آشکار می گردد.

 

در حین حرکت امام از مدینه به سوی مکه وصيتنامه ای نوشته و به برادرش محمد حنفیه داد که برخی از فرازهای آن مکتوب این چنین است: ان الحسین اشهدان لااله الا اله وحده لا شریک له و ان محمد عبده و رسوله جاء بالحق من عنده ... انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی... اسیر بسیره جدی" (ص 36) همانا حسین گواهی می دهد به توحید و یگانگی خداوند و گواهی می دهد که برای خدا شریکی نیست و شهادت می دهد که محمد بنده و فرستاده اوست و آیین حق را از سوی خدا آورده است... خواسته ام از این حرکت اصلاح مفاسد امت ... و احیاء و زنده کردن سنت و قانون جدم رسول خداست.

 

امام حسین در این وصیتنامه چند سطری (کمتر از 10سطر). چندین بار به پیامبر ارجاع می دهند. اگر در وصیتنامه جهتگیری اعتقادی افراد را می توان یافت،  شهادت به نبوت رسول خدا از بنیانهای اساسی اعتقادی امام حسین است و جهتگیری وافق آینده او نیز اصلاح امت همین پیامبر، آن هم از مجرای عمل به سنت نبوی ، یعنی راه و روشی را که پیامبر گشوده است او عزم دارد که بپیماید و بدان فخر می کند. به

عبارت دیگر امام حسین در نظر و عمل از رسول خدا ارث می برد.

 

 پس از ورود  به مکه، مکتبات امام با برخی شهرها آغاز می گردد. در ابتدای نامه ای به مردم بصره امام می نویسد: " فان الله اصطفی محمداً من خلقه و اکرمه بنبوته واختاره لرسالته ثم قبضه الیه و قد نصح لعباده و بلغ ما ارسل به و کنا اهله و اوليائه و اوصیائه و  ورثته و احق الناس بمقامه فی الناس" (ص 54) خداوند محمد را از میان مردم برگزید و با نبوتش بر وی کرامت بخشید و به رسالتش انتخاب فرمود. پس در حالیکه او وظیفه پیامبری را بخوبی انحام داده و بندگان خدا را هدایت و راهنمایی نمود به سوی خویش فرا خواند . و ما  خاندان اولیاء و اوصیاء ، وارثان  و شایسته ترین افراد نسبت به مقام او از میان تمام امت بودیم.

 

درا این مکتوب نیز به وضوح عظمت شأنی برای پیامبر و رسالتش مطرح شده و سپس خود را شایسته این مقام می داند. به عبارت منطقی کبرای این قیاس این است که محمد صاحب کرامت و عظمتی است که از سوی خدا به او داده شده است. و صغرای این قیاس آن است که ما خاندان او و شایسته ترین افراد به مقام اوییم، و در نتیجه علی القاعده  باید راه او از طریق ما در بسترهای مختلف ، تعقیب می شد.

 

 در میسر کوفه (پس از مکه) نیز وقتی به فردی کوفی که ظاهراً نسبت به حرکت امام معترض بود خود را معرفی می کنند ،می فرمایند: "اما والله لو لقیتک بالمدینه لاریتک اثر جبرئیل فی دارنا و نزوله بالوحی علی جدی " ( ص 122) آگاه باش که اگر ملاقات ما در مدینه صورت می گرفت اثر و رد پای جبرئیل را در خانه ما و محلی را که در آنجا به جد  من وحی می آورد به تو نشان می دادم . چنانچه آشکار است سند مشروعیت امام حسین و حرکتش از زبان خود ایشان، ارجاع به پیامبر، وحی و خانه رسول خداست

 

 و در منزل بیضه که پس از مواجهه با حر در منزل قبلی ، برای بار دیگر با لشگریان حر سخن می گفت آورده اند: " ایهاالناس ان رسول الله قال من رای سلطناً جائراً مستحلا" لحرام الله ناکثاً عهده مخالفاً لسنه رسول الله یعمل فی عبادالله بالاثم والعدوان فلم بغیر علیه یفعل و لا قول کان حقاً علی الله ان یدخله مدخله" ( ص 149) مردم پیامبر خدا فرمود هر مسلمانی با سلطان زور گویی مواجه گردد که حرام خدا را حلال نموده و پیمان الهی را در هم شکند، با سنت و قانون پیامبر از در مخالفت در آمده در میان بندگان خدا راه گناه و معصیت و عدوان و دشمنی در پیش می گیرد  ولی او در مقابل چنین سلطان با عمل و با گفتار اظهار مخالفت ننماید بر خداوند است که این فرد را به محل همان طغیانگر و آتش جهنم داخل کند.

 

 در این کلام نیز مشروعیت قیام حسینی  در مقابل " ظلم یزید، به کلام نبوی گره خورده است. و یزید از مصادیق سلطان جائری قلمداد شده که بر اساس حدیث نبوی سکوت در مقابل او جهنم آفرين است.

 

و وقتی امام به سرزمین کربلا رسید، لشگريان  حر ایشان را متوقف کردند فرمودند خدایا از اندوه و بلا به تو پناه می آورم. ههینا محط رحالنا و هیهنا والله محل قبورنا ... بهذا و عدنی جدی رسول الله و لا خلاف لوعده ( ص 176) اینجا محل فرود آمدن ما و به خدا سوگند همین جاست محل قبرهای ما ... این وعده ای است از جدم رسول خدا و در وعده او خلافی نیست.[3]

 

این فراز می رساند که حسین راهی را رفت که پیامبر برای او تعیین مسیر نموده بود و عظمت کار حسین نیز بدان است که مسیر نبوی را طی کرده است . در عصر تاسوعا در بیرون خیمه در حالیکه به شمشیرش تکیه نموده بود خواب خفیفی بر چشمانش مستولی شده بود و با صدای لشگريان عمر سعد از خواب بیدار شدند. گزارش نمودند. " انی رابت رسول الله فی المنام فقال لی انک صائر الینا عن قریب" (ص119) اینک جدم رسول را در خواب دیدم که به من فرمود:[4] به زودی نزد ما خواهی آمد.

 

این خواب از یک سو انس خاص امام حسین با رسول الله را می رساند و از سوی دیگر امضای در ستی راه حسین از سوی پیامبر را و در سخنرانی روز عاشورا برای لشگريان عمر سعد از جمله گفته اند: بئس العبید  انتم اقررتم با لطاعه و آمنتم بالرسول محمد، ثم انکم زحفتم الی ذریته و عترته (ص 222) چه بندگان بدی هستید شماها که به فرمان خدا گردن نهاده و به پیامبرش ایمان آوردید، پس برای کشتن اهل بیت و فرزندانش هجوم کردید.

 

اگر نفرینی امام در روز عاشورا نمودند و از ستم بر خود گفتند، آنرا به اینکه ما از اهل بیت پیامبریم گره زد (ص 246) و اگر شهیدی جلوی چشمانش به شهادت می رسید و از امام برای کارش تایید می طلبید ،امام می فرمود (به عمروبن قرظمه کعبی) که تو وظیفه ات را انجام داده وپیشاپیش من در بهشت هستی. فاقرء رسول الله منی السلام و اعلمه انی فی الاثر ( ص 277) سلام مرا به رسول خدا برسان و به او ابلاغ کن که من نیز در پشت سر تو به پیشگاه او به دیدارش نایل خواهم گردید. و پس از ادای فرضیه ظهر عاشورا به یارانش گفت  که اینک رسول خدا و شهیدان راه الهی منتظر ورود شمایند (ص 288) و فرزندش علی اکبر را شبیه ترین افراد به رسول خدا معرفی کردند (ص 278)  و به هنگام شهادت طفل صغیر فریاد زدند؛ هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله (ص 308) آیا کسی هست که از حرم پیامبر خدا دفاع کند؟ و در آخرین مناجاتش در حین شهادت از جمله فرمودند. و قتلونا و نحن عتره بنبیک و ولد حبیبک محمد، الذی اصطفیه بالرساله و ائتمنته علی الوحی (ص 325) و ما را که فرزندان پیامبر و حبیب تو محمد هستم به قتل رسانیدند پیامبر یکه به رسالت خویش انتخاب نموده وامین وحی اش قرار داده ای.

 

6) از تلاش فوق که حاصل تحلیل محتوای کلمات امام حسین در حین نهضت از مدینه تا کربلا و لحظه شهادت می باشد به نکات چندی می رسیم:

 

اول: ارتباط عاطفی امام حسین با پیامبر بنا به گزارش تاریخ نیرومندتر از هر فرد دیگر بوده است و با اینکه حین رحلت پیامبر امام حسین حدود 7 سال سن داشتند و تنها در ایام کودکی و خردسالی آن حضرت را درک کرده بودند، ولی تمام خوابهای گزارش شده در طول مسیر نهضت، رویاهای مربوط به پیامبر است که مرحله به مرحله نهضت را هدایت نموده و پشتوانه معنوی و روحی برای امام در حین قیام بوده اند و در ایجاد آرامش برای رهبری نضهت نقش موثری داشتید.

 

دوم: بنا به اظهار حضرت امام حسین اصل نهضت، مسیر قیام، نتیجه تلاش و شهادت امام و یارانش را بنا به پیشگویی های پیامبر می دانستند. و از اینرو در هر مقطعی به نحوی به ياد آن جملات افتاده و یا از طریق رویا نسبت به صحت طی مسیر مطمئن می شدند؛

 

سوم: مشروعیت قیام امام حسین از آن روست که احیای راه پیامبر است. از آن جهت نهضت کربلا در اسلام اصالت دارد که مستند به احادیث نبوی اند؛ از آن رو اقدامات عاشورایی مورد تاییدند که در چارچوبه شرع نبوی قرار دارند و به عبارت دیگر خاستگاه ، منشا و اصل ریشه نهضت کربلا به صدر اسلام ، نصوص دین و مواضع پیامبر باز می گردد و الاّ نمی توانست برای مسلمانان و شیعیان مورد ارجاع باشد.

 

چهارم: بنا به نکته ای که در وصیتنامه امام تصریح شده قیام آن حضرت، اقامه سیره و روش و متد پیامبر نیز می باشد. به عبارت دیگر نهضت حسینی نه تنها از جهت شهودی مرتبط با پیامبرند و نه تنها از جهت نصوص دینی مستند بوده و  از کلمات نبوی استنباط شده و اجتهاد گردیده اند، بلکه حتی مشی و سبک قیام نیز، احیای سیره نبوی است. پس می توان گفت که پیروان نهضت حسین در ابعاد مختلف از پیامبر ارتزاق نموده  و به انتساب بدان مفتخرند.

 

7) نتیجه این تأمل کوتاه آن است که اگر عظمتی برای قیام حسین است و اگر شأنی برای امامان و از جمله امام حسین (ع) وجود دارد همه و همه از آن روست که مستند و متکی و منبعث از اسلام و پیامبر اسلامند. از اینرو شیعه واقعی باید سهم هر یک از اجزاء و عناصر و ارکان هویت ساز برای اسلام و شیعه را بدرستی و به انصاف بشناسد. به نظر می رسد که در شرايط حاضر به نحوی ناموزونی در مناسک، مراسم، مواضع و مواقف شیعی وجود دارد که حق هر یک از عناصر و اجزای اسلامی را بدرستی نمی نهد، در مسایلی گاه پیش از حد لازم توقف دارد و حتی به خرافه، انحراف، توهم و ... روی می آورد (تحریفات موجود در مسایل مربوط به عزاداری های حسینی) و در مسایلی حق آنها را در حد لازم ادا ننموده و ارزشهایی را بدرستی پاس نمی نهد. ( احیای نام و یاد پیامبر)

 

اگر شیعه بخواهد مشروعیتی برای خود بشناسد باید از بستر قرآن و پیامبر باشد و در ذیل آنها امامت، عدل، سیره امامان و... را تفسیر نماید و اگر بخواهد در مقابل قرآن، منابعی را علم کند و در مقابل پیامبر، شأن ائمه را بالاتر ببینید ، قطعاً مسیر انحرافی را پیموده است و آن مشی، مدعیات و سیر ربطی به اسلام اصیل، آسمانی، نبوی و قرآنی نخواهد داشت. اگر با شاخصه یاد شده یکبار دیگر به بسیاری از مواضع و مناسک شیعیان باز گردیم، آنگاه خواهیم دید که تا چه حد وسیعی  بازنگری در مواضع و مراسم و مسایل ضرورت دارد و آنگاه همراه با همدیگر در مقابل اهانت به پیامبر با حساسیت عکس العمل مناسبت نشان داده و غیرت دینی شایسته یک مسلمان را از خود بروز خواهیم داد.

 

راهبرد فوق از جمله فوایدش آن است که نهضت حسینی ( وسایر مناسک شعیی) را مشتعل می کند، اما این اشتغال دیگر دفعی ، سطحی و احساسی صرف نیست، بلکه هیزمی برای آن تهیه می کند که به صورت عمیقتر، پر حرارتتر ، ماندگار تر و وسیعتر از شرایط حاضر حرارت و گرما می بخشد. از این رو راه درست احیای نهضت حسینی بر قراری پیوند و ارتباط عمیق  آن قیام، با نهضت و قیام پیامبر اسلام و مرتبط نمودن فرآیند قیام با منابع دینی (قرآن و سنت ) است. این مستند سازی، پیامهای شیعی را پایا و گسترده خواهند نمود. و البته این اصلاح و پیرایش و حذف و اضافه جرأت، جسارت، قدرت و احساس مسئولیت بسیار بالایی را می طلبد و در حد توان هر فرد و یا حتی گروهی نیست.

 

8) نیاز به تذکر نیست که در این مکتوب کوتاه قصد آن نبوده  است که به تمام آفاتی که ممکن است در جريان تحلیل از نهضت حسینی رخ دهد اشاره گردد و تنها به تناسب مسایل این ایام، به یکی از آسیبهای موجود در مراسمها و مناسکهای ایام محرم اشاره گردیده است.( متورم شدن مناسکهای این ایام خصوصاً به وسیله خرافه ها و تحریفات و ... به جدی که اصل نهضت اسلامی و نبوی را تحت الشعاع قرار داده است) و به تبع جوهره معنویت عاشورایی را نیز گاه مخدوش می کند. زیرا با پر رنگ شدن مسایل و مباحث و  مناسک انحرافی، مسایل اصیل و واقعی در حاشیه قرار گرفته و مورد بی مهری قرار می گیرند. از همین معبر می توان به برخی دیگر از آفات و آسیبهای احتمالی در عزا داریهای حسینی اشاره داشت. یکی از شاخصه های تعیین اصالت یک اقدام کنش، کلام و یا مناسک در ایام محرم آن است که اقدامات پیروان با حساسیتها، مواضع و کلمات خود آن امام مورد مقایسه قرار گیرند. (چنانچه در این مکتوب نیز ارادت امام حسین به پیامبر و هماهنگ نبدن مواضع علاقه مندانش با او، نشانه انحرافی بودن شیوه تلاشهای امروزین شیعیان قلمداد گردیده است) مثلاً اگر امام حسین حتی نماز اول وقت ظهر عاشورا را فراموش نمی کند، چگونه می تواند فردی مدعی پیروی از آن حضرت باشد و نماز صبحش را حتی پس از مناسک شب عاشورا قضا کند؟ چگونه جامعه ای برای امام حسین یکسره به خیابانها ریخته و برایش اشک می ریزد، ولی در فردای عاشورا، سیره یزیدیان را تعقیب نموده و به دیگران ستم می کند و یا ستم می پذیرد و...



[1]  در این نوشتار کوتاه به دنبال طرح و نقد دیدگاه آنانی نبودیم که شيعه را ساخته و بافته ايرانیان می دانند تا در مقابل خلفا و تحمیل اسلام بر ایران به نحوی عکس العمل نشان داده و آداب و سنن پیش از اسلام را به قرائتی اسلامی حفظ کنند و در این راستا از جمله جعلیات داستان دامادی حسین برای ایرانیان است ( شهربانو دختر شاهنشاه ایرانی زن امام حسین است و مادر زین ا لعابدین  !) و مواضع مبسوط نویسنده در کتاب قریب الانتشار تحت عنوان عوامل و موانع نظری و عملی همگراِِیی بین اهل سنت و شیعه در ایران آمده است.

[2]  منبع احادیث این نوشتار: نجمی محمد صادق، سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلا، دفتر انتشارات اسلامی (چاپ سوم): 1362،

[3]  شنید ه شدن پیشگویی پیامبر برای امام حسین و آمدن به عراق  و شهادت در آن سرزمین در شب عاشورا و در سخنان برای یارانش نیز تصریح شده است.(ص 195) 

[4]  در شب عاشورا نیز امام رسول خدا را در خواب دیدند که به ایشان فرمودند تو شهید این امت هستی و امشب افطار را نزد من خواهی بود عجله کن و تأخیر روا مدار( ص 212)

                                                                            

                                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:52  توسط عباس منصورنژاد  | 

 

 

 

 

بحث شيرين سرقت

 

 

دکتر محمد منصورنژاد

 

 

 

 

                                                                                               

 

ساعت 30/5 صبح وارد تهران شده و ماشين را در كوچه‌يي پارك نموده و پس از يك ساعت ديگر بازگشتم. درب ماشين باز بود و در اولين لحظه متوجه شدم كه تنها ضبط‌صوت ماشين به سرقت رفته و بقية وسايلي كه حتي روي صندلي بودند (لباس و...) دست‌نخورده سرجايشان هستند. نمي‌دانستم براي آنچه نبرده‌اند، از آنان سپاسگذاري كنم يا براي آنچه برده‌اند شاكي باشم.

     

 در اين مدت سه ماهي كه ماشين خريده‌ام، اين دومين ضبطي است كه از اين ماشين در يك كوچه برده‌اند و تا يادم هست، ضبط را نيز خاموش كرده و قسمت فوقاني آن را از معرض ديد نيز خارج و زير لباس مخفي كرده بودم.

    

 بار اول كه ضبط به سرقت رفت، براي اينكه يك موقع حمل بر بي‌عرضگي‌ام نشود و چون از طرح مسأله خجالت مي‌كشيدم (ظاهراً كار به جايي رسيده كه به جاي سارقين، مالباخته شرمسار مي‌شود!)، بي‌سروصدا برگزار نموده و چقدر وقت گذاشتم تا از ميدان امام خميني تهران عين آن ضبط را تهيه و سرجايش نصب كنم تا خيلي كسي بويي نبرد. از جهت حقوقي نيز پي داستان را نگرفتم. يك وجه آن اين بود كه حاصلي براي آن نمي‌ديدم، گرچه در مجموع انعكاس مطلب از كتمان آن سودمندتر است، ولي به دردسرش نمي‌ارزيد.

           

 

  اما اين دفعه انگيزة بيشتر دارم كه موضوع را تعقيب كنم و كاملاً از كنارش نگذرم. چند نكتة قابل توجه در اين حادثه و رويداد وجود دارد:

                نكتة اول آنكه، بايد به فردي كه در تهران، پايتخت نظام اسلامي كه در كنار نيروهاي انتظامي و امنيتي و اطلاعاتي، سپاه و ارتش بيست ميليوني نيز حضور دارند، اين همه جسارت، سرعت و تخصص دارد كه در ظرف مدت كمي پس از اذان صبح، كه هوا رو به روشني است و در اين حين يك بار هم به بيرون سركشي شده، مي تواند درب ماشيني را ماهرانه گشوده و با اعتماد به نفس بالا، ضبط را باز و سيمهايش را جدا و بعد نيز آهسته محيط را ترك كند، آفرين گفت.

    

 اين همه استعداد و توانايي اگر درست كشف شده و به‌جا به كار گرفته شود، چه كارهاي مفيدي كه نمي‌توان از آن انتظار داشت و چه كشتهايي كه از آن مي‌توان درو كرد! شايد ما نياز به مركزي داريم كه اين گونه چريكها را شناسايي و سازماندهي نموده و در خدمت منافع مردم و كشور به كار گيرد. و شايد نياز به تأسيس مراكز استعداد درخشان از مقولة ديگري در اين سامان باشد.

   

  نكتة ديگر آنكه چرا چنين افرادي از خواب شبانگاهي و نوم شيرين صبحگاهي زده و از سرقت ارتزاق مي‌كنند؟ بي‌شك ريشة تلاشهاي برخي از افراد، فقر و نياز است. مخارج سنگين و تورم و گراني از يكسو و خلأ شغل و اشتغال از سوي ديگر از خاستگاههاي حرفه‌هاي فرعي و انحرافي و آسيب‌زا است.

 

اما بايد همين موضوع را از زاوية ديگري نيز ديد. در كشوري كه حد متوسط حقوق ماهانة كارمندان آن حدود دويست‌هزار تومان است، وقتي كه فردي مي‌تواند ظرف مدت كمتر از 5 دقيقه، قريب به سي‌‌هزار تومان (اگر اين ضبط را به ثلث قيمت هم از او بخرند) درآمد داشته باشد، مگر مريض است كه وارد يك سيستم شده، با حضور چندين آقابالاسر و صرف ساعتها وقت (بالاي 180 ساعت وقت در ماه) تنها چند برابر اين چند لحظه درآمد داشته باشد؟

 

 

اگر اين فرد، جامعه را از لحاظ امنيتي ضعيف ببيند و حتي يك مورد سرقت موقت (حتي از روي نياز) داشته باشد، معبر مناسب و آسان و سودزايي برايش بازمي‌شود كه هرگز حاضر نيست از آن دست بكشد. به عبارت ديگر، ممكن است خاستگاه بسياري از آسيبهاي اجتماعي و انحرافات، اقتصادي باشد، اما در درازمدت و در سطح وسيع، فرهنگي را توليد مي‌كند كه ديگر فرد حتي با رفع فقر و نياز نيز حاضر نيست از شيوة زندگي خاصي كه بدان عادت كرده و با كمترين تلاش بيشترين درآمد را دارد، دست‌بردارد (بر اساس بررسي بسياري از فقراي سر كوچه و خيابان‌نشينها و گدايان، از درآمد بالايي برخوردارند).

 

به عبارت ديگر، امروزه ديگران را تيغ‌زدن و جيب‌ خود را پركردن، اندك اندك به صورت فرهنگي درمي‌آيد كه جلوه‌هاي متعدد دارد؛ گاه در شكل رشوه‌خواري، گاه باندبازي، گاه رانت‌خواري، گاه تقلب‌كاري و... ظاهر مي‌گردد و سرقت يكي از مصاديق و شايد جسورانه‌ترين و شفاف‌ترين شكل سوءاستفاده از امكانات ديگران است.

 

نكتة سوم آنكه، با چنين معضلاتي چه بايد كرد؟ واضح است كه وجود قوانين مناسب و مجريان امنيتي و انتظامي فعال و برخورد جدي با متخلفان، از راههاي اساسي مقابله با آسيبهاي اجتماعي است، ولي وجود اين گونه اقدامات حداقل حكايت از آن دارد كه فرهنگ اجتماعي عموماً و فرهنگ ديني خصوصاً دچار آسيب شده و در جامعه حناي تعهد، احساس مسئوليت، دلسوزي، ايثار و فداكاري، كمك به همنوع نه‌تنها رنگي ندارد، بلكه به راحتي اموال ديگران تصرف شده و شايد اگر با چنين افرادي درددل شود، خود را محق نيز ببينند. زيرا فرضشان بر اين است كه چرا بايد ديگران صاحب ثروت و امكانات و ماشين باشند و برخي ديگر نباشند؟ چرا بايد شكاف طبقاتي موج بزند؟ چرا بايد عده‌يي اسير شام شبشان باشند؟ يا اصلاً چه كسي الان رعايت مي‌كند كه ما رعايت كنيم؟ مگر اينها از راه درست به دست آورده‌اند كه گرفتن از آنها اشكال داشته باشد؟ و... كه با اين توجيه، چه‌بسا آدمي در مقابل آنها بدهكار نيز گشته و چيزي هم بايد بدانها بدهد.

 

حال آنكه همة اين حرفها مفري است براي توجيه كجرويها و انحرافات و چقدر نيازمند تقويت فرهنگ ديني و معنوي براي مصونيت و سلامت جامعه هستيم.

 

نهايتاً اينكه، سرقت افراد در دو صورت متفاوت قابل فرض است: ممكن است سارق به صورت فردي، شخصي، موردي، تصادفي و به احتمال زياد بر اثر فشار زندگي و نياز، دست به دزدي بزند؛ و اما سارق ممكن است به گروه اجتماعي خطرساز و داراي طرح و برنامه متصل باشد و در اين صورت سرقت تنها يكي از اضلاع تخلفات اين باندهاي منحرف اجتماعي است و روز به روز مي‌توانند به اقدامات گسترده‌تر و خطرناكتر و سودآورتر كشانده شوند.

 

در برخورد با اين گونه متهمان و مجرمان، حتماً بايد معلوم گردد كه اين فرد در كجاي كار است. نيروهاي مبتدي و آماتور در سرقت را سريعاً بازسازي نموده و با تعريف شغل مشخص و با حفظ شأن به جامعه بازگرداند. اما گروههاي منحرف اجتماعي برخورد حاد و آموزشهاي مداوم را مي‌طلبند و بازگشت سريع و آسان آنها به جامعه باعث بازتوليد جرم و تقويت اين گونه باندها نيز مي‌گردد. زيرا ابهت قانون و زندان از نظر آنان محو شده و با مسألة دستگيري و زندان و... راحتتر كنارمي‌آيند.

 

حاصل آنكه، از يكسو بايد دولت و جامعه براي تأمين نيازهاي اساسي و معيشتي افراد فكر اساسي كند و در جهت اشتغال خصوصاً نيروهاي پرانرژي و جوان برنامه داشته باشد، تا كسي از روي عسر و حرج و نيز به دليل بيكاري، به خلاف كشانده نشود.

 

اما در كنار آن و مهمتر از آن بايد فرهنگ سلامت، اعتماد، كار و تلاش، تعهد و مسئوليت و... را دامن زد كه در اين ميدان نخبگان فرهنگي و ديني و رسانه‌هاي ارتباط جمعي نقش عمده‌يي برعهده دارند تا احترام به ديگران و حقوق مادي و معنوي آنها را جزء وظايف خودشان دانسته و دروني كنند. و در اين مسير آموزش تنها نيز كافي نيست و افراد بايد از همان دوران كودكي، در محيطهاي آموزشي، صداقت، وفاداري، كمك به يكديگر را تمرين و تكرار كنند.

 

در برخورد با متخلفان به حقوق مادي جامعه نيز در كنار فعاليت نيروهاي امنيتي و انتظامي، براي تأمين امنيت اجتماعي و برخورد با متخلفان، از جمله روشهاي مؤثر، برخورد با متخلفان بزرگ و دانه‌درشتهايي است كه حقوق مردم را تاراج نموده و به بيت‌المال لطمه مي‌زنند. عزم جزم نظام در برخورد با خاطيان درون سيستم، ديگر مجرمان را به احتياط و واهمه مي‌كشاند و گر نه افراد متعدي و متجاوز به حقوق مردم همواره براي خود مرجعي براي گزير از تخلفات مي‌شناسند.

همچنين تفكيك افراد منحرف آماتور از حرفه‌يي و وابسته به تشكلها و شيوة برخورد متفاوت با آنها، از راهكارهاي اساسي در مديريت بر بحرانهاي اجتماعي و از جمله سرقت است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:42  توسط عباس منصورنژاد  | 

 

بنام او

                                  

                                   معجزه کار و بيکاری

دکتر محمد منصورنژاد

دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران

پزوهش گر و مدرس حوزه و دانشگاه

                                                 

            

  نگاه اول

پدر از سر کار بر گشته بود و مثل هميشه خانمش را ناراحت و غمگين ديد. زيرا هر دفعه فرزندانش يک دسته گل آب داده بودند.

 

آنها سه پسر و دو  دختر داشتند, اکنون فرزند کوچکشان که دختر بود در کلاس دوم راهنمايی درس می خواند و بقيه بچه ها ديگر بزرگ شده بودند و اولين فرزندش که پسر بود نزديک سی سال سن داشت . او با اينکه مدرک ليسانس نيز داشت چند جا برای شغل اقدام کرده بود و حتی در بعضی مراکز مدتی هم کار کرد , اما چون از وضع حقوق و نحوه شغل راضی نبود يا خودش کار را ترک کرد و يا آن مراکز اخراجش کرده بودند. مدتها بود که دختری را علاقه داشت , اما وضعيت بيکاری و دستان خاليش اجازه ازدواج را به او نمی داد و خيلی بلاتکليف و عصبانی بود و از اين رو خواسته و ناخواسته برای خانواده  مشکل درست می کرد . او قسمتی از وقت روزانه اش را در سر کوچه با دوستانش می گذراند که هر از چندگاه همسايگان و رهگذران از شيوه برخورد و ايجاد مزاحمتها شکايت داشتند و حتی يکبار به جهت زد و خوردی که راه انداخته بود , پايش به کلانتری نيز باز شده بود.

 

فشارهای ديگران و ممنوعيت ها باعث شده بود که او خانواده اش را مجبور کند که يک ديش و آنتن ماهواره ای بخرند و آنرا گوشه ای از پشت بام نصب کرده و شبها تا دم دمهای صبح پای تلويريون و ماهواره و فيلمها بود و به صورت. مشهودی از وقتی که اينگونه شبها را سپری می کرد,شيوه زندگيش تغيير کرده بود او تا لنگه ظهر دراز می کشيد و صبحانه اش را حوالی ساعت 11 با بی حوصلگی می خورد . اخلاقش , ادايش و شيوه معاشرتش تغيير کرده بود.احترامها و حريمها را نگه نمی داشت و حرکات و کلمات ضد اخلاقی از خودش نشان می داد و به قدری رفتارش 

فساد آلود می نمود که در محيط خانه نيز چندان قابل اعتماد نبود و خواهرانش در مقابلش احساس راحتی نمی کردند.

 

دومين فرزندش که دختر بود نيز الان حدود بيست و پنج سال داشت و به جهت اينکه خواستگاری نداشت و در کنکور نيز در دانشگاه دولتی قبول نشده بود و تنها در دانشگاه غير دولتی رتبه آورده بود به جهت وضعيت معاش ادامه تحصيل او ممکن نبود از اينکه هر روز بيکار در منزل باشد احساس خستگی می کرد. و لاجرم وقت زيادی را صرف به خود می کرد.و با اينکه مادرش با بيرون رفتن او از خانه موافق نبود اما هر از چند گاه با پوششی نا مناسب وبا اعتراض و دعوا از منزل بيرون می زد و در خيابانها پرسه می زد و  ای روحيش به گونه ای بود که به هر دعوتی پاسخ گفته و به هر صدايی توجه می کرد و با لبخندی جذب می شد. او احساس می کرد که کمبود عاطفی, مادی, جنسی و ...  دارد و از اينرو برای تاًمين نيازهايش به ديگران روی آورده بود و ....

 

دو فرزند ديگر که يکی پسر و ديگری دختر بودند نيز بلاتکليف مانده و ميان دعوای والدين با پسر و دختر  بزرگشان سر در گم بودند. پدر و مادری که از بچه ها رعايت اخلاق و آداب و...  می خواستند ولی نمی توانستند امکانات و شرايط يک زندگی معمولی را در کارد تشکيل خانواده را فراهم کنند و جوانهايی که سراپا انرژی بودند و نمی دانستند اين پتانسيل را بايد در کجا مصرف کنند. اگر کوچه و خيابان می رفتند مشکل ساز بودند و اگر هم در خانه بودند به گونه ای ديگر اعصاب خرد کن و درد سر ساز بودند.

 

            نگاه دوم

 

پدر از سر کار برگشته و خانمش با نشاط به استقبال او آمده و در را به رويش باز نموده بود. آنها خانواده ای موفق به نظر می آمدند . از سه فرزند خانواده يکی پسر و يکی دختر بزرگ شده و تشکيل خانواده داده بودند و اکنون تنها يک فرزند محصل داشتند که بر آوردن نيازهای تحصيلی او نيز چندان پيچيده به نظر نمی آمد . و فرصت آن را داشتند که به نيازهای عاطفی او پاسخ درست بدهند.

فرزند بزرگ پسرش در حاليکه درس می خواند, کم کم با يک کارگاه آموزشی ارتباط گرفته بود و از اينرو در انتخاب رشته دانشگاهی نيز کارش را در نظر گرفته و در ميدان فنی که سوابقی داشت نيز درس خواند. پس از گرفتن مدرک ليسانس , با صاحب کارخانه سابق ارتباطش را بيشتر کرد و آنها نيز قدر چنين نيروی تحصيل کرده ای را خوب می دانستند و سعی کردند که هم تمام وقت او را به کار گيرند و هم درآمد نسبتاَ خوبی از اين شغل عايدش شود , اما از آنجا که در خود او انرژی جوانی موج می زد , غروب که به منزل باز می گشت نيز با خانمش که در زمينه سوابق نقش نجاری داشت , کار مشترک را آغاز کرده بودند آنها از ديگران کار قبول کرده و قراردادی بقيه فرصتها را نيز به شدت مشغول بودند.

 

 کم کم کارشان رونق گرفته و قصد داشتند خودشان نيز دفتری تاً سيس نموده و خانمش از طريق آن شرکت ساير کارشناسان را جذب و کار بيشتری نيز از سفارش دهندگان بپذيرند. آنها به قدری سرشان شلوغ شده بود که چندان به اينکه دقيقاٌ چه بخورند و تعطيلات را چه کنند و ...  فکر نمی کردند و تمام دغدغه آنها بر آن بود که کارشان را بسط بدهند. با برنامه ريزی که آنها داشتند در سالهای اوليه زندگی می خواستند فرزندی وارد زندگيشان نشده تا يک مقدار خودشان را از جهت شغلی پيدا نموده و هويت مستقلی کسب نمايند . آنها هر از چند گاه به والدينشان سر کشی نموده و سعی می کردند که نيازهای آنها را نيز تامين نمايند.

 

فرزند دوم خانواده نيز که دختربود. در حين  دانشجويی با دانشجويی ديگری آشنا شده و حين تحصيل پای زندگی مشترک رفتند . انها نيز که هردو رشته تحصيلی واحدی داشتند در زمينه هنری فعال بودند و شوهرش کارشناس خطاطی و خودش ذوق خلاقيتهای نقاشی داشت و کم کم کارشان جا افتاد و با برخی از مراکز هنری همکاری می کردند و چون به درس و کارشان علاقه داشتند , پيشرفتهای قابل توجهی نيز در نو آوريهای هنری داشتند از اين رو از طرف برخی دوستان برای آنها کلاس تدريس خط و نقاشی می گذاشتند و گاهی کاری را می پذيرفتند که در منزل انجام می دادند و چقدر علاقه داشتند که معلومات  و تجارب خودشان را ثبت و ضبط کنند. و گاه تکه هايی از نوشته هايشان در مطبوعات درج می شد و با اينکه هنوز خيلی تاليفات جدی نداشتند اما همين قلم زدن های اندک آنها بازتاب خوبی داشت و کم کم علاقه مندان , با اين خانواده تماس گرفته و همين اظهار علاقه ها , در تشويق آنها برای ادامه مسير موثر بودند.آنها به قدری مشغله داشتند که از مشکلات بسياری از خانوادهای ديگر مصون بمانند. هرگز بر روی لباس , خوراک و... بحثی با هم نداشتند و حتی کمتر فرصت پيدا می کردند که پخت و پز خانوادگی داشته باشند.

و تنها نکته ای را که اين دختر نسبت به آن حساس بود آنکه از والدين غفلت نکند و حريم و حرمت بزرگانش را نگه دارند.

 

از اينرو دقت داشت که روز جمعه را به سرکشی ها اخصاص بدهد.

 

از نکات جالب اين دختر اين بود که قبل و بعد از ازدواج هرگز جلف بازيها , به خود پرداختيها , روابط آن چنانی و ... از او ديده نشده و تماماٌ دغدغه تحصيل و کار داشت و خانواده نيز  اين علاقه او را حمايت مي کردند و در اين سير مساعد استعدادهای او به خوبی شکوفا می شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 15:47  توسط عباس منصورنژاد  | 

به نام خدا

آسیب شناسی پژوهش در ایران

دکتر محمد منصورنژاد

 

مطالب مختصر حاضر در دو سطح قابل طرحند: الف) چه هست (وضع موجود)؟ ب) چه باید کرد؟ ( وضع مطلوب ) الف) چه هست؟: وضعیت پژوهش در ایران امروز از آسیبهای جدی رنج می برد. اهم مشکلات پژوهش که حاصل تجربه شخصی نگارنده پس از یکدهه پژهشگری و تالیف تحقیق است از این قرارند:

1)              اختلاط کار مدیریتی با کار پژوهشی و کار شناسی: از جمله آفات پژوهش و پژوهشگران در این سامان آن است که مدیران و مجریان وارد جریان پژوهشگری شده و پروژه های علمی را به ثمر می رسانند و حال آنکه فضای و گفتمان و دغدغه های کار علمی با کار مدیریتی متفاوت است و مدیر به جهت رعایت ملاحظات مدیریتی نمی تواند مانند کار شناسان، اظهار نظرهای مستند و جسورانه ( له یا علیه این و آن) داشته باشد.حتی اگر مدیر دارای مدارک آموزشی عالی و فارغ الحثصیل در برخی رشته های تحصیلی هم باشد، اگر واقعاً بخواهد به نیازها و لوازمات مدیریتی پاسخ بگوید، نمی تواند ذهن نقادانه ژرف نگر کارشناسان را داشته باشد؛

2)              بی جایگاه بودن کارشناسان در حد مدیریتها در سازمانهای دولتی و بی توجهی به پژوشگران آزاد در سطح نظام و جامعه نیز پژوهشگران را دلسرد و مایوس و بحران زده می کند، به حدی که برخی افراد به سابقه پژوهش عمیق و وسیع، به شغلهای تجاری و صنفی و اقتصادی روی آورده اند؛

3)              به جهت عدم آمادگی آحاد جامعه نظام سیاسی، تهیه داده های میدانی و زنده برای محققان در مسایل مهم و حساس وجود ندارد و این تمایل به صورت رویه در آمده که داده ها برای پژهشگران عمدتاً محرمانه تلقی می گردد و از اینرو این آسیب اساسی بر پژوهشهای آکادمیک وارد است که در حیطه های حساس تمایل به مباحث نظری و حتی ماندن در مقدمات موضوع دارند و لذا بحرانهای جدی جامعه مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی گیرد

4)              در جذب پژوهشگران چه برای مشاوره با نهادها و ادرات دولتی و چه برای پذیرش مقالات پژوهشگران در همایشهایی  ملی و محلی، مناسبات سلیقه ای و باندی حرف اول را می زند و از این رو به جای اینکه توجه شود که چه گفته می شود، تمرکز بر آن است که کی می گوید و روابط او با ادارات و مجریان همایشها چگونه است. این فرآیند پژوهشگران آزاد و مستقل را به حاشیه راند. و می راند؛

5)              از آسیبهای پژوهشهای موجود، آن است که بسیار از محققین بر جسته ایرانی در سه حیطه از غرب تغذیه می کنند: تعریف مفاهیم؛ تحدید روشها و گفتمانی که در قالب گفتمان مدرن بحث می کنند و از اینرو پژوهشهای موجود با مسایل بومی فاصله گرفته  و در تبیین پدیده های خودی عقیم می مانند.

6)              فقر و خلاء تشکیلاتی که پژوهشگران هر رشته را فراتر از منازعات سیاسی ومطالبات گروهی، به جهت شأن تخصصی شان دور هم جمع کرده و به صورت نهادهای غیر دولتی در رشته های خاص فعال باشند. از آفات این مشکل آن است که کارهای تکرار و موازی (تالیفی، تحقیقی، ترجمه ای) و گاه با نتایجی مخالف یکیدیگر به ثمر می رسد که هم سبب اتلاف انرژی می گردد، و هم بودجه های زاید به خود اختصاص می دهد و هم به اعتبار پژوهشها، متفکران و محصول کار آسیب می زند.

ب) چه باید کرد: از جمله راهکارهای برون رفت از وضعیت نابه هنجار پژوهشی در ایران عبارتند از:

1) آنچه که به محققین باز می گردد،آن است که اولاً در انتخاب موضوع، جسارت به خرج داده و بدنبال موضوعاتی که کاربردی، مبتلا به وبلا تکلیف بروند و از پژوشهای تکراری، و در موضوعات عادی دین مساله گریزان باشند؛ ثانیاً اینان بادی دستاوردهای نظری و عملی خود را لزوماً مکتوب نموده و در استراتژی خود داشته باشند که برای به ثمر نشستن، به نشریات و مراکز ذیربط و نیازمند ارسال کنند؛

ثالثاً: و نیز این جرات را داشته باشند که قالب شکنی ( خصوصاً در متدلوژی تحقیق) داشته و سخن های تازه ای را به عرصه فکر و اندیشه عرضه دارند. رابعاً در شیوه عرضه مطالب نیز اگر استعداد تلاشهای هنری ( فیلمنامه نویسی، داستان نویسی، رمان، شعر و ...) را دارند، مطالب جدی و سنگین را در قالبهای ساده و جذاب عرضه کنند!

خامساً اهمیت تحقیق و ضرورت پژوهش را به صورت مختلف ( سخرانیها، مقالات، ارتباطات با دیگران و ...) بیان نموده و فرهنگ پژوهش محوری را به صورت جامعه پذیر در آورند!          و نهایتاً با خدا و خود عهد کنند که به حقیقت خیانت نکرده، علم را به فروش نکذارند، استفتاده ابزاری از تحقیق نگرده، در خدمت این و آن نباشد و برای اعاده حقیقت حاضر باشند فشار ها و سختی های راه را نیز تحمل نمایند؛

2) آنچه به نهادهای دولتی مربوط است: اولاً هزینه های مناسب برای امر پژوهش پیش بینی کنند و ثانیاً کار را به کار شنای و آهلش و اگذارند و ثالثاً گروهی ماموریت داشته باشند که محصول همایشهای برگزار شده  (و یا در دست اجرا) را عملیاتی کنند و نتیجه مباحث را در برنامه های سال آینده پیش بینی کنند؛ رابعاً: زمینه های لازم را برای تسهیل ارتباط بین پژوشگران فراهم کنند ( در قالب همایشها، در بستر اطاقهای فکر، خانه محققین و ...) خامساً در تمام مراحل آموزش قبل وبعد از آموزش عالی، نظارت و شناسایی بر روند آموزش داشته باشند، تا نیروهای بالقوه محقق را شناسایی و با اجرای دوره و کار گاهها، این قابلیتهای بالقوه را به فعلیت در آورد و بر میزان و سطح کار شناسی و کارشناسان بیفزایند؛ و نهایتاً دولتیان باید سعه صدر لازم را داشتته و به محققین فرصت لازم را بدهند که محصول کارشان را خواه موید سیاستهای دولت و یا در ردّ آن باشد آزادنه عرضه کنند و از این پژوهشها در جهت اصلاح برنامه ها حداکثر بهره را بگیرند؛ امنیت شغلی محقیقن مساله مهمی ا ست که در صورت نادیده گرفته شدن، چه بسا که بر تولید فکری آسیب وارد آورده و باعث پریشانی خاطر پژوهشگران می گردد که  محصول آن یا لطمه به قابلیتها و خلاقیتهاست و یا سبب فرار و گریز محقیقن به صورت مجازی و یا حقیقی از کشور.

3) تشکلهای سیاسی و مدنی نیز می توانند معد زمینه ها و بسترهای لازم برای پژهشگری باشند. اینان با بهره گیری از رسانه های مختلف می توانند در فرهنگ سازی برای پژوهشگری، حمایت از محققین و تن دادن به محصول کارشناسی کمک کنند: اینان با ایجاد کار گاههای پژوهشگری می توانند بر تربیت نیروهای محقق و نویسنده موثر افتند. این مراکز می توانند محل تلاقی اندیشه ها و اندیشه ورزان باشند و ارتباط تشکیلاتی و نهایدنه بین پژوهشگران را تقویت نموده و بلکه ایجاد نمایند. اینان می توانند قالبها، روشها و محتوای پژوهشهای موجود و سیر پژوهش محوری در کشور را به نقد کشانده و آسیبها و مشکلات راه را به مسولان و آحاد جامعه برسانند . اینان می توانند طراحان قالبهای خاص برای پژوهشهای بومی و متناسب با شرایط ایران باشند و تأثیر گذاری خصوصاً نهادینه غیر دولتی به میزان قدرت آنها بستگی دارد که از عوامل قدرت آنها تاسیس تشکلهای مدنی و ارتباط و بسط این تشکلها در تعامل با یکدیگر است،

 

   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:23  توسط عباس منصورنژاد  |